Du oder Sie?

December 22, 2016  •  Leave a Comment

همیشه برام سخته وقتی وارد کتابخونه می شم بیفتم روی قلتک و کارم رو بکنم. اصلا هیچ چیزی منو جذب نمی کنه! تازگی ها با این سوال هم مچ خودم رو می گیرم که چی واقعا دوست دارم بخورم؟ هیچی! یعنی میل به چیزی هم ندارم که بگم دارم براش می میرم. کار دارم تا دلت بخواد اما میل به انجام ندارم. میل به هیچ چی ندارم. دلم می خواد کارهام انجام شده باشه! اما نیست. امروز بیست و سوم دسامبر و دو روز دیگه تعطیلی کریسمس شروع می شه. دانشگاه دیروز رسما نیمه تعطیل شد یعنی دیروز اخرین روز کلاس ها بود. حالا دیگه می ره تا تعطیلی بعد از کریسمس و سال نو. من اما همونطور که گفتم میل به چیزی ندارم. بهتره این فصل رو تموم کنم یا اون؟ بهتره دنبال یک کنفرانس بگردم که برم یا نه؟ بهتره دنبال آپشن های کاری بگردم؟ بهتره برگردم خونه؟ اصلا هیچ کدوم اینها من رو به خودش نمی کشه...

امروز رفته بودم دکتر محلی. دکترم ایرانی هست و در اوباهوازن مطب داره. بله قحطی دکتر می باشد. بدبختی این بود که کار خاصی نداشتم اما منشی بی شعور من رو به زور کشوند. جواب آزمایش رو می تونست تلفنی بگه اما نگفت. باید برم که دکتر بیشتر از بیمه در بیاره. نوبت هم نداد و من دقیقا دو ساعت معطل شدم. از طرفی قبل از ظهر باید می رفتم و اردک محترم رو از پرنده فروش سیار توی مرکز شهر دویسبورگ کت بسته تحویل می گرفتم. ساعت که ده صبح شد  و هنوز نبودم نشد استرس گرفتم و حد انتظار از مرحله دماغ به چشم زد. یعنی شما اگه عمق من رو از انگشت پا تا نوک سر در نظر بگیری، تا دماغم پر از انتظار بود و حالا دیگه داشت می زد بالاتر و سرریز می شد. خلاصه دکتر رو دیدم و گفتم ببین من حالم عالیه، می دونم هم که آزمایشم خوبه، فقط بهم قبض کارهات رو همین ماه بده که از ماه بعد بیمه ام داره عوض می شه. بعد دوان دوان خودم رو به اتوبوس و بعد قطار رسوندم و بعد رفتم مرکز شهر دویسبورگ. تحویل اردک، خرید چند میوه و نان. یوخن خونه بود امروز. سه روز اول هفته کار اداری داره و روزهای بعدی مال خودشه. ماشین لباس شویی رو روشن کرده بود و از دست خودش راضی بود. نیمرو و سوسیس درست کرده بودم چون تا یازده صبحانه هنوز نخورده بودم. بعدش گلهای ارکیده رو که یوخن توی وان حموم بهشون آب داده بود برگردوندم به لب پنجره های اتاق پذیرایی. امروز هوا بارونی و خاکستری هست. اومدم کتابخونه. طبقه چهار. از سرمای بیرون وقتی به گرمای داخل می یای می خوای بخوابی. دوست پاکستانیم م.ع معمولا پیشم می شینه. بهم گفت هی فاطمه "لَست مای بی.ام". کلا باید مصیبت های مسیح بکشم تا بفهمم که م.ع چی می گه. انگلیسی حرف زدنش رسما فاجعه است. انگلیسی نوشتن و خوندنش خوبه اما حرف زدن تنها باید حدس زد چی می گه. دو بار سعی کردم با صبوری بهش بگم م.ع منظورت چیه؟ این کلمه ها یعنی چی؟ بعد فهمیدم منظورش اینه که کارت بانکش رو زدند. حوصله نداره کلمه رو درست ادا کنه.

دیروز یکی از بچه ها به نام ن رو دیدم. از این آدمهای عجیب و پا در هوا که دوست داره هزار بار بحران های تصمیم گیری در زندگی رو برات نشخار کنه. با شوهرش که دانشجوی تبادلی از مالزی هست اومده. یعنی عملا خودش نقشی جز همسر متهم نداره. اما حواسش هست که حتما از وقتش اینجا استفاده کنه. مثل خیلی از ایرانی های دیگه اینجا فکر می کرد یا هنوز می کنه که من همه چم و خم مهاجرت رو بلدم و می دونم چه راه های اداری ای براش وجود داره. باورش نمی شه که من هیچی نمی دونم چون اصلا وقتی اومدم قرار نبود که بمونم و بزرگترین هدف زندگی داشتن یک زندگی آنچنان در "خارج" نیست. با سوال هاش گاهی حسابی من رو کفری می کنه طوری که نیاز دارم حداقل دو سه هفته تنفس بدم و نبینمش. یه بار هم با هم نذری درست کردیم. مجبور کرد فکر کنم باید برای سی نفر غذا درست کنیم، اونوقت مسئولیت گوش با خودش بود و با ظرفی که توش به زور یک کیلو گوشت بود اومد خونه ما. این تجربه رو هرگز فراموش نمی کنم. داشتم می گفتم ن رو دیدم. همون اول بهم گفت که شب یلدات مبارک و این حرف ها. بعد بهم عکسهایی از سفره یلداش نشون داد و گفت آخه می دونی من برام این چیزا خیلی مهمه. می خواستم بگم از گوشتی که برای غذای سی نفر آدم آوردی معلوم بود. اما نگفتم. گاهی ادم گستاخِ درونم رو مهار می کنم. همون فکر کنم لازم نیست تا دو سه هفته دیگه ببینمش.

دوست آلمانیم ش دیروز بهم مسیج داد. امسال تابستون عروسی کرد و من و یوخن هم رفتیم. بهم گفت دو تا از دوستاش بلیط گرفتن برن ایران. اما چیز زیادی از ایران نمی دونن. اگه می شه بهشون کمی کمک فکر بدم. گفتم حتما شماره م رو بده بهشون. دوستاش بهم مسیج دادن که بله ما اوناییم کی حرف بزنیم؟ من رو اما "دوو" خطاب کردن که در آلمانی به کسی که باهات صمیمی هست می گی دوو و به کسی که بزرگتره یا هنوز صمیمی نیستی می گی "زی". نمی دونم چرا راحت نیستم یکی اول بسم لله بهم بگه دوو. خصوصا اگه آلمانی باشه و دقیق بدونه جایگاه این کلمه ها چیه. و خصوصا اگه ازم نپرسه می تونه بهم بگه دوو یا نه. بهشون گفتم امروز بین یک تا دو یا هفت تا هشت عصر. بعد جواب دادن که غروب بهتره. همون هفت. امروز صبح که توی مطب دکتر بودم و کلی حرص می خوردم بهم مسیج دادن که می شه 1.45 بهم زنگ بزنن. دو باره گفتن دوو. حالا بزنمشون یا نه؟ نه چیزی نگفتم. فقط گفتم اوکی. خیلی کم پیش بیاد که یهو دافعه به یک حرکت یا کلمه ای نشون بدم. همین حالا دوستِ ش بهم زنگ زد. نه اصلا بی ادب نبود.  


Comments

No comments posted.
Loading...
Subscribe
RSS