Forouzande مهمان باشی: Blog http://forouzande.zenfolio.com/blog en-us (C) Forouzande مهمان باشی (Forouzande مهمان باشی) Thu, 12 Jul 2018 13:57:00 GMT Thu, 12 Jul 2018 13:57:00 GMT http://forouzande.zenfolio.com/img/s/v-5/u258067678-o60822475-50.jpg Forouzande مهمان باشی: Blog http://forouzande.zenfolio.com/blog 120 117 تابستان http://forouzande.zenfolio.com/blog/2018/7/summer هوا توی چند روز گذشته کمی خنک تر شده. گلهای شمعدانی توی بالکن هامون حسابی گل دادند و حالشون خوبه و ما هم حالش رو می بریم. بیشتر رنگ ها قرمزند اما توی دو تا شون صورتی هستند. بوته خیار تا حالا به ما سه تا محصول خوش طعم داده و پنج تا گوجه قرمز به قاعده گردو رو امروز چیدیم. از درخت "اشتاخل برن" هم حدود بیست تا میوه در اومد که کلی ازش ذوق زده شدیم. گل و گیاه و سبزیجات داشتن، خیلی خوبه. موقع رسیدن به گلها غم های زندگی رو فراموش می کنم. با اونها فکر می کنم زندگی هنوز بخش واقعی هم داره. حالا هر صبح بعد از صبحانه می ریم جلوی بالکن اتاق مهمان می شینیم و سیگار می کشیم و حرف می زنیم. چند جای دیگه هم اپلای کردم و رزومه فرستادم. هنوز از جایی جواب مثبتی نگرفتم. اما به اندازه کافی کار دارم. همین دوشنبه دوره مترجمی در حوزه مهاجرتم تموم شد و مدرکش رو گرفتم. بعد از اون همه بچه ها خونه ما جمع شدند. البته دو تا سه نفر نتونستند بیان. اما بقیه اومدن و با خودشون خوراکی و شیرینی هم آوردند. البته من به عنوان یک ایرانی قهرمان بیش از ظرفیت هم پخت پز کرده بودم اما خوب قرار به تنوع بود. عکس دسته جمعی ما که همون روز موقع گرفتن مدرک گرفته شد رو اینجا ببینید.

بعد از خوردن شام همه رو مجبور به خوندن کردم. البته بعضی ها با دل و جون خوندن. محرک هم عکسهایی بود که برای همه ظاهر کرده بودم. گفتم هر کی بخونه جایزه داره. از همه بهتر نجات که اهل مراکشه خوند. بعد از اون رحیم اهل سوریه خوب خوند. سمیا که اهل الجزایر هست هم فرانسوی خوند. کلا حال خوبی بود. بعد از اینکه همه رفتند همسایه پایین ما، پترا، برام نوشت که آخی ببخش نیومدم (آخه بهش هفته پیش گفتم بودم بیاد) اما شما خیلی انرژی خوبی داشتید و ازینکه همسایه مایید کلی خوشحالم. چه مهربون. برامون خیلی هم گل آورده بودند. براش چند شاخه گل آفتابگردون بردم و پشت درش گذاشتم. پترا گفت که چون حالش خوب نبوده نیومده. بعد توضیح داد که بابت مادرش ناراحته. مادرش خیلی پیره و در عین حال ایرادگیر و حرف گوش نکن. خیلی درگیر هست که بهترین کار رو برای مادرش بکنه اما مادرش به خیلی از کمکهاش می گه دخالت. به نظرم اومد که مشکلات مادر و فرزندی ظاهرا ملیت نمی شناسه و همه جا به چشم می خوره.

از فردا چند روز کارگر داریم بابت عوض کردن کاغذ دیواری سالن پذیرایی. وقتی اثاث کشی کردیم خیلی افتضاح کار شده بود اما ما باید زودتر نقل مکان می کردیم. این بود که فکر کردیم این تابستون عوضشون می کنیم. ریخت و پاشش زیاد خواهد بود. قراره امشب و فردا صبح جمع و جور کنیم سالن رو. من وقتی کارگرها می یان نیستند چون کلاس عربی می رم. کلاس عربیم خیلی باحاله. باید به کمپوس شهر اسن برم هر جمعه. کلاس ها رو دانشگاه برگزار می کنه. معلم ما خیلی باسواد و خوب و اهل تونسه. اما خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی حرف بی ارتباط به بحث می زنه و گااهی واقعا می خوام سرم رو توی دستم بگیرم و گریه کنم از دستش. اما به طور شهودی می فهمم که عربیم خوب شده. می تونم بخشی از برنامه های الجزایر رو بفهمم. متن نویسیم هم بد نیست. در حد آ دو البته. فردا نه، جمعه دیگه امتحان این سطح از عربیه. بعد باید جدی فکر کنم که آیا می خوام ادامه بدم یا نه.

چند دقیقه پیش با مامان و آقا تلفنی حرف زدم. آقا می گفت از قطعی برق توی رشت کلافه است و همه می ترسه که یخچال و کولر بسوزند. هوا هم در حدی گرمه که نمی شه کولر روشن نکرد. بعد هم یه غری زد که این "مامانت" هی لامپ روشن می کنه که خونه رو گرمتر می کنه. مامانم اما خوشحال و خندان از سفر روز سه شنبه اش با دوستاش گفت. اصولا مادرم استعداد خوشحال بودنش زیاده. الحمدلله.

 

]]>
تابستان، دویسبورگ رشت، http://forouzande.zenfolio.com/blog/2018/7/summer Thu, 12 Jul 2018 13:57:02 GMT
گودزیلا در دویسبورگ http://forouzande.zenfolio.com/blog/2018/5/godzilla-in-Duisburg  

ساعت سه و نیم عصر

کار اداری ام در مدرسه بزرگسالانِ دویسبورگ تمام شده. ساعت سه و نیم است. از شدت گشنگی تصمیم می گیرم بپرم رو به روی مدرسه، توی یکی از شعبه های برگرکینگ غذا بخورم. سریع دوچرخه را برمی دارم و جلوی در غذاخوری پارک می کنم. چند قطره باران روی دستها می ریزد ولی ناچیزند. اما از فاصله پارک دوچرخه تا در غذاخوری باران به شکل شیلنگی شروع به بارش می کند. غذا را سفارش می دهم، تحویل می گیرم و به طبقه دوم می رسم. جایی کنار پنجره پیدا می کنم. برگر کینگ خلوت است. صدا رعد و برق طوری لرزاننده است که پنجره ها قلنجشان می شکند. مردم تند تند خودشان را به زیر سایه بانها می رسانند. چند نفر با چترشان توی باران می دوند.

ساعت چهار و شانزده عصر

باران هر لحظه بیشتر می شود. اگه این تصویر را توی تلوزیون می دیدم می گفتم چه کارگردان بدی! یعنی چیزی که می بینم غیر واقعی است. تگرگ هم می آید، هوا تاریک شده است. فکر کنم الان هاست که گودزیلا در بیاید و همه ما را بخورد. هر چند مرکز شهر خالی از جمعیت شده. هیچ کس نیست. صدای باد و طوفان و روشنایی های گاه به گاه رعد و برق.

ساعت چهار نیم عصر

خودم را راضی می کنم تا به دوچرخه ام برسم. باران کمی کم شده اما با صلابت می بارد. پشیمان می شوم و توی بخش کافه چیپو یک جا پیدا می کنم و سفارش قهوه می دهم. مردم هم توی سایهبان جلوی مغازه ایستاده اند و به این باران عجیب چشم دوخته اند. بعضی داخل می آیند. چتر می خرند و بیرون می روند.

ساعت یک ربع به پنج عصر

به این نتیجه می رسم که باران نمی خواهد بند بیاد. در یک عملیات شهادت طلبانه ترکِ دوچرخه می نشینم و به سمت خانه حرکت می کنم. چون مسئولیت نان امروز با من است، خودم را واقعا شهید کربلا می کنم و پیاده می شوم و در آن حال زار نان می خرم. وقتی به خانه می رسم به خودم تبریک می گویم. همینکه می خواهم نفس راحت بکشم می بینم که همه همسایه ها به شکل چنگ زنان بر موی، جلوی در خروجی آن یکی درب، رو به حیاط خلوت، ایستادند و دارند زجه می زنند .... بله گودزیلا همان آبِ فراوان در زیر زمین و انباری های ما است.

ساعت پنج و نیم عصر

 دسته جمعی تا قوزک پا توی آبیم و داریم، جای همه شما خالی، اب از زیرزمین خالی می کنیم! آیدا و امیر، بچه های همسایه که رسما تا گردن توی آبند حسابی حال می کنند و زحمت ما را زیاد می کنند. رالف، همسایه طبقه اول هر از چند غر می زند که مگر با سطل کوچک مشکل حل می شود و من جواب می دهم که از هیچی بهتر است. انباری ما نسبت به دیگر انباری ها کمتر آب گرفته. اما حداقل ده کتاب نفیس و قدیمی یوخن به فاک فنا رفت و چند جلد کتاب جدید و مجله که تویش مطلب داشت.. گاهی از راهرو آب می کشم و گاهی از انباری خودمان. کم کم کتابها را نجات می دهم. یوخن تا ساعت شش سر کلاس است و روحش از ماجرا بی خبر است. روح من هم بی خبر است که یوخن ساعت چهار در راه اداره تا کلاس درس به سانِ موش آب کشیده ای شده و توی کلاس لرزیده و بعد سوار دوچرخه توی باران در راه خانه است.

ساعت شش و ده دقیقه عصر

وقتی یوخن رسید به حدی خودش گودزیلا زده بود که گفت فدای سرت بیا فعلا برویم بالا، من فردا بر می گردم و کنترل می کنم چه بلایی سرمان آمده ! کمی با همسایه ها صحبت می کنیم. انباری هامان را از آب خالی کرده ایم. راهروها هم تمیز شده اند. اقای کمال اشیای با خاک یکسان شده در انباری را جدا می کند که دور بریزد. رالف زباله های پلاستیکی را جلوی در می گذارد چون فردا نوبت ساختمان ماست. کمال می گوید که تا پنجشنبه اشیای دورریختنی گودزیلازده را جدا کنید که ببرم بریزم دور با ماشینم. ما خسته ام و توی خیالمان داریم دوش می گیریم که برویم بخوابیم.

ساعت هشت و پنج دقیقه عصر

هنوز باران بند نیامده است، شهر پر از سر و صدای ماشینهای آمبولانس و اتش نشانیست...می خواهم اخبار رو چک کنم ببینم دیگر چه اتفاقهایی در شهر افتاده.

]]>
duisburg gudzilla rain http://forouzande.zenfolio.com/blog/2018/5/godzilla-in-Duisburg Tue, 29 May 2018 18:09:26 GMT
نقاشی زیر بهمنِ تقدیر http://forouzande.zenfolio.com/blog/2018/5/painting-under-destiny من بارها این روزها از خودم می پرسم آیا راه رو درست اومدم؟ آیا این همون چیزی هست که از زندگی می خواستم؟ و بعد از کمی کلنجار رفتن با خودم به یک سری تصویر از گذشته ام بر می خورم. موقعیت هایی توی زندگیم بوده که اصلا راه دیگه ای برام وجود نداشته. موقعیت هایی هم بوده که ترسیدم امتحانشون کنم. موقعیت هایی هم بوده که ضعیف بودم و نتونستم به نقاط قوتم اعتماد کنم.

من استعداد خوبی توی نقاشی و خطاطی دارم. استعدادم توی نوشتن بد نبود یه زمانی. شعر می نوشتم. متن ادبی می نوشتم. چیزهای خوب نه تکراری و کلیشه. دارم از وقتی حرف می زنم که هنوز بچه بودم.

من از وقتی خودم رو شناختم نقاشی کردم. الان دقیقا یادم نیست چی. اما یادم هست که بابام از اداره برام کاغذ باطله می یاورد که اون طرف سفیدش بکشم. یعنی انقد مصرف کاغذم بالا بود که فقط کاغذ باطله جوابگو بود. دفتر نقاشی و ازون دفتر فیلی ها مال وقتی بود که باید یک چیز خاص می کشیدم. اعتیاد به نقاشیم با کاغذ باطله نشئه می شد. مداد چوبی هم که خوب قیمتی نداشت. یکی از نقاط پر رنگ زندگیم روزی بود که ما رو از طرف آمادگیمون بردند یه باغی. بعد معلممون ازمون خواست اون روز رو توی خونه نقاشی کنیم. من یه نقاشی کشیدم از یک گل عجیب توی اون باغ. واقعا یادم نیست چی بود. فرداش وقتی مثل هم نقاشی رو روی میز خانم مربی، اسمش بود خانم آرمان، گذاشتم، با تعجب نگاهی به من و بعد نقاشی کرد و پرسید اینو خودت کشیدی؟ گفتم آره. بعد ازم خواست توضیح بدم که دادم. بعد نقاشی رو برداشت و از کلاس بیرون رفت و بعد از مدتی اومد. فردای اون یکی از کارت های صد آفرینش عکسی از نقاشی من بود. تا حالا چنین صحنه ای ندیده بودم. نقاشی من به عنوان تشویق به بچه های خوب داده می شد!!! خاطره دیگه زمانی هست که کلاس سوم ابتدایی بودم و توی تابستون در کانون مدرسه اسم نوشته بودم. یه معلمی بود به نام آقای امیر احمد. نقاشی درس می داد. یه چند چیز بهمون داد و چند دقیقه ای کارم تموم شد. باورش نمی شد. البته یعنی واقعا چیزی که مدل داده بود ساده بود. بعد چند کار اضافه به من داد. اونا هم چند دقیقه کار برد. تحویل دادم. بعد بهم گفت آیا می خوام با مداد ب-هاش کار کنم. تا حالا اینو نشنیده بودم. خلاصه بهم یه مداد امانت داد. و یک نمونه از مچ دست خودش رو کشید. یعنی با دست راست، که می کشید، مچ دست چپ رو کشید. اون سایه ها، اون خطوط پر رنگ، اون شدت و لطافت که با همون قلم جادویی ولی ساده به کاغذ جون می دادن، دیوونه ام کردند. کار سخت شروع شد. شکل اعضای بدن رو در آوردن، با انحناها، پرسپکتیوها، روشنی ها و تاریکی ها...

سال دوم راهنمایی رنگ روغن رو شروع کردم. چقد بابتش زحمت کشیدم تا بابام راضی شد پول کلاس بده. یک موسسه ای بود به اسم سروش، البته نه اون سروش دولتی. یک جای خصوصی توی خیابون علم الهدای رشت. آقای نوروزی. به نظرم چیزهای کشکی توی اون دوره کار کردم. اما خیلی ها شگفت زده می شدم. سلیقه اون روزهام رو دوست ندارم. سال دوم راهنمایی و بعد از اون دیگه سالهای جدی نگرفتن استعدادم شد. دوم دبیرستان سال سرنوشت بود. من و دنیای لطیف هنریم رو هیچ کس جدی نگرفت. خودم هم که بچه بودم و عقل نداشتم. من یه فامیلی داشتم که با اینکه خیلی گل بود و هست اما واقعا در این بخش، به زندگی من گند زد. یک دختر هم سن و سال من داشت که همش ما رو در رقابت با هم قرار می داد. این دختر از من استعداد درسی بهتری داشت. تیزهوشان می رفت. تا اینجا اصلا اشکالی نداشت. آدمهای استعدادهای مختلف دارند. اما این فامیل ما دست بردار نبود و هی در حال تبلیغ دخترش بود. نمی دونم اصلا با چه هدفی. و بعد روی اعصاب همه می رفت. خوب این فضا رو خیلی مسموم می کرد. از طرفی بابام تنها یه آینده شغلی خوب و مطمئن برای ما می خواست. خلاصه یعنی حسم این بود که اگه فقط حرف هنرستان رو بزنم با خاک کوچه یکی هستم. یه بار هم همین فامیل ما توی جمع، وقتی اول دبیرستان بودم، ازم پرسید حالا هنرستان می ری یا علوم انسانی! ؟   چه حرف سخیفی. اما زندگیم رو تغییر داد. در یک تصمیم انتحاری بهش گفتم: ریاضی فیزیک. و برق افتخار توی چشم بابام برق زد. و مسیر زندگی هنری من در واقع زیر بهمن رفت! مسیر ریاضی فیزیک اما من رو به آنچه پدرم می خواست نرسوند. کمااینکه دختر اون فامیل هم هرگز در رشته خودش خوشبخت نشد. این بازی روزگاره. من دو سال بعد از دیپلم رفتم و توی رشته انسانی امتحان دادم و روزنامه نگاری دانشگاه تهران قبول شدم و این حرفها...

حالا بعد از سال ها وقتی از خودم می پرسم آیا راه رو درست اومدم، به اون تصویرها می رسم. دختری که زیر بار فشار نقاشی رو جدی نگرفت... سرنوشتم الان چی بود اگه جدی می گرفتم خودم رو؟

]]>
http://forouzande.zenfolio.com/blog/2018/5/painting-under-destiny Tue, 22 May 2018 20:52:25 GMT
کجای کار اشتباه بود؟ http://forouzande.zenfolio.com/blog/2018/5/mistake معنیش این نیست که همه روزها حالم بد است. مثلا دیروز روز خوبی بود. بی دغدغه، مفید، متنوع. توی خانه ماندم. غذای مورد علاقه ام را درست کردم.  ساعت یازده نوبت آریشگاه داشتم. بعد نهار خوردم و خوابیدم و بعد روی بازبینی یک کتاب کار کردم. بعد هم موهایم را رنگ کردم و یکی از کورس های باشگاه ورزشی را رفتم. امروز اما روز غمگینی است. فکر های منفی و نا امیدیها هجوم می آورند. توی کتابخانه ام. اگر گوشه ای دنج داشتم می رفتم گریه می کردم. آیا راه را اشتباه آمدم؟ راه دیگری بود که انتخابش نکردم و بهتر از این بود؟ چرا آدمهایی که در موسسات مربوط به تحصیل و تجربه من صاحب شغل تعیین کننده اند، از من بدشان می آید؟ اگر بدشان نمی آید چرا همیشه جواب منفی می گیرم؟ چرا هر چه می دوم نمی رسم؟ کجای کار را اشتباه رفته ام؟ کجا کم کاری کردم؟

دلم خیلی گرفته، خیلی!

]]>
اشتباه http://forouzande.zenfolio.com/blog/2018/5/mistake Thu, 17 May 2018 10:10:45 GMT
رادیو گفت بلند شو برو دنبال کارت! http://forouzande.zenfolio.com/blog/2018/5/radio اینجا از زندگی ام رسیده ام به تپه ای که دیگر جلوترش را نمی بینم. حس می کنم هر چه تلاش می کنم و هر چه تلاش کرده ام، به جایی که می خوام نمی رسم. شاید البته یکی از مشکلاتم این هست که نمی دانم چه می خواهم. زمان های کمی توی زندگی ام بوده که دقیقا بدانم چه می خواهم. یادم هست سال های 79 و 80 دقیقا دلم می خواست در حوزه گفتگوی تمدنها فعالیت کنم. حاضر بودم هر کاری بکنم تا مسیر برایم هموار شود. اصلا دلم می خواست سد کنکور را بشکنم که و به دانشگاه بروم که دیگر کسی کار به کارم نداشته باشد به عشقم برسم. اما وقتی وارد دانشگاه شدم بازی عوض شد. شهرم عوض شد و دنیایم. دیگر هدف شد آموختن. بعد ها بعد از تمام شدن کارشناسی هدفم شد کارشناسی ارشد. به همین ضعیفی و روی آبی. بعد خوب رویای تحصیل بالاتر و ... یادم هست حتی وقتی در مشقت و تنگنای بعد از انتخابات هشتاد و هشت بودم، دلم شغل خاصی نمی خواست. از اینکه ملت خودشان را می کشند تا کارمند جایی بشوند کمی متعجب بودم. از کارمند و بندِ جایی شدن وحشت داشتم. نمی خواستم کار جایی بندم کند. بعد هم که بورس چهار و بعد تا پنج ساله گرفتم اوضاع روال خود را گرفت. هدف شد یاد گرفتن. باز کلی و کمال گرا. دومین بار که تصمیم مشخص گرفتم برای آینده ام زمانِ ازدواجم بود. خیلی دقیق و مشخص می دانستم که بدون ی نمی توانم اصلا ادامه بدهم. اما غیر از این دو تصمیم چه از زندگیم خواستم؟ مشخص و مدون؟

حالا که روی تپه ایستاده ام کمی می ترسم. این تپه توقعات اطرافیانم را بالا برده و از طرفی خودم به توانایی های اندکم آگاهم و می دانم که چیز خاصی  نیستم. از چندین جای مختلف دارم شانس های کارم در آینده را آزمایش می کنم. گاهی خسته و مایوس می شوم. گاهی هم شاد و امیدوار. اما حقیقت این هست که من دیگر جلو را نمیبینم. ترس گاهی انقدر بزرگ است که صداهایی که دیگران نمی شنوند را می شنوم. امروز صبح با صدا رادیو بیدار شدم که اعلام می کرد ساعت هشت است و باید بلند شوم و دنبال زندگی ام بروم.گوینده اخبار دقیقا داشت با خودم صحبت می کرد. مرز خواب و بیداری را از داست داده بودم؟

]]>
آلمان جستجوی رادیو، کار، http://forouzande.zenfolio.com/blog/2018/5/radio Wed, 02 May 2018 12:49:56 GMT
بهار را صدا بزن http://forouzande.zenfolio.com/blog/2018/4/spring هوا رو به گرم شدن است. بهار خودش را نشان می دهد. زیر برگهای تازی سبز شده، از بوی خاک باران خورده و نسیم خوشایند می شود حسش کرد. دوباره دلتنگ این فصل سال شده بودم. البته از دسته آدمهایی هستم که گرده گلها حسابی حالم را بد می کند و عطسه پشت عطسه. چند وقتی مبارزه کردم و بالاخره تصمیم گرفتم بروم و از داروخانه آنتی هیستامین بخرم. قیمتش لعنتی 5 و نیم یورو بود. حالا اما دماغم خشک است. مثل جای نوزادی که مادرش تازه عوضش کرده. اما این دارو خستگی و خواب آلودگی هم می آورد. توی این هوا دوچرخه سواری می چسبد. آدم در تماس مستقیم با هواست. همین دو روز پیش پنجاه یورو بابت سبد نو برای دوچرخه پیاده شدم. زمستان گذشته دوچرخه سقط کرده بود و سبد جلویش اسیب دیده بود.

همچنان در حال پیدا کردن کار هستم و آرام آرام پایان نامه را برای چاپ ادیت می کنم. تقاضای یک بورس کوچکِ پسا پایان نامه ای داده ام. قرار است دانشگاه تا اول ماه می خبر بدهد. اوضاع مالی اصلا خوب نیست. سال ها بود که یادم رفته بود، دقت کردن به هزینه ها یعنی چه. با این که پول زیادی نمی گرفتم اما همان برایم کافی بود. حالا با یک بار اخطار گرفتن از باشگاه ورزشی بابت خالی بودن حسابم، و یک بار بی پول جلوی خودپرداز مبهوت شدن، حساب کار دستم آمده. هر یورویی که خرج می کنم را لیست می کنم. شاید اینطوری حواسم به دخل و خرجم باشد. می دانم که نباید شکایتی داشته باشم. امروز هفدهم ماه است و توی حسابم 150 یورو بای بای می کند.

فردا می روم برلین. وزارت خارجه به یک دورهمی در حوزه ایران دعوتم کرده. اما به شکل گستاخانه ای کسی هزینه رفت و آمدم را نمی دهند! من هم که مجبورم هر فرصتی برای دیدن آدمهای مرتبط به حوزه کاری ام را غنیمت بدانم. می روم. با هزینه خودم. بلیط خریدم. برگشتش همان شبش است و صبح فردایش دویسبورگ هستم. اینطوری شد حدود هشتاد یورو که ارزان تر از قیمت قطار عادی روز برایم تمام شد. البته من کارت تخفیف بان دارم که بابت آن هم هر سال 250 یورو می دهم. شاید امسال زودتر کنسلش کنم. شاید هم نه! نمی دانم.

یادم هست که زمانی روزگارم بهتر بود.

به هر حال خدا را شکر که بهار است و شاید سفری در راه.. و شاید هم خبری خوب. کسی چه می داند؟

]]>
برلین، بهار، بی دویسبورگ، کاری http://forouzande.zenfolio.com/blog/2018/4/spring Tue, 17 Apr 2018 08:20:46 GMT
مارِ سرنوشت http://forouzande.zenfolio.com/blog/2018/4/destiny-Snake درست وقتی همه فکر می کنند در بهترین وضعیت ممکنی، در بدترین وضعیت ممکنی!

گاهی تلخترین آدم های زندگی ام را، بدترین الگوهای تجربه زیسته ام را در خودم می بینم! دچار این حالت خیلی بد و نخواستنی شده اید؟ اینکه از این بترسید که تبدیل به کسی شده اید که همیشه نقدش می کردید، همیشه سرزنشش می کردید! مثلا کسی که بی منطق است. کسی که متوقع و پر روست. کسی که بی ملاحظه هست. کسی که می نشیند تا بقیه برایش کاری بکنند. کسی که در خواب خرگوشی است و در رویا زندگی می کند و نه واقعیت! کسی که دچار مالیخولیا است. واقعیت عین را نمی بیند. سیاهی را نمی بیند. کسی که جلوی بچه هایش همسرش را کتک می زند. کسی بچه هایش را کتک می زند. کسی که با خانواده اش صادق نیست. کسی که مخفیانه فیلم پو-ر-نو می بیند! کسی که مثل انگل از زندگی دیگران تغذیه می کند. کسی که ضعیف و دون است و می گذارد بهش ستم بشود. کسی که از ستمدیده شدن لذت می برد. از مظلوم نمایی. از بدبخت نمایی. کسی که اصلا از بدبختی ارضا می شود. کسی که متوسط نیست، پایین هم نیست. ارزان و بد جنس است. کالای نازل چینی است. غیر متخصص و حراف است و هی بلوف می زند....

فکر کنید یک عمر به چند نفر با همین خصوصیت ها نقد داشته اید و حالا حس می کنید این آدمها در خود شما زندگی می کنند! چه حسی است؟ حس بدی است نه؟ انگار که مارِ سرنوشت زهرش را ریخته توی تنتان. هر چه مسکن می زنید و می خوابید فایده نمی کند... این شخص در درون شماست....

]]>
http://forouzande.zenfolio.com/blog/2018/4/destiny-Snake Thu, 12 Apr 2018 21:27:16 GMT
آسیب های پاسپورت ایرانی و ترامپ http://forouzande.zenfolio.com/blog/2018/3/Iranian-Pass-Trump ده روز گذشته به امید و اظطراب و ناامیدی گذشت.

تا به حال ضرر پاسپورت ایرانی را انقدر درک نکرده بودم. ضرر ریاست جمهوری ترامپ را هم. از شانس خوب از سازمان ملل یک دعوتنامه داشتم تا برای مجموعه برنامه های روز زن در نیویورک باشم. از شانس بد اما... توضیحش اول آمد. مامور کنسولگری آمریکا در فرانکفورت بهم یک نامه داد که یعنی رد شده ام اما گفت چون مورد خاص است برایم تقاضای ویزای خاص می کند. انقدر خوشبین بود که پاسم را نگه داشت. برنامه از دوازده تا بیست و چهار مارس است. قرار بود از نهم مارس بروم. بعد مسئول بخش ما که دختر فوق العاده ای چندین بار موعد نهایی را برایم عقب انداخت. مثلا اگر همین امروز هم ویزایم بیاید می توانم بلیط بگیرم و بروم. اما نمی آید. دیگر از دست از امید واهی برداشته ام. ویزایی در کار نیست. حداقل تا بعد از برنامه.

]]>
آمریکا، ایران، پاسپورت، ترامپ، جهانی روز زن سازمان ملل، http://forouzande.zenfolio.com/blog/2018/3/Iranian-Pass-Trump Mon, 12 Mar 2018 11:47:48 GMT
دو دانشجو/فیلم از کره جنوبی http://forouzande.zenfolio.com/blog/2018/2/-/north-Korea-Student-Film-Germany-Bochum دیدن خواهر کیم جونگ اون، رهبر کره شمالی، که اسمش کیم یو جونگ هست، در بازی های المپیک زمستانی امسال خیلی ها را هیجان زده کرد. خیلی ها هستند که تا حالا کسی را از کره شمالی به چشم ندیده اند.

حتی یادم هست که سال گذشته توی کلاس آلمانی، اولین جلسه با یکی از همکلاسی ها آشنا شدم. خودش رو معرفی کرد و گفتی اهل کره شمالی هست. من یه لحظه تعجب روی صورتم دوید. بعد خندید و گفت معلومه که اهل کره جنوبی هست. تا حالا هیچ کسی از کره شمالی رو به چشم ندیده. برام یک لحظه خیلی خاص اتفاق افتاد و گفتم اوه خدای من، یک کشور دوپاره وجود داره که یکی از جوونهاش توی یک نیمه دیدن یک نفر در نیمه دیگه رو محال می دونه و حتی مایه طنزش می کنه. 

من اما دیده ام. آخرهای سال 2011 بود که من برای اولین بار به همایش سالانه موسسه ای که بهم بورس داد رفتم. نان برای جهان موسسه ای است که به پروژه های پیشرفت در کشورهای جهان سوم کمک می کند و اتفاقا ایران جز لیست همکاری هایش نیست. بهمن بورس دادند چون به شکل استثنایی از موضوع پروپوزالم که گفتگو جهان اسلام و جهان غرب بود خوششان آمده بود. توی آن همایش دانشجوهای بورس شده از سراسر دنیا جمع شده بودند. و بله دو نفر اهل کره شمالی بودند. من هنوز هم نمی توانم قیافه کره ای ها، چینی ها و ژاپنی ها را از هم تشخیص دهم. توی راه برگشت با چند دانشجو هم قطار بودیم. این دو دانشجو هم با ما بودند. با هم داخل یک کوپه نشستیم. هر دو دانشجو به مراتب از ما مسن تر بودند. یکی شان تخصص قلب می خواند و دیگری تخصص چشم پزشکی. توی مسیر یک دانشجوی اندونزیایی از من درباره برنامه هسته ای ایران پرسید. حواسم به قیافه این دو دانشجو بود وقتی حرف می زدم. یکی شان که تخصص قلب می خواند بعد از حرف هایم یک مانیفست مانندی داد که وقتی آمریکا انرژی هسته ای دارد، ایران هم باید داشته باشد چرا که نه؟ البته من باهاش موافق نبودم و گفتم باید هر کاری کرد که همه خلع سلاح شوند و نه اینکه حالا اضافه کنیم هی. بعد آن دانشجوی چشم پزشکی که مثلا شاید چهل سالش می شد در آرامش از من پرسید "would you please explain for me

یادم نیست سوالش چه بود اما آن آرامشش و اینکه برایم سخنرانی ای عقیدتی نکرد برایم جالب بود. آن روزها هیچ مطالعه ای از کره شمالی نداشتم. اینکه چطور همه ایدئولوژیک شست و شوی مغزی می شوند، اینکه کلا بسیار نادر اتفاق می افتد که کره شمالی اجازه دهد یک دانشجو خارج از این کشور تحصیل کند مگر اینکه کلی گرو کشی کنند و خانواده اش را نگه دارند و اینها. اصلا اینکه اینها هم دو تایی با هم آلمانی بودند خودش یک سیستم کنترل بود، که این آن را کنترل کند و آن این را. دو ماه بعد موسسه بورسم به من شش ماه دوره زبان آلمانی در بوخوم داد. در بوخوم رسما با این دو دانشجوی اهل کره شمالی همکلاسی شدم. مسئول خوابگاهم بعد ها برایم گفت که این دو تا مرتب تحت کنترل از سفارت هستند. برای یک رای دهی ملی هم یک ماشین مدرن مشکی از سفارت آمد دنبالشان، رفتند رای دادند و برشان گرداند. این دو تا را گاهی توی راهرو خوابگاه می دیدم. هم طبقه ای هم نبودند اما. از هر دوشان به طور جداگانه خواستم که یک شب با آن یکی بیآیند پیشم که برایشان شام ایرانی درست کنم. هر دو با کلمه هایی مشابه به من گفتند که انقدر سرشان گرم درس است که فرصتی برای مهمانی نمی ماند.

بعد از آن روزها تا همین امروز خبری ازشان ندارم.

هفته پیش دو فیلم از نت فلیکس تماشا کردم. یکی درباره یک نقاش اهل کره شمالی که در کره جنوبی زندگی می کند. و دومی یه فیلم ساخت کره شمالی با حمایت چند کشور اروپایی. فیلمی که 100 درصد پروپاگاندای دولتی کره شمالی است اما معلوم است که گروه حمایت کنند ه اروپایی به شکل حرفه ای از این فرصت استفاده کند و چهره تحت فشار و تحت کنترل و مصنوعی زندگی در این کشور را نشان دهند. دیدن هر دو فیلم را توصیه می کنم.

 

]]>
آلمان، خوشید، دانشجو، زیر سان شمالی، فیلم، من مو نور هستم کره http://forouzande.zenfolio.com/blog/2018/2/-/north-Korea-Student-Film-Germany-Bochum Sun, 18 Feb 2018 12:17:23 GMT
تو قهرمانی http://forouzande.zenfolio.com/blog/2018/1/olvia الان احساس غرور می کنم که خودم رو به هر شکل ممکن به طبقه چهارم کتابخونه دانشگاه رسوندم. روزهای دوشنبه کلا سخته آدم به خودش انرژی بده و بیدار شه و روز اول هفته رو شروع کنه. من امروز نوبت دکتر داشتم و باید ناشتا هم می موندم که خوب همین مساله بیدار شدنم رو سخت تر هم کرد. دکتر توی یه شهر دیگه است. دور نیست اما خوب یه شهر دیگه است دیگه. این شد یه غصه دیگه اول صبحی. بدون اینکه از خودم بپرسم لپ تاپ و شارژرش رو انداختم توی کوله پشتی و گذاشتم جلوی در که یعنی عزیزم بعد از دکتر می ری کتابخونه. حرف هم نباشه. صبحانه ی رو درست کردم و بیدارش کردم. اون هم بدتر از من. صبح ها کلی وقت می خواد تا اطلاعات بیان بالا رو مونیتورش و بفهمه واقعا صبح شده. سر میز غذا یه دقیقه ای به تخم مرغ آب پزش خیره شد. خنده ام گرفت. خودم فقط آب جلوم گذاشتم. روزنامه صبح رو آوردم. بالاخره حزب اس پی دی قبول کرد ائتلاف کنه با حزب حاکم. بعد از صبحانه یوخن و آب من جفتی لباس پوشیدیم. من به سمت ایستگاه قطار و ی به سمت دکتر خودش تا دستگاه خواب سنج رو تحویل بده. چون بد می خوابه ازش خواستم یک آزمایش بده شاید دکتر بتونه کمک کنه به خوابیدنش. قبول کرد و دو شب پیش تمام شب دستگاه یه سری معیارهای سلامتش رو موقع خواب سنجید. تا ببینیم چی می شه. شک داشتم که آیا با بلیط چهار سره که دو سرش رو استفاده کرده بودم می تونم برم به شهر اوباهوازن یا نه. چون تمام سالهای گذشته کارت دانشجوییم قطارهای ایالتی رو ساپورت می کرده کمی خنگ شدم در زمینه خرید بلیط. تمام مدتی که منتظر قطار بودم فکر می کردم که آیا این بلیط صحیح هست یا باید برم بخرم. قطار اومد و من سوارش شدم. به شهر بعدی که رسیدیم فهمیدم اشتباه سوار شدم. فکر کنم چهار سالی بود که از این خطاها ازم سر نزده بود. چک کردم. اینبار هم نوع بلیط رو هم برنامه قطار رو. بلیطم درست بود و قطارم هفت دقیقه دیگه می یومد. هوا سرد بود و چند نفر آدم بی حوصله در ایستگاه قدم می زدند. تماس گرفتم با مطب دکتر که دیرتر می رسم. وقتی به مطب رسیدم بیست دقیقه از نوبتم می گذشت. یکی از کارکنان گفت که نمی شه و اون یکی گفت می شه چون زنگ زده و اعلام کرده دیرتر می رسه. نیم ساعت دیگه هم موندم تا نوبتم بشه. هی سردترم می شد. می دونستم از بی غذایی و ناشتایی است اما خوب هوا هم سر بود. چند مرد و زن چاق و بی حوصله توی اتاق انتظار نشسته بودند. به خودم گفتم اینجا کارم تموم شد می رم خونه، غذا می خورم و کارم رو خونه انجام می دم. اما دیگریِ خودم مخالفت می کرد. خلاصه بعد از معاینه، دکتر گفت که برای آزمایش خون دیر شده تو نمونه ها رو ساعت نه بردند (وقتی این حرف رو می زد ساعت یازده بود)، و معاینه شکمی هم وقتی درد نداری، دلیل نداره انجام بشه. رفته بودم برای چک آپ. در چند مورد دیگه هم ازش مشورت خواستم. سردم بود. تا کاغذ های تاییدی برای رفتن به دو دکتر متخصص دیگه رو بگیرم دوباره با خودم در جدال بود که آیا برگردم خونه یا برم دانشگاه. غذا چی بخورم؟ کجا؟ توی ایستگاه قطار همین شهر یا برم خونه یا برم دانشگاه؟ خلاصه اینکه وقتی به ایستگاه رسیدم به خودم گفتم عزیز تو یک شرکاکانو و نون کشمشی بخر، بخور. تا قطار بیاد و ببردت وقت داری فکر کنی. تو قطار همینطور که جرعه های شیر کاکائو گرمم می کرد گفتم می رم دانشگاه. اما دیگه دوچرخه رو از برنداشتم از ایستگاه دویسبورگ و مستقیم سوار یه اتوبوس شدم که من رو به کتابخونه رسوند. سرد بود. وقتی به کتابخونه رسیدم فهمیدم که آسانسور هم خرابه. دیگه دلم می خواست گریه کنم. اما نکردم. مثل یک قهرمان خودم رو به طبقه چهار رسوندم...]]> قهرمان، کتابخانه http://forouzande.zenfolio.com/blog/2018/1/olvia Mon, 22 Jan 2018 11:27:46 GMT قدردانی http://forouzande.zenfolio.com/blog/2018/1/appreciate خیلی اتفاقی چشمم به اکنالج-منت(acknowledgment  ) پایان نامه اش افتاد. پایان نامه اش دست ی بود تا در موردش نظر بده. توی اکنالج-منت ازم تشکر کرده بود، توی پاراگراف چهارم. جا خوردم. توقع نداشتم. یعنی جز اینکه دو سه بار پروپوزالش رو خونده باشم، مثل بقیه همکلاسی ها، چیز خاصی که حکایت از کمک خاصی باشه رو به یاد نیاوردم. چه کاری براش کردم؟

دیروز ازش یک ایمیل گرفتم. بهم تاریخ دفاعش رو اعلام کرده بود و پرسیده بود آیا می تونم برم یا نه. بعد برام نوشت که خیلی مدیون من هست چون من زمستون دو سال پیش به تحلیل هاش گوش دادم، براش تحلیل هاش رو یه جور دیگه دسته بندی کردم، و دعواش کردم که چرا حرف گوش نمی ده و به چیزهایی که به دست آورده اعتماد نمی کنه، و طبق یه قاعده مشخص نمی نویسه شون. براش از گراندد تئوری (grounded theory) گفته بودم و اینکه به نظرم هر تحلیل کیفی در قلب خودش یک نظریه بنیادی هست و براش از کار خودش مثال آوردم. بهم گفت بعد از اون دو سه روز به حرفهام فکر کرده. ناراحت بوده اما حس کرده از نقطه دقیق تری کارش رو دیدم. و اینطوری نشسته و نوشتنِ تحلیل هاش رو شروع کرده و بر اساس اون تحلیل ها بخش های اولیه کار رو هم عوض کرده.

این چیزهایی که می گفت رو به یاد ندارم. یادم هست که زمستون دو سال پیش نشستیم و حرف زدیم اما یادم نیست چی ها گفتیم. اون نقطه از حرفش که گفت "دعوام کردی"، شرمنده ام کرد. خودم رو می شناسم. کلا آدم دلقک و بگو بخند و دیوونه ای هستم. اما توی مسائل تحلیلی جدی می شم. خصوصا که برای چندمین بار به یک آدم مشخص یک چیزی رو توضیح می دم و بعد باز می فهمم تحلیلش از همون نقطه می لنگه. نمی دونم. خدا به همه معلم ها صبر بده. ولی از طرفی فکر می کنم وقتی آدم حداقل سی سال سن داره و دانشجوی دکتری شده باید دل و پشتِ شنیدن نقد رو داشته باشه. به هر حال به قول دکتر فکوهی، اینجا که کودکستان نیست. اگه اساتید ما توی دوره لیسانس و خصوصا فوق لیسانس بهتر درِ کونِ ما رو زده بودند (یا اصلا زده بودند)، مجبور نمی شدیم در این مقطع و با این سن و سال چیزهایی رو برای اولین بار یاد بگیریم. معلومه که نقد دندان شکن بهمون بر می خوره. به من هم توی شش سال گذشته خیلی چیزهای برخورده. اما همیشه قدردانِ کسانی بودم که درِکونم زدند یا سیلی توی گوشم و گفتن چی می گی؟ چرا می گی؟ دلیلت چیه؟ بحث سر این هست که دیگه توی مقطع لیسانس و فوق لیسانس نیستیم که یکی بگه اخی امسال یاد نگرفتی، سال دیگه! نه! زمان مهمه. باید لوس بازی و ننر بازی رو گذاشت کنار. "ح" و من تقریبا با هم شروع کردیم. سطح علمی هر دومون هم احتمالا به شکل حیرت انگیزی مثل هم افتضاح بود. ولی تفاوت من با "ح" این بود که جلسه های نقد پروپوزال و پایان نامه، توی دو دانشگاه شرکت می کردم، و کسی رو مثل ی داشتم، که بدون رعایت و لی لی به لالای من گذاشتن، ازم توقع بسیار بالا داشت. حتی نقدهاش به کار من بی رحمانه تر از نقد به دانشجوهای دیگه اش بود. یادمه یه بار توی سمینارش شرکت کردم و کارم رو ارائه دادم. کارم خدایی از کار دانشجوی دیگه ای که اونجا ارائه کرد بهتر بود. اما ی من رو کاملا با خاک کوچه یکی کرد. بعد از دو سه روز ناراحتی و یاس، دوباره به نت هایی که از نقدش نوشته بودم، نگاه کردم. راست می گفت. دو سه روز دیگه هم وقت گرفت تا بفهمم نقدی که کرده رو چطور توی کارم باید انعکاس بدم. اینها همه فرایند یادگیری هستند. اگه کسی با نقد درست برخورد نکنه، جز یاس و ناامیدی براش چیزی نمی مونه. استاد راهنمام حتی ی رو گذاشته بود توی جیب شورتش و خیلی جدی تر نقد به کار من و دانشجوهای دیگه می کرد. البته همکلاسی هام توی اون دانشگاه خیلی قوی بودند و حتی استادم رو خودشون نقد می کردند. کلا فضای تازه و نویی بود برام. و تجربه شرکت توی اون سمینارها کاملا چالش برانگیز. بی اندازه قدردان دوستانم در هر دو دانشگاه هستم. قدردان ی و استاد راهنمام، کریسف، هستم. بدون سخت گیری های اون ها مطمئن هستم که به اینجا نمی رسیدم.

من و ح مشکلات زیادی داشتیم برای این یادگیری! من مشکلی داشتم که "ح" نداشت. "ح" یکی از پنج دانشجوی خاورمیانه ای استاد راهنماش بود. من تنها دانشجوی خاورمیانه ای استاد راهنمام بودم و همه هم کلاسی هام آلمانی بودن. این مساله رقابت و یادگیری رو برام خیلی جانفرسا تر می کرد. "ح" هم البته مشکلاتی داشت که من نداشتم. "ح" فلسطینی بود و بار غم تاریخی روی دوشش بود، دو تا بچه داشت و بورسیه هم نداشت و تنها با پشتنوانه بورسیه خانمش، به سختی درس می خوند. هیچ وقت ندیدم گله کنه و بگه، بابا اینی که نوشتم در حد من خوبه دیگه! نه واقعا همیشه در پی این بود که بفهمه اشکال کار کجاست. به قول ی به شکل شجاعانه ای گوش می داد حتی اگه نقد ناامیدش می کرد. اما هر دوی ما یک مشکل رو نداشتیم. هر دوی ما "تصور" یا "فانتزی" اینکه بلدیم رو نداشتیم. بعضی از دانشجوهای خاورمیانه ای که اینجا ازشون شناخت پیدا کردم یک جور دافعه یا گارد به یادگیری دارن. باورشون نمی شه که بلد نیستند. باورشون نمی شه که یک چیزهایی رو باید از پایه اصلاح کنن. اینها بعضا از این نشات می گیره که از خودشون تصوری فرا و مافوق چیزی که هستن دارن. به نظرم این فقط سم هست و یادگیری رو مختل می کنه. هر دوی ما احتمالا اولش از اینکه کامنت می گیریم که چیزی رو نفهمیدیم یا خوب ننوشتیم، شوکه شدیم. اما خوب شوک یک دوره داره و باید پشت سر گذاشتش. بعد باید باورش کرد و در پی اصلاحِ مشکل بر اومد.

حالا من و "ح" سختی های شش ساله رو پشت سر گذاشتیم. سه روز بعد از دفاعِ "ح" من دفاع می کنم. خوشحالم که به اینجا رسیدیم. از اینکه به اینجا رسیدیم به خودم می بالم. باید بگم که "ح" اولین دانشجو گروه ی هست که دفاع می کنه و من دومین دانشجواز گروه خودم. از "ح" یاد گرفتم و دوباره یاد گرفتم، که قدردان کسی باشم که ازش آموختم. من هم قدردان اون هستم و همه اونای دیگه ای که بالا گفتم. شرمنده اش هستم که کار بیشتری براش نکردم. امیدوارم همه کسانی که اول یا نیمه راه یادگیری اند، خصوصا توی یک کشور غیر ایرانی، و این مطلب رو می خونن، از تجربه من و "ح" انرژی مثبت بگیرند. هیچ سختی ای نیست که آسون نشه.

]]>
پایان قدردانی نامه، یادگیری، http://forouzande.zenfolio.com/blog/2018/1/appreciate Mon, 15 Jan 2018 11:07:29 GMT
گوزن http://forouzande.zenfolio.com/blog/2018/1/deer چیزی شبیه کیسه بود. از کاموا ساخته شده بود، به ابعاد 20 در هفت سانتیمتر مثلا. شکل یک گوزن رو به خودش گرفته بود. گوزنی که شاخ های قهوه ای،  دماغ قهوه ای، صورت کرم رنگ و دهنی از یک زیپ سفید داشت. چونه این گوزن بیچاره داغون و پاره بود. به طوری که به راحتی می شد پول و کارت های اعتباری رو ازش دید. بله این کیف پول ریچل بود. وقتی می خواست خریدهاش رو توی مغازه خوشگل فروشی حساب کنه با این مصیبت مواجه شدم. با تعجب پرسیدم چرا این بدبخت رو تعمیر نمی کنی. گفت ببین من عاشق اینم. اینو دو سال پیش دخترم بهم هدیه داده و برام عزیزه. گفتم خوب اما چرا دیگه تعمیرش نمی کنی. گفت چطوری؟ خانم صندوق دار که جوون بود، لبخندی به لب آورد. گفتم چی؟ شوخی میکنی؟ با کاموا، با نخ. بدوزش این بدبخت رو. گفت به دستهای من نگاه کن. به نظرت همچین هنری دارند؟ گفتم. هنر چیه بابا. اینوخالیش کن، من برات درست می کنم. با خوشحالی خالی کرد گوزن ساکت و مظلوم رو. گفت یعنی واقعا می تونی؟ گفتم مثل روز اول نمی شه اما از این تیره روزی در می یاد. همون شبش شروع کردم و چند نخ مناسب پیدا کردم و ترکیبشون کردم و با سوزن قلاب بافی یه چیزی مثل فرش بافتم و به اون پارگی متصل کردم. از این کارها بلد نیستم اما خوب اصلا سخت نیست! آدم نخ ها رو به هم وصل می کنه دیگه. عملیات تعمیر که تموم شد، گوزن صاحب یک چونه قهوه ای، به رنگ دماغ و شاخ هاش شده بود. بد نبود. یک عکس گرفتم و بهش فرستادم. فردا صبح جوابم رو داد که تو یک قهرمانی... می خواستم بگم نه اتفاقا خیلی عادی هستم! تو خیلی نازک نارنجی هستی. روز بعدش قرار گذاشتیم و بهش کیف رو دادم. از خوشحالی جیغ می کشید. دخترش هم همراهش بود که البته یک سره سرش توی موبایلش بود. 14 ساله ست و انگار خود ریچل هست، وقتی کوچک بود. گفتم تو چرا کیف پول واقعی نداری. اینکه همه چیت توی این گوزنه خطرناک نیست؟ گفت راستش چون برای ارتش آمریکا یه زمانی کار کردم، یاد گرفتم که اوراق مهم رو توی سینه بندم جا بدم. با لباس نظامی که نمی شه کیف پول همراه برد. بعدها که از ارتش در اومدم عادتم رو ترک نکردم. یه جورایی انتخاب این گوزن بهتر از جا دادن کارت و پول توی لباس هامه...]]> پول گوزن، کیف، http://forouzande.zenfolio.com/blog/2018/1/deer Fri, 12 Jan 2018 10:09:06 GMT یک سگ در ایران نیاز به کمک دارد http://forouzande.zenfolio.com/blog/2018/1/dog-Iran-help دوستای خوبم، تایم لاین وب لاگ من نشون می ده که ماهانه حداقل پنجاه نفر اینجا رو می خونن. از این بابت خوشحالم. خصوصا که حالا دیگه دوره وب لاگ نویسی و وب لاگ خونی از رونق افتاده، از اینکه این تعداد آدم اینجا رو می ببنن به خودم می بالم. امروز اما از شما یه خواهش دارم. یکی از دوستام در ایران خیلی خیلی به کمک و همفکری شما نیاز داره. لطفا این متن رو که عکسش رو اینجا گذاشتم بخونید و ببینید آیا شما یا کسی از دوستان شما می تونه کمک بده؟

خیلی خیلی ممنونم

]]>
ایران، سگ، نگهداری، همفکری، کمک، http://forouzande.zenfolio.com/blog/2018/1/dog-Iran-help Thu, 04 Jan 2018 10:19:14 GMT
تعطیلی کریسمس http://forouzande.zenfolio.com/blog/2017/12/Weihnachten-Ferien آمدم که تند تند یک پست بگذارم و بروم. دو سه روز کریسمس مثل برق و باد گذشت. خوش هم گذشت. کمی هم با عذاب وجدان البته. گفتم که دچار بیماری خوش نبودن شده ام. فکر می کنم که باید یک کاری بکنم و یا کارهای عقب افتاده را انجام بدهم.امروز عصر به یوخن می گفتم که بزرگترین چالش من با اخلاق های تو کتاب خواندنت هست. این بشر در هر حالت و وضعیتی یک کتاب یا مجله جدید توی دستش دارد. در مورد موضوعات مختلف و خوب بیشت حیطه مطالعه خودش کتاب های جدید می خرد و من انقدر توی این چند سال عذاب وجدان گرفته ام دیگه کلا یک تیک عصبی برایم شده. توی خانه ما از هر طرف که راه بروید به کتاب بر می خورید. البته خدایی دستشویی در امان هست. خانه استاد راهنمایم حتی توی دستشویی چند کتاب داستان کوتاه و مجله های زرد هست.

خلاصه اینکه کریسمس خوب بود. چند روز رفتیم هلند. ماشین کرایه کردیم و من هم یک خانه تابستانی رزرو کردم. رفتیم جایی به نام وست کپله. West Kappele

نهار را یک جایی نزدیک شهر انتورپن در بلژیک خوردیم و کلی پدر و مادرم را یاد کردیم که وقتی سال 2013 پیش ما آمده بودند ذوق دیدن دو کشور در یک روز را داشتند. امیدوارم سال جدید باز بتوانند بیایند. خانه که کرایه کرده بودیم روی هم رفته خوب بود. یک اتاق مجهز به وسایل آشپزخانه بود و یک دستشویی و حمام بزرگ. هراسم از سرد بودن خانه بی معنی بود اما خانه کوچک بود. به هر حال چند روز ابری و بارانی را راه رفتیم، عکس گرفتیم و با هم توی تخت فیلم های حیات وحش را تماشا کردیم و نیمروی پر نمک خوردیم. شب کریسمس خانه بودیم.همسایه مهربانمان فردایی با ترس بهم اس ام اس داد که شما که رفته بودید مسافرت پس چرا از بالا (یعنی خانه ما) صدا می آید.

امروز هم ماشین را برداشتیم و رفتیم همین اطراف دویسبورگ و کنار دریاچه های شهر باال و راین هاوزن پیاده روی کردیم.یک رستوران کوبایی هم پیدا کردیم که واقعا غذایش خوب بود و به نظرم حتی به صرف بود قیمتش. کل رستوران عکس های چگوارا داشت و سیگار برگ.

از فردا چند روز عادی شروع می شود و بعد هم تعطیلی سال نوست. مثل سیزده روز تعطیلی نوروز ماست. فقط ادا و اطوارش متفاوت است.

]]>
آلمان، تعطیلی، دویسبورگ، هلند کریسمس، http://forouzande.zenfolio.com/blog/2017/12/Weihnachten-Ferien Tue, 26 Dec 2017 21:14:47 GMT
قطار شادی http://forouzande.zenfolio.com/blog/2017/12/happiness-train- حدود ساعت دوازده ظهر وارد آگسبورگ شدم. ایستگاه قطار و محوطه اش مثل همیشه در دست احداث هستند. به این شهر از سال 2013 بارها سفر کردم. در جنوب آلمان هست و از شهرهای قدیمی است که به شکل سنتی بازرگانی قوی ای داشته. هنوز هم می شود از وضع و اوضاع مغازه های شیک و گران و خیابان های تمیز با رهگذران اتوکشیده اش فهمید که از شهرهای پولدار آلمان هست. شاید چیزی مثل مونیخ. توی ترن شماره سه که به سمت دانشگاه می رود نشستم و حال و هوای کریسمس من را به خودش جلب کرد. توی ترن سرودهای آبکی و شیرین کریسمس پخش می شد و کل راهروها و سقف از تزیین های سال نویی پر بود. چیزی توی مایه های بیست و دوی بهمن خودمان. چه ذوقی آن روزها داشتیم تا کلاسمان بیشترین و زیباترین تزیین ها را داشته باشد. دستگاه شستشوی مغزی پنهان. کلاس هایی که بهترین تزیین را داشتند جایزه می گرفتند. اینجا هم چیزی توی این مایه هاست. با این تفاوت که دامنه تزیینات و جو زندگی با خانه ها هم کشیده شده. البته اشتباه نکنید. من فکر می کنم ذوق کردن از سال نو و شاد بودن بابت سنت ها یک موهبت الهی است. خیلی ها ندارندش. چند عکس لرزان با موبایلم گرفتم و بعد به خودم گفتم وقتی بر می گردم و چمدان سبک از بار پایان نامه است، می توانم چند عکس بهتر از سقف بگیرم. کما اینکه وقتی برگشتم ترن خالی بود و ساکت. نه تزیینی و نه سرودی. همه چیزی حتی سیاه و سفید شده بود. قطار شادی جایش را با قطار تدفین عوض کرده بود. به این نتیجه رسیدم که قطار شادی حاصل ذوق و روحیات یک راننده خاص بوده. و قطار تدفین برگشت آینه ای از روحیه راننده ای که این روزهای سال برایش تفاوتی با روزهای دیگر سال ندارند.

وقتی به دانشگاه رسیدم اول به ساختمان غذا خوری رفتم تا کارت دانشجویی ام را برای ترم جدید معتبر کنم. هزینه ترم جدید را پرداخته ام اما کارت باید دستی معتبر شود. نه تنها مهاجرم، بلکه دانشجویی ام هم مهاجری است. همکلاسی هایم همین اطراف زندگی می کنند، من اما پنج ساعت سوار قطار می شوم تا به اینجا برسم.

بعد وارد ساختمان د شدم و پشت در اتاق 1035 رسیدم. استاد راهنمایم با تیمش نشست داشت و گفته بود که مستقیم به همانجا بروم. وارد شدم و گروه کوتاه سلام و احوال پرسی کردند. به جز استادم کسی نمی دانست که توی چمدان چیست. توی جلسه برنامه های سال آینده به بحث گذاشته شد. سه دانشجوی دختر، ربکا، شارلوت و نورا در واقع بال های جادویی استادم هستند. یکی تازه وارد است و دو تایشان خیلی خوب به کارشان واردند و حتی گاهی رای استادم را با دلیلی و برهان عوض می کنند. یکی شان هم توی جلسه کمی تلخ شد و یک جورهایی اعلام کرد که اگر استادم به یکی از فراخوان ها جواب مثبت بدهد "اون فر شیم بار" یعنی خجالت آور هست. توی این سال ها روحیاتش دستم آمده. خیلی خوب کارش را انجام می دهد اما به همان اندازه تیز و برنده است و توی دل آدم را خالی می کند. از این همه انرژی برای کار به وجد آمد و یک بار دیگر دلم برای خودم سوخت و فکر کردم من توی این کشور، حتی با مدرک دکتری، چه کار می خواهم بکنم؟ این سه تا ، و البته یکی هم دانشجوی مذکر، توی این سن و سال هم دارند تا گردن توی کار غلط می خورند و هم پایان نامه می نویسند و من کجا هستم؟ مهاجرت چه سرنوشت پیچیده ای است. آن هم در رشته علوم اجتماعی. اگر پزشکی یا مهندسی بود خوب چندان فرقی نمی کرد. می توانی یک دارو تجویز کنی یا یک سازه بسازی و مهم نیست چه زبانی داری. اما برای توضیح مسائل اجتماعی در یک کشور دیگر باید زبانش را بدانی. باید پوسته را بشکنی و به قلب زبان نفوذ کنی. باید صد در صد حواست، اتوماتیک، توی جلسه ها کاری، به همه چیز باشد. باید کنایه ها و پوز خندها را بفهمی. باید و باید و باید. آخر جلسه که شد استادم به من خوش آمد گفت و با اتفخار سوالی کاملا تزیینی از من پرسید که چرا اینجا هستم. وقتی گفتم سه سری کپی از پایان نامه آورده تا رسما موعد دفاع بگیرم، جیغ و هیاهوی سه دختر کمی هیجان زده ام کرد. تازه فهمیدم که هیچ کس جز استادم با خبر نبوده. بچه ها با شعف یک جلد از کار را گرفتند و مثل ضریح یک امامزاده با انگشتشان لمس کردند و تبریک گفتند. حس خوبی بود. دو دقیقه پیش من به وضعیت آنها رشک می بردم و حالا آنها. چه دنیای ناپایداری است.

حالا که اینها را می نویسم دوباره طبقه چهارم کتابخانه دانشگاه دویسبورگ-اسن هستم. برف می بارد. تند و تند و کاتوره ای. همه جا سفید شده. در تدارکم که چند مقاله از پایان نامه ام در بیاورم. در این مدت که دنبال کار بودم شنیدم که از من می پرسیدند مقاله علمی چه دارم. همه چیز به پنج سال پیش بر می گردد. باید دست بجنبانم. ز گهواره تا گور دانش بجوی. این از معدود کریسمس های سفید دویسبورگ هست. فکر می کردم که باید بعد از تحویل پایان نامه خوشحال باشم. حتی بودم. تمام سه چهار روز گذشت رقصیدم و خواندم و از نتزفلیکس فیلم تماشا کردم و شیرینی پختم. اما امروز دوان هستم. امروز دوشنبه است و کلا دوشنبه ها بار واقع گرایانه سنگینی دارند.

این قطار که امروز من را با خودش می کشد شاد نیست. اما خوب شاید قطار بعدی باشد.

]]>
آگسبورگ، پایان دویسبورگ، شادی، مهاجرت نامه، http://forouzande.zenfolio.com/blog/2017/12/happiness-train- Mon, 11 Dec 2017 09:56:08 GMT
Genieß dein Lebenاز زندگی لذت ببر http://forouzande.zenfolio.com/blog/2017/11/genie-dein-leben وقتی شنیدم که متارکه کرده خیلی ناراحت و نگران شدم. نه به خاطر جدایی. خوب این هم یک واقعیته و بعضی اوقات بهترین راه حل. اما می دونستم که خیلی همسرش رو دوست داشت و یه جورایی دیوونه اش بود. چون اون موقع در یک کشور دیگه کار می کرد، نمی تونستم از نزدیک حال و روزش رو ببینم. مثل خیلی از ماها به ایمیل هم دیر جواب می داد و می ده. یک سال پیش ازش ایمیلی دریافت کردم که به المان برگشته. خیلی خوشحال شدم. گفت که فعلا کلن زندگی می کنه و دوست داره من رو ببینه. درگیر پایان نامه بودم و نرسیدم. دو هفته پیش بهم اس ام اس زد که بی معرفت بیا منو ببین. یا لااقل بیا و نی نی منو ببین. شوک شدم. باورم نمی شد. هم ذوق زده بودم و هم متعجب. آ چهل و چهارسالشه. یعنی در چهل و سه سالگی باردار شده. به نظرم ریسک بزرگی اومد. البته می دونم که تحت نظر پزشک می شه چنین کاری کرد. اما خوب باید خیلی بدن سالمی داشت و شرایط دیگه رو هم نرمال کرد. به هر حال از اینکه از پسش بر اومد شگفت زده شدم. حتی این احتمال رو دادم که اداپت کرده بچه. بعید ازش نبود. می دونم که کاری که بخواد رو انجام می ده و به حرف مردم اهمیتی نمی ده. اما اینطوری نبود. بچه رو خودش به دنیا آورده.

امروز رفتم و دیدمش. بچه مثل برگ گل سالمه. دختره و یک دنیا شیرین و زیبا. خود آ هم حالش بی اندازه خوب بود. البته به شکل خیره کننده ای همیشه هنر خوشحال بودن داره. به نظر من خوشحال بودن یک هنره. خیلی ها بلدش نیستن. برام از جدایی گفت و داستان باردار شدنش. (به شما بعله ربطی نداره ماجرا چی بوده )

برام گفت که احساس می کنه بعد از سال ها کار سخت و طاقت فرسا حالا به یک نقطه عجیب رسیده. بچه دار شده و مادرش با یک بیماری سرطان جنگیده و پیروز شده. گفت اینها براش نشونه اند. نشونه ی اینکه باید قدر زنده بودن و نفس کشیدن رو بدونه و مایوس نشه. یه جورایی حرف زدن باهاش برام مثل جلسه یوگا بود. البته یه وقتایی هم مثل رادیو به حرف زدن ادامه می داد و باید نگهش می داشتم یا به غمزه موضوع رو عوض می کردم.
وقتی توی قطار بودم و از کلن به دویسبورگ می یومدم با خودم فکر کردم، واقعا باید قدر زنده بودن رو دونست و با وجود همه مشکلات، فراموش نکرد، که می شه و باید از زندگی لذت برد...
(
این بخش آخر نصیحتی شد، ببخشید)

]]>
بچه دار زندگی، شدن عمر، لذت، http://forouzande.zenfolio.com/blog/2017/11/genie-dein-leben Tue, 28 Nov 2017 22:31:06 GMT
لئونارد کوهن، گارسیا مارکزِ آوازه خوان من! angels-are-scratching at the door to come in! http://forouzande.zenfolio.com/blog/2017/11/-angels-are-scratching-at-the-door-to-come-in چند وقت پیش سالروز فوت لئونارد کوهن بود. من از سال آخر ارشد کوهن و شعرهاش رو شناختم و وقتی به آلمان اومدم رسما معتاد بهش شدم. تمام روزهای تنهایی و دلتنگی من در بوخوم سال 2012 با شعرهاش گره خورد. توی این سال ها غم ها و غصه ها رو باهاش وقت دوش گرفتن به دست آب سپردم. وقت هایی که خسته ام و دارم از خودم توی دفتر خاطرات می نویسم باز این صدای خوب و دلگرم کننده کوهن هست بهم قدرت و امید می ده. انقدر تصویرهایی که در شعرهاش می سازه بکر و جذاب هستند که باید با تصویرهای نویسنده صد سال تنهایی مقایسه اش کرد. به نظرم باید به کوهن جایزه نوبل می دادند نه اونی که بالاخره معلوم نشد براش ارزش قائل بوده یا نه.

به این تصویر نگاه کنید توی این چند کلمه از یکی از آوازهای لئونارد کوهن:

Tell me again
When the angels are panting
And scratching at the door to come in

بهم بگو که (دوستم داری و بهم نیاز داری)

وقتی که فرشته ها نفس می کشن و خودشون رو به در می مالن تا بیان داخل....

 

به این شعر اینجا گوش کنید:

]]>
cohen leonard http://forouzande.zenfolio.com/blog/2017/11/-angels-are-scratching-at-the-door-to-come-in Wed, 15 Nov 2017 12:26:26 GMT
اثاث کشی Der Umzug ist geschafftا http://forouzande.zenfolio.com/blog/2017/11/-der-umzug-ist-geschafft  

خانه پر از نور هست و ورودی های اتاق کار یوخن و پذیرایی به هال درب ندارند. خودمان خواستیم. یعنی از شرکتی که کار تعمیرات را قبل از اثاث کشی می کرد، خواستیم که درها را بردارد. بین اتاق خواب و اتاق کار من هم دری نیست. از اول هم نبود. تنها جنازه یک چهارچوب بود که خواستیم آن جنازه هم حذف شود. بین سنگ های کنار ورودی اتاق کار من به اتاق خواب خواستم که عکس عروسی من و یوخن را بگذارند. عکس ساده ای بود. کوچک. با یک توضیح که چه زمانی و کجا جشنمان بود و چه تاریخی این خانه را خریدیم. بله. این خانه اولین دارایی مشترک من و یوخن در جهان مادی است. خانه پر از نور هست. اولش گفتم.

ساختمانی صد ساله

خانه ما طبقه دوم از ساختمانی قدیمی است. البته طبقه دوم در فرهنگ آلمانی. اگر ایرانی اش را بگیرید ما طبقه سوم هستیم. اینجا طبقه همکف را طبقه با شماره محسوب نمی کنند. طبقه همکف، و طبقه بالاتر می شود طبقه اول و همینطور شماره ها ادامه پیدا می کنند. به هر حال یعنی دو سری راه پله بلند و بعد در خانه ماست که یادگار زمان قبل از جنگ جهانی اول هست. پنجره های راهروها هم متعلق به همان زمان است. خانه ها این ساختمان، سه تایشان حدود 120 متری هستند و طبقه سومش، یعنی بالای سر ما قدری کوچکتر است چون عملا زیر شیروانی است. خانه صد سالی سن دارد. جلوی خانه هم یکی از آن پلاک های معروف فلزی قرار دارد با اسم و تاریخ تقریبی مرگ یک یهودی. این نشان می دهد که یکی از ساکنان این خانه کمتر از صد سال پیش قربانی هولوکاست شده. چیز بیشتری نمی دانم و هنوز وقت نشده اطلاعات بیشتری کسب کنم.

ایدا و امرا

طبقه همکف یک خانواده علوی ساکن هستند. پدر خانواده را قبل از آمدن به این خانه دیدم. مردی چاق با لبخندی مهربان و موهای مشکی. گفت که اجدادش خراسانی بوده اند و از شرق ایران به آناتولی کوچ کرده اند. جالب بود. گفت که در کار واردات وسایل پزشکی است. خوب که فکر می کنم بهش می آید. از این خرپولهای جوان چاق و مهربان. دو بچه دارد. آیدا و امرا. آیدا دقیقا اندازه نخود است. شاید چهار ساله باشد. به اندازه همه نمک دان های دنیا با نمک است. دخترک خیلی هم بلبل زبان هست و روحیه حرف زدنش بالاست. من هم بچه بودم با روحیه سخنرانی ام ملت را مبهوت می کردم اما قول می دهم آیدا دست من را هم از پشت بسته. امرا شش ساله است و کمی آرام تر. البته یک بار حسابی غافلگیرم کرد. هنوز به این خانه نیامده بودیم و منتظر بودم که برایمان از یک شرکتی وسایل جدید بیاورند و که بیاورمشان توی خانه خالی. که یکهو با صدا بسیار بلند توی آیفون بازخواستم کرد که چه کسی هستم و چه می خواهم. دست بردار هم نبود: ور ایست داست؟؟؟ ور ایست داس؟ دو دقیقه بعد مادرش با پیشبند جلوی در خانه شان ظاهر شد. درگیر چیدن وسایل جلوی در بودم. مادرش پرسید که ایا احیانا زنگ زده ام که معلوم است جوابم منفی بود. معلوم شد بچه از بی حوصلگی خیره شده بود که ایفون تصویری و حالا دلش می خواست کاری بکند.

خانواده بیداریان

طبقه دوم خانواده ای هستند که بیست و پنج سال ساکن اینجا هستند. فامیلیشان را اگر به فارسی ترجمه کنی می شود بیداریان یا چیزی شبیه این. شوهر در کار خرید و فروش است و مرتب اوکراین و اتریش می رود. جلوی موهایش تمایل به کچلی دارد و باقی مانده موهایش جوگندمی است. خانمش دوست خوب من شده. خانمی زیبا و حدودا پنجاه ساله که در تئاتر شهر کار می کند. دو پسر دارند. اسم یکی که تقریبا دیگر اینجا نیست را نمی دانم. اسم آن یکی که اینجا زندگی می کند داوید است. و آیدا و امرا عاشقش هستند. آیدا دوست دارد بیست و چهار ساعته برود خانه طبقه دوم و با داوید بازی کند. داوید که می گویم البته بچه نیست ها. دانشجوی ارشد هست. خانه بیداریان ها خیلی خشگل و شیک هست البته پر هست و جای راه رفتن نیست. کفش چوب طبیعی است و تراسی دارند بزرگ و جاگیر. ظاهرا سال ها قبل آنها و خانواده ای که هم کف بودند تصمیم می گیرند بالکن کوچکشان را تراس بزرگ کنند. خانمی که در خانه ما می نشسته پول به اندازه کافی نداشته. پس تنها همان دو طبقه تراس دار می شوند و اتاق کار من با بالکنی کوچک تنها می ماند. خانم بیداریان که حالا دوست من هست خیلی گرم و مهربان هست. در گیر و دار اثاث کشی ما بلیط های کنسرتی که به مناسبت سالگرد ازدواجمان خریده بودم، گم شد. وقتی بهش گفتم یک ساعت طول نکشید که برایمان دو بلیط جدید آورد. ماتم برده بود. گفت : گفتم که توی تئاتر کار می کنم. توی بخش حسابداری است و رفته اسم ما را توی کامپیوتر سرچ کرده و پیدایمان کرده و دوباره بلیط را برایمان صادر کرده. چنین زن نازنینی.  

قصر قرمز

من و یوخن هر روز صبح که بیدار می شویم قربان خانه مان می رویم. الان بیشتر از یک ماه است که اثاث کشی کرده ایم اما هنوز تمام نشده. کاشی های دستشویی مهمان هنوز گذاشته نشده اند و در اتاق مهمان هم نیاز به کمی کار دارد و بعضی از پریس های برق عوض نشده اند و خوب قاب ها هنوز روی دیوارها نیامده اند... خانه طبقه دوم از ساختمانی قرمز رنگ است. قرمز متمایل به نارنجی. رنگ زنده و با ابهتی است. تنها خانه زنده در محله ما. من و یوخن همیشه این ساختمان را دوست داشتیم. به خانه قبلی مان نزدیک بود و تقریبا هر روز از کنارش می گذشتیم. باورم نمی شود که جور شد به اینجا بیاییم..

خوشحالم.. هنوز کاری پیدا نکرده ام و تغییرات نهایی پایان نامه تمام نشده و هنوز وقت دفاع نگرفته ام... اما خوشحالم. این جا به جایی اثر مثبتی روم داشته...

]]>
اثاث دویسبورگ، شادی کشی، http://forouzande.zenfolio.com/blog/2017/11/-der-umzug-ist-geschafft Thu, 02 Nov 2017 21:28:57 GMT
die Heuschrecke من و http://forouzande.zenfolio.com/blog/2017/9/die-heuschrecke در اوج سر شلوغی و جمع و جور کردن برای اساس کشی، یهو دچار یک سکوت مطلق شدم. یوخن رفته مسافرت کاری. من فردا امتحان د.اس.ها دارم. باید دو تا اتاق از خونه جدید رو رنگ بزنم. هنوز فصل های سوم و چهارم رو که اصلاحیه اش اومده ندیدم.. یعنی دیدم نه به چشم خریدار. هنوز جوابی از دو جایی که براشون اقدام کردم که بهم کار بدن، نگرفتم... اینجا هوا سرد شده... دلم هم تنگ شده

گاهی توی روزهای گذشته حسابی یوخن رو حرص دادم. یعنی نخواستم حرص بدم اما کلا با بی حواسی و بی خیالی زندگی رو گاهی براش سخت می کنم. داشتیم دو روز پیش با دوچرخه از مرکز شهر  می یومدیم خونه. جلوی تئاتر شهر که رسیدیم دیدم که موجود کوچیک سبزِ روشن رو دسته سمت راست دوچرخه است، دو انگشت اون طرف تر از دستمه. ملخ بود. ملخ نوجوونی هم بود. و به آرامی حرکت هم می کرد. من ناخودآگاه جیغ زدم و متوقف شدم. اگه ما توی محوطه پیاده ها نبودیم ممکن بود یک ماشین بهم بزنه. اما من مغزم بهم فرمان ایست داده بود. بدون در نظر گرفتن دستورات ایمنی. یوخن در همون حال که از من دور می شد با دوچرخه پرسید که چی شده و من کلا وقتی در خطرم قفل می کنم و اصلا هم اسم ملخ آلمانی رو نمی دونستم حتی نمی دونستم به انگلیسی چی می شه. به همین دلیل گفتم یک حشره سبز کوچولو. یوخن برگشت. ایستاد ملخ رو با یک تلنگر به شیشه یک ماشین هل داد و گفت یعنی بدبخت تر و ترسو تر از این ملخ دیدی؟ این بیچاره امشب از ترس جیغ تو خوابش نمی بره. بعد گفت می دونی اسم دوم من چیه؟

 گفتم اره پیشنت (همون صبور)

ملخ به انگلیسیGrasshopper

ملخ به آلمانیHeuschrecke -

]]>
die heuschrecke http://forouzande.zenfolio.com/blog/2017/9/die-heuschrecke Thu, 07 Sep 2017 19:29:00 GMT
I have a wound من زخمی دارم http://forouzande.zenfolio.com/blog/2017/9/i-have-a-wound من زخم هایی از گذشته، از سال های دانشکده مطالعات جهان و سال هشتاد و نحس و بعد از اون دارم که انقد عمیقند، هنوز با اینکه ظاهرا مداوا شدند، می سوزند و سر باز می کنند. من زخم هایی دارم! من از روزی که از نگهبان دانشکده شنیدم از کار در دانشگاه منع شدم و چرا دارم می رم داخل، بغض در گلو دارم. مهم نیست که حرفش صحت نداشت. مهم اینه که این ادامه ای بود بر فشار روانی ای که روی من گذاشته شده بود تا از کارم استعفا بدم! من بی پناهیِ روزی که استعفا کردم چون معتقد بودم نباید در چنان شرایطی کار می کردم، و لیاقت و استعدادم فرای اون جای کوچیکه، و نباید در اون جای کوچیک به هر قیمتی بمونم، رو می تونم همین حالا هم بچشم. باهامه. اون بی پناهی، اون غربت، اون از همه بی کس شدن رو هنوز می تونم واضح به یاد بیارم. از بی مهری های رئیس دپارتمانی که انقد دنیاش کوچیک بود که به تلافی اینکه بالاخره وقت دفاع ارشد گرفتم (چون به نظرش نباید می گرفتم، باید خار و ذلیل می شدم و براش زانو می زدم که بابت کاری که نکردم عذر می خوام)، لیست دانشجوهای قبول شده در بورس اسکاتلند و انگلیس رو روی در تالار ریحانه، تالاری که باید توش دفاع می کردم، زده بود، هنوز کبودم. من از حرف های خالیِ استادهایی که سعی می کردند من رو آروم کنند و دلداری بدن که همه چیز درست می شه (که نشد)، پًرم...پًر! من از تصویر اژدهایی که در روزهای بعد از انتخابات من رو در بخش ریاست مطالعات جهان با خاک یکسان کرد تا نمایشی راه بندازه که خودش قربانی جنبش سبزه و من قانون شکنی هستم که دوستای سبزم پنجره های خونه اش رو شکستند، هنوز می لرزم.. هنوز می شکنم. حقیقت اینه که روزهایی هست که به خودم می گم از بحران گذشتم. من از حادثه گذشتم. من از تلخی گذشتم. من از کابوس گذشتم. من دیگه دردی ندارم و توی این پنج سال که از ایران دور شدم، مداوا شدم. اما هیچ کدوم اینها الان که دارم می نویسم، به نظرم درست نیستند. من از حادثه و تلخی نگذشتم. کابوس هنوز با منه. بغض هنوز با منه. هنوز کافیه یار دبستانی من یا سر اومد زمستون جایی پخش بشه تا از گریه منفجر شم، زانو بزنم و بعد با زار زدن هام خودم رو بکشم... هنوز کافیه یکی از اطرافیانم از اون روزها حرف بزنه و من دو تا سه روز درگیر باشم طوری که مثلا ساعت مچیم رو بذارم توی یخچال یا شیر پاکتی سر از جا کفشی در بیاره. اینها برای کسی آشنا هست؟ من زخم دارم از گذشته و زخم ها هنوز وجود دارند. مطمئنم خیلی های دیگه هم مثل من هستند. چاره نداره.. باید اما حرف زد از این زخم ها.. این زخم ها رو نمی شه فرو داد. این زخمها رو نمی شه حاشا کرد!  من فکر می کنم این یک بیماریه.. همه بیماری ها که مثل سرماخوردگی یا نمی دونم حتی افسردگی علایم مشخص ندارن. ما، هر کی مثل من در سال های گذشته از سیستم تبعیض آمیز آموزشی ایران آسیب دیده، بیماره. به خدا بیماره. این بیماری رو شاید بشه مدتی پنهان کرد یا ازش آگاه نبود، اما وجود داره. سر باز می کنه. گاهی ضعیف خودش رو نشون می ده. اما بالاخره یه زمانی خیلی بد می زنه بیرون. باید درباره اش حرف بزنیم! بنویسیم! نقاشی کنیم... بخونیم...هم رو بشنویم... هم رو بغل کنیم...]]> a have i wound انتخابات، تهران، جهان دارم، دانشگاه زخم، مطالعات، من، هشت، هشتاد و http://forouzande.zenfolio.com/blog/2017/9/i-have-a-wound Fri, 01 Sep 2017 20:04:16 GMT