فروزنده جدید-چرا و چگونه

December 08, 2016  •  Leave a Comment

نشست سالانه موسسه نان برای جهان هفته پیش برگزار شد. من هم یکی از 13 عضو کمیته اجرایی ش بودم که سال قبل توسط دانشجوهای بورسیه به نمایندگی از آسیا انتخاب شده بودم. هماهنگی ها و برنامه ریزی ها البته با نقش کلیدی دو نفر از کارمندهای موسسه، فلورانس و کاتلین، انجام شد و ما بیشتر نقش همراه یا نخودی رو بازی می کردیم. توی طول سال دو تا نشست در برلین داشتیم که ایده بدیم و قبول مسئولیت برای اجرای نشست بکنیم. برای من بیشتر شبیه یک کلاس درس و آخرین فرصت فعالیت دانشجویی بود. خوب دیگه با 34 سال سن باید بگم خوشحالم که دانشجویی رو می بوسم و کنار می ذارم.

نشست توی چهار روز برگزار شد. توی گروه ما یه عتیقه ای هم بود که کلا هیچ میونه ای با کار گروهی نداشت، هر انتقادی به ایده هاش رو به خودش می گرفت، جیغ و داد می کرد، نه نمی تونست بشنوه، اصلا حوصله نداشت به ایده دیگران گوش کنه، خوب آلمانی حرف نمی زد و وسط حرفش می زد به صحرای فرانسه و انگلیسی و کلا همه ما رو به عنوان کارمندهای خودش می دید. گاهی البته با تمهیداتی و توسط دو تا از اعضای تیم که بلد بودن باهاش حرف بزنن، می شد یه جورایی متقاعدش کرد که کوتاه بیاد. اما به همین نکته دقت کنید که بزرگترین موفقیت ما این بود که کاری کنیم مشکل ایجاد نکنه، نه اینکه کاری کنیم کمک کنه. واقعا نمی فهمم چطور بعضی ها می تونن تا این حد در روابط اجتماعی کور و کر باشن.

در نشست امسال حداقل 100 بورسیه از جاهای مختلف دنیا شرکت کردن. توی قیافه ها می شد نسبت به سالهای گذشته ، دانشجوهای عرب و خصوصا سوریه ای زیاد دید که در قالب برنامه های بورس متفاوت شده بودند عضوی از خانواده نان برای جهان.

روی هم رفته فرصت فوق العاده ای بود برای کار و زندگی کنار 100 نفر آدم در چهار روز. فاصله هتل تا سالن اصلی کنفرانس و کارگاه های بحث و گفتگو دقیقا دو دقیقه بود. بیرون از پنجره هوای منفی دو تا چهار بود ولی من چیزی نفهمیدم چون تمام روزها در حال دویدن یا عکس گرفتن بودم. به غیر از یکی از دانشجوها که بداخلاق بود و به شکل ضمنی اجازه عکس گرفتن نمی داد، بقیه میونه خوبی با من و دوربینم داشتند. توی عکاسی یکی دیگه از اعضای تیم هم به نام موریل که اهل برزیل بود کمک می داد. تئو که اهل کامرون بود مسئولیت مسائل تکنیکی رو به عهده داشت. آخر هر روز ما بهش یک منتخب از عکسهای روز رو می دادیم و اون ازشون ویدئو درست می کرد. روز سوم موقع نهار همه اون ویدئوها به همراه ویدئوهایی که من از بازیهای معارفه، سخنرانی ها، مسخره بازی های بچه ها گرفته بود رو پخش کرد. خیلی خوب بود. همه ذوق زده بودند. البته جورج که از اعضای کمیته بود اومد و کمی غر زد که چرا از مسخره بازیش فیلم گرفته بودم. ولی خوب عصبانی نبود. یعنی با جورج نمی فهمیدم که منظورش از غر حرف زدن با منه یا نه واقعا ناراضیه. مسئول میکروفن و سر و کله زدن با مترجم همزمان با آرنولف که اون هم اهل کامرون هست و ناتالیا که اهل اوکراین هست بود. از صبح روز سوم یکی از میکروفون ها ترکید و ما کلی استرس متحمل شدیم تا تئو رسید و معجزه کرد. توی این فاصله سخنران اصلی ما که می خواست درباره تاریخ رفورمیشن و معنای عزت نفس در مسیحیت صحبت کنه، با صبر ستودنی شیفت کرد روی انگلیسی و خوب هم از پسش بر اومد. از اتفاق های جالب دیگه برگزاری انتخابات کمیته اجرایی و کمیته ناظر بر بورس دهی بود میان بورس دهنده ها که در واقع ما انجامش دادیم. از هر قاره ای دو نفر انتخاب شدند و از هر کمیته بورس دهی هم دو نفر. از قاره آسیا امسال دو سوریه ای انتخاب شدند. البته من دلم می خواست یکیشون یک دختر روزنامه نگار اهل گرجستان باشه اما شانسی نیاورد. برای کاندیدهای قاره ای دونستن زبان آلمانی لزومی نبود اما برای کاندیدهای کمیته نظارت بر بورس دهی این مساله ضروری بود که چندان به مذاق همه خوش نیومد. دلیل این قانون این هست که دانشجوها باید عملا توی جلساتی که کلا به زبان آلمانی هست شرکت کنن و فایل درخواست بورس ها که به زبان آلمانی هست رو بخونن. پس عملا کسی که زبان آلمانی نمی دونه یا آلمانیش چندان خوب نیست، کارایی در این گروه نداره.

یکی دیگه از بخش های با حال نشست پارتی شب سوم برنامه بود. اسمش بود پارتی بین المللی. بچه های از کشورهای مختلف توی بخش های مختلف شرکت می کنن. یکی اواز محلی می خونه، یکی لباس محلی می پوشه یکی موزیک می زنه و از این کارها. امسال به همت سه تا از اعضای کمیته ما برنامه فشن شوی لباس های محلی ملل داشتیم. عاااااااااااااااااااااااااااااااالی شد. یعنی واقعا عاااااااااااااالی. من هم لباس ترکمن (مردونه البته. از این مانتوهای قرمز زرشکی) تن داشتم اما چون وظیفه خطیر عکاسی با من بود نتونستم توی فشن شو باشم. روز چهارم وقتی بازخورد اعضای گروه های دانشجویی رو جمع می کردیم بیشترین توجه روی همین بخش پارتی بود.

چیز جدید برای من این بود که خیلی ها بهم نظر می دادن که خیلی شوخ و باحالم. شما باور نمی کنی اما من جدی می گم و اصلا تظاهر نمی کنم. البته خوب معلومه عده ای هم بودن که مثل اون عضو خاص کمیته دوست داشتن سر به تنم هم نباشه اما در مجموع از خیلی ها، چه بورسیه ها و چه اعضای موسسه این نظر رو گرفتم که خیلی شوخم و اینطور حرف زدن و فی البداهه واکنش نشون دادنم رو دوست دارن. من از کی اینطوری شدم؟ آیا من همیشه اینطور بودم؟ واقعا نمی دونم. می دونم که هیچ وقت این طور نظر کسی بهم نداده بود. اینکه بیان و داوطلبانه ملت بهم بگن چه باحالی. یا دلیلش اینه که پیر شدم و رفتم توی دسته ای که ملت دوست دارم برن بابت احترام هم که شده یک چیزی بهش بگن، یا اینکه نه واقعا عوض شدم. این فروزنده در طول این پنج سال کلی عوض شده. خوب که فکر می کنم می بینم یوخن خییییییییییییییییییییییییییلی تاثیر داشته در این خلق و خوی من. همیشه اعتماد به نفس داده که طوری که هستم عالیه و اصلا حرف نداره. هر بار شوخی کردم یا نظری دادم یا تشویق کرده یا ایده داده که بهترش کنم. یادم هست آخر روز سوم قبل از شام زمان عکس گروهی بود. من از یک کارمند سالن خواهش کردم یک نردبان به ما بده که برم بالای نردبان عکس بگیرم. نردبان به حدلی غول آسا و سنگین بود که دو تا ادم از دو طرف گرفتنش و وارد سالن شدن. هر کی نردبان رو می دید دهانش ناخودآگاه باز می شد. نردبان رو که بر پا کردند تازه عظیم تر هم به نظر می یومد. سالن سن بسیار خوبی داشت. از همه خواستم اون جلو جمع بشن. یکی دو تا از بچه ها که درستی بر عکاسی داشتند پرسیدند مگه می تونم از اون جمعیت عکس بگیرم. می تونستم. لنز واید همراه داشتم. بعد فلورانس و کاتلین با حالت پنیک و هیستریک اومدن که من رو منصرف کنن. باورشون نمی شد که با کفش پاشنه بلند می خوام برم بالای نردبون. حتی خود کارمند سالن هم گفت که من دیوانه ام. اما من چون خودم می دونستم که دیوانه ام گفتم اشکالی نداره. خلاصه من رفتم بالای نردبان تا یک ارتفاع مناسبی و بعد دور زدم نشستم. در تام این مدت همه داشتن آخ و اوخ می کردند با این ذهنیت که الان یه اتفاقی برام می یفته. من اما از یوخن یاد گرفتم که نازک نارنجی نباشم. این همون نکته ای هست که اولش گفتم. در به وجود اومدن این فروزنده یوخن نقش مهمی داشته. این فروزنده یاد گرفته نازک نارنجی نباشه. ما توی سفرهایی که با هم رفتیم چیزهای مختلفی رو تجربه کردیم. وقتی پاکستان رفته بودیم توی صحرا خواستیم سوار شتر شیم. شهر بهاوالپور بودیم و یک گروه پلیس اصرار داشتن از ما محافظت کنن. خلاصه تا من از ساربون پرسیدم که پام رو کجای زین شتر بذارم داد و هوار پلیس ها در اومد که خانم تو نمی تونی. من یک نگاه به یوخن کردم و اون بهم گفت محل نده برو بالا. رفتم بالا و حدود یک ربعی یورتمه رفتم البته با کمک ساربان و بعد هم چون وقت کم بود پیاده شدم. وسلام. خلاصه اینکه ماجرای نردبان کلی از بچه ها رو متعجب کرده بود چون من به هیچ کی محل ندادم و مطمئن رفتم بالا و اومدم پایین و عکس عالی در اومد. حتی انقد تاثیر این کارم بالا بود که خود کارمند سالن رفت بعدش بالا و به من گفت که خودم هم توی عکس وایسم که عکس بگیرم.

یکشنبه عصر با کلی اشک و آه بچه ها از هم خداحافظی کردند و ما اعضای کمیته کمی دیرتر جمع کردیم. ارزیابی کردیم و من و موریل یکی سری عکس ها رو روی یو اسم پی دوستان ریختیم. تازه بعد از برنامه پاشدم با چمدونم رفتم موسسه حافظ که پخش فیلم فارسی داشت. به خودم گفتم من که هر روز برلین نیستم. پس نازک نارنجی بازی در نیارم و برم. خیلی خوب بود. با یکی از همکارهاش هم کلی حرف زدیم و بعد طفلک من رو به ایستگاه اصلی قطار برلین رسوند. یکشنبه شب ساعت یازده شب رسیدم به دویسبورگ. یوخن با دوربین و سه پایه به استقبالم اومده بود. می خواست یعنی لحظه ورودم رو عکس بگیره. اما ایده اش خورد به دیوار. چون همدیگه رو توی ایستگاه که اومدم پایین ندیدیم و توی سالن اصلی هم رو دیدیم. عین بچه هایی که مامانشون یه هفته نبوده ذوق می کرد. نمی تونم بگم چقد سرش به شکل بامزه ای شاد و سرخ و سفید بود. هی می خندید و هی می خندید.

از روز دوشنبه که رسما به زندگی در دویسبورگ پیوستم یه حال عجیبی دارم. بورسم عملا تموم شده. کار پایان نامه هم به غیر از فصل آخر ریزه کاری هاش مونده. اینجا همه چیز در فضای کریسمس و سال نوی میلادی هست. من اصلا تمرکز ندارم. یعنی می دونم چی ها رو باید بنویسم و حتی کتابخونه اومدم هر روز اما همچنان فاصله دارم از کار. یک هول دیگه بدم کار تمومه اما همون هول رو حال ندارم بدم. هوای دویسبورگ سرد ولی آفتابی هست. دیروز کمی به دندون پزشکی به سر شد و امروز رفته بودم دکتر پوست چون به شکل مسخره ای ناحیه دور دهنم جوش گنده دردناک می زنه. نوبت هم می ذارن جوش ها، تا یکی تموم می شه و دوره نقاهت طی می کنه بعدی ظهور می کنه. ماجرایی هست. دکتره چاق و سفید و مسنه. بهم گفت پوست این ناحیه به یک باکتری حساس شده. بهم پماد داد.

خلاصه اینکه این چند روز حسابی در فضای فروزنده جدید، نشست سالانه و پایان نامه در حال پیاده روی هستم. شنبه برادرشوهر و جاریم می یان خونه ما. ما یک سنتی از زمان ورود من به خانواده برپا کردیم به نام بازدید خانوادگی از بازار کریسمس. اینطوری دیگه توی تعطیلات کریسمس و سال نو با هم کاری نداریم و نوبت دیدار ما همون بازدید بازار کریسمس هست. فکر کردم امسال که دارن می یان از وقت نهار بیان که خونه غذا بخوریم و بعد بریم بازار. در نظر دارم ته چین و خرشت قرمی سبزی درست کنم. بهم هفته پیش جاریِ عزیزم اس ام اس زده که چرا که نه. پس خودش سوپ و دسر می یاره. از یوخن پرسیدم مگه این مدلی هم مهمونی دارن آلمانی ها؟ اینکه با خودشون غذا ببرن. گفت آره اگه خیلی نزدیک و ندار با هم باشن حتما این کار رو می کنن. شما فرض کن من چه قله ای از ارتباط با یک خانواده آلمانی رو فتح کردم. می گم که این فروزنده جدیده! شما باور نمی کنی. امروز هم بهم اس ام اس داده که آیا ما درخت کریسمس داریم؟ اونا می دونن که یوخن اهل تزیین کریسمس نیست اما من دیوانه این جور کارهام. راستش چون امسال ادونسکرانس خریدم زیاد میلی به درخت کریسمس ندارم. یه تعهد ننوشته با یوخن هست که هر سال یا ادونس کرانس یا درخت کریسمس. براش نوشتم که امسال نمی خوایم مرسی.

 


Comments

No comments posted.
Loading...