عدی و قصی در کمپ پناهنده های دویسبورگ

November 18, 2016  •  Leave a Comment

دوباره روز کمک به پناهنده ها بود. با اینکه دلم درد می کرد اما چون یک خانواده ایرانی بابت درس بچه شون باهام قرار گذاشته بودند مجبور شدم که برم. البته بهتر. چون اگه خونه می موندم همین یه ذره کار رو هم توی کتابخونه نمی کردم.

وقتی وارد اتاق شماره سی و یک شدم، یکی از اعضای گروه، که پیرمردی هست به نامه اُولی و خیلی مهربونه رو دیدم. یک پسر ناآشنا هم نشسته بود که داشت برای یکی ترجمه عربی می کرد. فهمیدم همکار تازه گروه هست. بعد از چند دقیقه یک آقای پیری، مثلا حدود شصت و پنج سال وارد اتاق شد با یک پسر خیلی جوون که کلاه کاموایی طوسی به سر داشت. سعی کردم بهشون بفهمونم که توی اتاقی داخلی بشینن تا کار مترجم عربی با مراجعه کننده اول تموم شه و نوبت اونها بشه. آخرش خود مترجم که فهمیدم اسمش هست آرمین بهشون عربی چیزی گفت و اونها هم رفتن توی اون اتاق. وقتی نوبتشون شد فهمیدیم می خوان نامه برای برای مرکز اشتغال بنویسن. ظاهرا تازه کارت اقامت خانواده اومده. متوجه شدم پیرمرد به نام نابه پدر دو پسر هست و با همسرش پناهنده شده. همینطور که همکار آلمانیم، رگینا، داشت کمک می کرد فرم هاشون پر بشه فهمیدم از سوریه اومده. اسم شهر رو نفهمیدم. به اسم مادر رسیدیم و چیزی نظرم رو جلب نکرد. بعد به اسم همون پسر که کلاه طوسی گذاشته بود رسیدم. اسمش بود عدی . قشنگ یادم هست با حرف اُ انگلیسی شروع می شد مثل اُپن یا اُرنج. خلاصه تا اسم کامل شد رگینا گفت اه عدی مثل صدام، و بعد گفت پسر صدام. راست می گفت. مترجم عربی، آرمین یک لحظه به ما نگاه کرد و لبخند زد. بعد رسیدیم به اسم پسردوم. پسر دوم یک ده دقیقه ای بود ملحق شده بود. سرش رو با شال نازک زمستوی بسته بود و چشم های روشنی داشت و به نظر می یومد مثلا یک یا دو سال از عدی که بیست ساله بود بزرگتر باشه. اسم اون بود قصی. عدی و قصی. یکهو جا خوردم. اسم پسرهای صدام. رگینا تا بجنبم پیش دستی کرد و از پیرمرد پرسید: پدر جان حالا چرا عدی و قصی. گفت آخه اسم پسرهای صدام بود. من اصلا نمی تونستم واکنش نشون ندم از تعجب و ناراحتی و نمی دونم چی! چشمهام سه برابر اندازه عادی زده بود بیرون و سعی می کردم بفهمم چی به عربی به آرمین می گه. اگه عراقی بود یه چیزی شاید بهش می گفتم. اما خوب مثلا چی؟ که عمو به صدامی که زد به ایران و این همه خون ریخت افتخار می کردی؟ نمی دونم یعنی چون سوریه ای بود نباید می گفتم؟ لابد بهم می گفت خوب ایران هم زد به عراق و تا بصره اومد. اون وقت من می گفتم خوب کی شروع کرد؟ نه..نه اینطوری اصلا خوب نبود بحث کنم باهاش. اینجا همش به ما می گن قضاوت نکنید پناهنده ها رو. و راست می گن. برا کمک اینجاییم و نه تفتیش افکار. خلاصه تا بجنبم و اندازه چشم از حدقه زده رو برگردونم به اندازه عادی دیدم قصی متوجه تعجبم شده و لبخند می زنه. با خودم گفتم این دو جوون تنها بابت همین اسم ها احتمالا کلی مشکل در جامعه عربهای آلمان خواهند داشت. خصوصا اگه باباشون راس راس واسه بگه چون به صدام ارادت داشته. چه موافق و چه مخالف صدام به این اسم ها حساس می شن، نمی شن؟

نمی دونم به هر حال اینکه خیلی شوک عجیبی بود. حدود ساعت 12 جمع کردم چون اون خانواده ایرانی اصلا نیومدن.

.


Comments

No comments posted.
Loading...
Subscribe
RSS