بی خوابی و کمک

December 12, 2016  •  Leave a Comment

 

از یک طرف کم خوابی و از طرف دیگر درد دندان کلافه کرده بودش. مثل کلاه قرمزی، قیافه اش خوردنی و بی پناه به نظر می رسید. دیشب بابت تحویل یک کار تا صبح ساعت چهار کار کرد. به خاطر دندان درد ساعت را روی هفت صبح کوک کرده بودیم، تا بدون نوبت، دندانپزشک، که خانم مهربان و اهل سفری هست، ببیندش. من هم که پترس فداکار، همیشه وقتی اینطوری صبح زودی باید بلند شود، باهاش بیدار می شوم و صبحانه درست می کنم و طی چند مرحله از رخت خواب جدایش می کنم. امروز اما حسابی کلافه بود، به خاطر چیزهایی که گفتم. بعد از صبحانه بلافاصله به تخت خواب برگشتم. آخر خودم هم دیشب حس رفاقتم گل کرد و تا دوی صبح بیدار بودم. فکر می کردم گناه دارد تنهایی بیدار بماند. فصل آخرِ یک تحقیق برای یک موسسه فرهنگی را می نوشتم. خلاصه که یعنی من هم فقط پنج ساعت خوابیدم دیشب. وقتی رفتم توی رخت خواب هنوز عذاب وجدان داشتم که من حالا می خوابم اما یوخن باید برود دکتر و بعد سریع برود به جلسه ی ساعت ده اداری اش برسد و بعد ساعت سه عصر باید برود فرودگاه چون ساعت شش یک جلسه در برلین دارد. کتاب "کمک" را می خوانم. فیلمش را اول دیدم و بعد کتابش را خریدم. موضوعش زندگی زنهای خدمتکارِ سیاه پوست آمریکایی در دهه 1960 در می سی سی پی است. نویسنده آمریکایی است اما من کتاب را به زبان المانی می خوانم. صفحه 337 هستم و کتاب تقریبا نصف شده. این کتاب خیلی بهتر از فیلمش هست، اما فیلمش هم خوب در امده و یکی از بازیگرهایش اسکار نقش مکمل را گرفته است. جایی از داستان هستم که اسکیتر، دختر سفید پوستی که قرار است زندگی نامه این خدمتکارها را در دوره خطرناک 1960 بنویسد، رفته روی اعصاب دوست پسرش که چرا با نامزد سابقش به هم زده. همینطور که می خواندم چشمم گرم شد و رفتم توی فضای فیلم و کتاب.....

امروز اولین روزی است که مثل آدم دارم فصل هفتِ پایان نامه را می نویسم. بگو آفرین.


Comments

No comments posted.
Loading...