چند جوجه داری؟

December 21, 2016  •  Leave a Comment

روز آخر پاییز وقتی رسید که مردم هنوز توی شوکِ حمله به احتمالِ قوی تروریستی در برلین بودند. یک کامیون شب قبل از آخرین روزِ پاییز صاف صاف زده به جمعیت یکی از بازارهای کریسمس برلین. برلین بابت شکل و بافت شهری ای که داره بیش از یک مرکز شهر و به تبع بیش از یک بازار کریسمس داره. شهرهایی مثل فرانکفورت و مونیخ هم این شکلی هستند. این بازار کریسمس که بهش حمله شده نزدیک کلیسا خرابه و مرکز تجاری کا.د.و بود. کمک راننده ظاهرا همون بعد از حمله بهش شلیک شده و کشته شده و راننده که پاکستانی و از پناهنده هاست می گه که حمله کارش نبوده. ماشین هم از یک شرکت لهستانی همون روز صبح دزدیده شده بوده. اینا هم بعد از ساعت نه شب اتفاق افتاده. من عصر از مرکز کمک به پناهنده ها به خونه برگشتم. هوا خیلی سرد بود. سر راهم رفته بودم یک سوپر ترک که سفارش اردک بدم. امسال اولین کریسمسی هست که می خوام به سنت آلمانی ها اردک گریل کنم. یوخن اصلا اهل عید بازی و اینا نیست. برا همین طول کشیده تا بفهمم اینجا عرف غذایی شب عید چی هست. البته چیزهای مختلفی سرو می شه شب کریسمس. اردک یکی از اونهاست. شنبه پیش که با دوستای کلاس ورزشی شام بیرون رفته بودیم، میکائیل، مربی ورزش ما، با یک آب و تابی برام تعریف کرد که چطور اردک رو توی فر گریل می کنن. من تمام عمرم از خوردن اردک، غاز و مرغ هوایی فراری بودم. دقیق نمی دونم چرا. یا از بوش بیزار بودم یا یه جورایی بی کلاس می دونستم اینجور غذاها رو. به هر حال مادرم همیشه با من مشکل داشت وقتی فسنجون یا خرشت غوره می ذاشت، چون باید گولم می زد که توش گوشت اردک و غاز نیست. مسلم من دو سه قاشق اول غذا می فهمیدم که مامانم گولم زده و دیگه نمی خوردم. خلاصه این رجعت به خوردن اردک اینجا توی آلمان اتفاق افتاد. توی رستورانهای چینی و ویتنامی گوش اردک سوخاری کنار غذا می ذارن و راستش بد نیست. یه بار هم خودم یک غذای ژاپنی درست کردم، رشته با استیکِ اردک. خیلی خوب شد. به هر حال این رو می گفتم که رفتم به سوپر ترک تا سفارش اردک تازه بدم. اما سوپری گفت که از این سفارش ها نمی گیره. من هم به حال دم بر دوش در سرما چرخ زدم و به خونه رفتم. یوخن که نا امیدی رو دید گفت مشکلی نیست فردا می ریم و سوپر ادکا سفارش می دیم. دو ساعت بعد وقتی من توی تخت بودم و داشتم در غم تموم نشدن فصل آخر پایان نامه خودم رو غرق می کردم، یوخن به حالت سر زنان و سینه زنان اومد و گفت باید توی بیست دقیقه توی استدیوی دوسلدورف باشه چون یک حمله توی برلین اتفاق افتاده. معمولا توی این موارد از یوخن می خوان بره استدیوی تلوزیونی و به عنوان کارشناس حرف بزنه. انقد شوک توی عجله عجین بود که جزئیات نپرسیدم. حدس می زدم چی باشه، توی دو سال گذشته پاریس و بلژیک هدف اینجور حمله ها هستن. حالا فقط توی دلم می گفت لعنتی، چه افتخاری می کردم که المان هنوز این چیزها اتفاق نیفتاده. تنها چیزی که توی اون موقعیت از یوخن پرسیدم این بود که آیا می تونم باهاش برم؟ گفت که البته. سریع لباس پوشیدم. پولیور و شلوارم مشکلی بود. یک کتی قهوه ای روش پوشیدم و یک شال مشکی ست کردم و همینطور که دنبال چکمه مشکی می گشتم از یوخن پرسیدم چی شده. یوخن هم همینطور که به تاکسی زنگ می رد و مسواک می زد یه چیزهایی گفت. تاکسی ترک تبار بود و نمی دونست چطور دقیق از نویگیتورش استفاده کنه. همون روز توی ترکیه هم یک نفر زده بود سفیر روسیه رو کشته بود در جواب کشتارِ حلب. خلاصه یعنی جو حسابی تروریستی بود. از روی موبایل سعی کردم بفهمم چه اطلاعات بیشتری از حمله برلین منتشر شده. چون عضو هیچ شبکه اجتماعی مثل توییتر و فیس بوک نیستم نتونستم چیز دندون گیری بیابم. یوخن هم دو بار باهاش از استدویو تماس گرفتن و بهش اطلاعات به دست اومده رو گفتن. تاکسی البته ما رو 17 دقیقه ای به دفتر استدیو در دوسلدورف رسوند. یک خانمی یوخن رو توی مسیر گریم مختصر کرد. روی پوست آقایون یه چیزی می مالن که توی نور پروژوکتروها چربی طبیعی پوست انعکاس نده. همون ورود به استدیو یوخن در جایگاه قرار گرفت و مجری شروع کرد سوال کردن ازش. یوخن بی اندازه خونسرد و وارد به کاره. توی این موقعیت ها ملت می خوان بدونن این حمله چه معنایی در امنیت آلمان داره؟ آیا حالا کسی می تونه اعتماد کنه و بره بازار کریسمس؟ آیا بی عرضگی پلیس بوده؟ آیا داعش توی حمله دخیل بوده. خوب چون البته ماجرا خیلی تازه بود و اطلاعات کافی نبود رسانه چیز زیادی نمی تونست بگه. اما یک کارشناس مثل یوخن می تونست طبق تحلیل خودش بگه که چرا مردم باید قضاوت نکنن و تا به دست اومدن اطلاعات کافی خونسرد باشن. همه عوامل برنامه زنده عصبی بودن اما کارشون رو منظم انجام می دادن، جهت دوربین عوض می کردن، جای مجری رو عوض می کردن، تماس با گزارشگر توی برلین برقرار می کردن و این وسط ها با یوخن حرف می زدن. بعد از برنامه از ما خواستن دو ساعت دیگه هم بمونیم تا برنامه زنده که یک ربع به دوازده شب هست، مجری تنها نباشه. یوخن خیلی تمایل نداشت اما من تشویق کردم بمونه. فکر کردم اگه این حمله توی ایران اتفاق می یفتاد چقد خودم توی خونه خبر رو تا آخرین لحظه پیگیری می کردم و دلم می خواست کسی آرومم کنه. یک ساعتِ وسط رو رفتیم توی یک کافه و قهوه و آب سیب خوردیم. برنامه یک ربع به دوازده هم روی آنتن رفت و دوباره با تاکسی برگشتیم خونه.

فردایی، تمام روزِ آخر پاییز، یوخن توی چند استدویوی مختلف تلوزیونی بود و دو مصاحبه رادیویی هم داشت. ساعت چهار تا شش سمینار هم داشت توی دانشگاه. قشنگ معلوم بود که له و لورده است. هر دو مون شب قبلش یک یا دوی صبح خوابیده بودیم.

روز آخر پایین من اما جور دیگه ای بود. صبح بعد از اینکه آنا اومد و من بهش گفتم چه جاهایی رو مخصوصا تمیز کنه، رفتم به دنبالِ اردک. دو قصابی اول که آبِ پاکی رو روی دستم ریختند و گفتند که دیر اومدم و سفارش ها گرفته شده و دیگه سفارش قبول نمی کنن. توی قصابی دوم یک خانم پیری گفت توی مرکز شهر یک بازارچه سیار اومده که یک ماشینی انواع مرغ می فروشه و شاید اردک هم داشته باشه و بهتره تا اون ماشین هنوز اونجاست برم. من هم به شکل دوچرخه پرنده رکاب زدم و خودم رو به اون ماشین رسوندم. آقای مسنی فروشنده بود. گفت بله اردک داره. اما بعد فهمیدم که اردک درسته نیست و مثلا رون و یا سینه اردک هست. گفتم نمی شه درسته باشه؟ گفت چرا اما قبلا یکی سفارش داده و نمی تونه به من بده. گفتم می شه من هم سفارش بدم. گفت البته. خدایا. هیچ وقت فکر نمی کردم از سفارش یک اردک انقد ذوق کنم. خلاصه سفارش دادم. پرسیدم قیمت چنده؟ گفت بیست و پنج یورو. معلومه که خیلی گرونه. یک مرغ نهایت پنج یورو هست اینجا. اردک مگه چیه؟ اما اون موقع شما فکر کن من چونه می زدم. اصلا. گفتم چشم. خلاصه اسمم رو نوشت و گفت پنجشنبه، یعنی فردا، برم و اردک رو کت بسته تحویل بگیرم.

شب وقتی خونه برگشتم دیدم یوخن کاملا به حالت خواب در خونه قدم می زنه از بس خسته است. از قبل عدس پلو داشتم خوردم. چون دیر خونه رفته بودم یوخن شام خورده بود. بعد انار دونه کردم تا شب یلدایی یک حرکت یلدایی کرده باشم. می خواستم آب انار درست کنم بزنیم توی رگ. اما وقتی انارها تموم شد انقد خسته بودم و سردم بود که آب انار طلب نمی کردم. یوخن هم گفت بیا ازون دسر تیرامیسو بخوریم و بریم بخوابیم و عوضش فردا آب انار بخوریم. فکر کردم مامانم صبحی گفته بود که شب یلدا هر کی توی خانواده خودش جمع می شه و فردای یلدا همه می رن دیدن پدربزرگم یلدا دیدنی. گفت چرا ما یلدا بازی فردا نکنیم؟ به این ترتیب ما نیز تیرامیسو نوش جان بکردی و به خوابی طولانی برفتی که نگو و نپرس. شبی بود بلللللللللللللللللللللللللللند و جوجه های ما همه شمرده شده در آخرین روز پاییز. حداقل من که یک اردک را شمرده و سفارش دادمی...


Comments

No comments posted.
Loading...