میزبانی به سبک ایرانی

December 09, 2016  •  1 Comment

ساعت سه و نیم هست و من قراره تا ساعت شش کتابخونه بمونم و بعد برم خرید از مغازه ترکها در اُست اشتراسه. امروز کتابخونه تا ساعت هفت بازه. قراره تعمیر کنن. شنبه و یکشنبه هم تعطیل می شه. و دوشنبه که قراره من ایشالله درس خوندن رو شروع کنم، باز شه. می خوام مرغ تازه و کمی میوه و سبزیجات بخرم. آخه فردا مهمون دارم. برادرشوهر و جاری محترم با حداقل دو تا ازبچه هاشون. درباره بچه سوم که نامزد داره و جدا زندگی می کنه هیچ وقت مطمئن نیستم که می یاد یا نمی یاد. به هر حال اون نخودی حساب می شه. می خوام ته چین مرغ و خرشت سبزی درست کنم. اسم جاریم هست اِوِلین. اِوِلین گفته می خواد سوپ و دسر با خودش بیاره که ظاهرا این رسم آلمانی هایی هست که خیلی با هم صمیمی هستن. یعنی من الان یک جاریِ خیلی صمیمی دارم. یا به عبارتی جاریم توی این پنج سال باهام خیلی صمیمی شده. شاید از دلایل این صمیمیت این هست که زیاد توی پر و بال هم نیستیم و به شکل منظمی یک بار همین قبل از کریسمس و یک بار برا تولد والری، که یوخن پدرخوانده اش هست، به دیدن هم می ریم. دلیل دیگه این هست که احتمالا من با دعوت هام و سفت گرفتن این سنت دیدار-حداقل یک بار در سال- خط انداختم روی تقویم عادتهاشون. از اینکه انقد چیزهایی که درباره این خانواده آلمانی می دونم با کلیشه های رایج فرق می کنه خوشحالم. خیلی از بچه های ایرانی که اینجا هستن تنها با کلیشه هایی که از آلمانی ها ساختن به زندگی ادامه می دن. گاهی وقتی صحبت می کنیم و بهشون از تجربه هام می گن قشنگ معلومه از دهن های باز که دارن از خودشون می پرسم چِرت می گم یا اینا واقعیته.

به هر حال الان سه ساعت و بیست و پنج دقیقه مونده تا من برم خرید. راستش اصلا این هفته خدا رو بنده نبودم که درس بخونم. خر شدم. استاد راهنمام ازم تعریف کرده و بی ظرفیت شدم. ولی از طرفی دلم برای مهمون بازی خیلی تنگ شده. دلم برای چیدن میز آنچنانی، برای بوهای مختلف، برای دیدن واکنش به غذاهایی که می پزم تنگ شده. دو شب پیش از روی موبایلم به برنامه شام ایرانی و غذا درست کردن لاله اسکندری نگاه کردم. این بشر چنان سفره ای چید که ساعت ده شب گشنه ام شد. چه ته چین مرغی. مشکل اینه که من اصلا نمی تونم ته چین درست کنم. ته چین غذای بومی من نیست و از روی دست کسی ندیدم. یعنی چند بار درست کردم اما ته دیگش اون طوری که ته دیگ لاله اسکندری شده بود، نشد. با دستور غذای کتاب آشپزی ای که دارم هم پیش رفتم یک بار، ته دیگش در نیومد. حالا چند دستور غذا از اینترنت دیدم. ببینیم چی می شه. امروز که رفته بودم داروخونه پماد جوش صورتم رو بگیرم، یادم اومد اون نزدیکی یک سوپر عربی هست. یادم اومد که آره اون حتی لیمو امانی داره. رفتم اونجا. دیدم بله نه تنها لیمو امانی بلکه لیمو امانی سیاه هم داره. نسرین مقانلو توی همون برنامه شام ایرانی گفته بود که سبزی قرمه باید با لیمو سیاه باشه که مال جنوب ایرانه و خواص داره. من نمی دونستم. اصلا نمی دونستم لیمو امانی ها با هم متفاوتند. امروز توی سوپر عربی دیدم بله از هر دو نوع داره. خلاصه ناگهان گلاب و حتی عرق بیدمشک هم دیدم. همون لحظه مجسم کردم که فردا یکی از نوشیدنی ها شربت بیدمشک هست. بله. من اینطوری عملگرام. این بود که از گلاب و عرق بیدمشک هم خریدم. بعد زرشک دیدم. یادم اومد که زرشکم کمه و اگه بخوام مثل لاله اسکندری به شکل دشمن کور کنی زرشک روی ته چین بریزم، باید از زرشک بخرم. بعد دیدم وای پسته مغز شده توی بسته بندی نیم کیلویی داره. با اینکه معمولا به قیمت نگاه نمی کنم و می خرم این بار اما چک کردم. بیست و هشت یورو. نه قربانت. من بیست و هشت یورو بابت اون بسته نمی دم. خلاصه پسته وارد سبد نشد. برا یوخن هم نوشتم که آناناس و خربزه بخره. اینطوری فکر کنم فردا نیاز به خرید نیست. حدود ظهر مهمون ها می رسن.

 


Comments

لیلی(non-registered)
خانومی عکس هنرنمایی هات رو بذار که از توصیفت دلم آب شد
No comments posted.
Loading...
Subscribe
RSS