سال هزار و سیصد و نود و ششم خورشیدی

March 23, 2017  •  Leave a Comment
در آستانه سال نو ششمین هفت سین رو جایی دور از ایران، در آلمان چیدم. هر سال خدا رو شکر سفر چیدم. به جز سال اول که بوخوم بودم و شش ماه فشرده آلمانی خوندم، هر سال توی خونه خودمون توی لیپه اشتراسه بودم. هفت سین های خوشگلی هم به گواه حاضران چیدم. امسال هم با رومیزی آبی و گلدون مسی. روز دوشنبه عید بود. روز شنبه که با یوخن رفته بودم خرید یکی از خانواده ها...
Read the Full Post »

مطرب نی بزن

March 17, 2017  •  Leave a Comment
آمد نوبهار، طی شد هجر یار، مطرب نی بزن، ساقی می بیار حالا که شش فصل از پایان نامه ادیت شده و من کم کم به این باور می رسم که دارم به آخر این سفر رنج آور و البته بسیار آموزنده می رسم، بهار برام یک رنگ و بوی دیگه ای داره. دلم برای مامانم و ایران تنگ شده و به خودم وعده می دم که دیگه آخرهای راهم و دمی نیست که بلیط بخرم و برم. روز دوشنبه ساعت یازده و خور...
Read the Full Post »

بهار در راه است، این را به پایان نامه ام بفهمان

March 14, 2017  •  Leave a Comment
هوای بهاری تنم را صدا می کند. فهمیده که بهار در راه است. مثل گنجشکی که به همین زودی و با این نخود عقلی فهمیده بهار در راه است. ما هر دو بدون اینکه تقویمی را به هم نشان بدهیم که در آن اول فروردین به زودی سر می رسد، به این آگاهی شگفت انگیز رسیدیم! وقتی همه چیز اینطور از خاکستری و سفید به سبز و بنفش و قرمز گرایش پیدا می کند آدم دلش می خواهد همش راه بر...
Read the Full Post »

رویای سوپ هویج و زنجبیل تازه

March 07, 2017  •  2 Comments
به نظرم وقتی آدم یارش سفره، و هوا بارونی و گرفته است، و زیر دلش هم درد می کنه، باید کتابخونه رو ترک کنه. در چنین حالتی نباید بخش شش پایان نامه رو ویراستاری کنه، بلکه باید سوار دوچرخه اش بشه، از سوپر مارکت نزدیک دانشگاه هویج و زنجبیل تازه بخره و بره خونه. بعد سوپ درست کنه و گاهی از پنجره به بیرون نگاه کنه و از دیدن هوای ابری دلش بگیره و دلش برای یار...
Read the Full Post »

ن مثل نارسیس

February 20, 2017  •  1 Comment
ن رو وقتی توی تهران بودم شناختم. از آشناهای دور بود. اگه دلش می خواست می تونست با عشوه و ناز حرف بزنه اما اگه دقت نمی کرد ته لهجه شمالی داشت. دماغش رو عمل کرده بود. از دسته آدمهایی بود که حداقل پنج سال قبل از اینکه من پا به کوی دانشگاه بذارم، اون رو ترک کرده بود و در یکی از شرکت های وابسته به صدا و سیما کار گرفته بود. از اون دخترهای شاد و خوشحال بو...
Read the Full Post »