دلم در تهران، هاشمی درگذشت

January 08, 2017  •  Leave a Comment

با شنیدن خبر مرگش گریه ام گرفت. نه به این خاطر که خیلی بهش ارادت داشتم یا اینکه برام معنای خاصی داشت. نه. اما خوب توی روزهایی که هنوز جوون و دیوونه بودم و فکر می کردم راه حلی مصالحت آمیز در ایران وجود داره که دولت و حکومت رو متقاعد کنه که رای ها دستکاری شده، هاشمی تنها نقطه امید بود. تنها نقطه امید بود چون تنها کسی بود که وصل به جریان قدرت بود و می گفت اینطوری با ملت برخورد نکنید. هاشمی بهترین روزهاش رو نداشت وقتی هم صدای مردم شد. مردم محلش نذاشته بودن وقتی کاندید نمایندگی تهران شده بود و شده بود سی ام جدول. مردم پر از نفرت بودن از دزدها و مفسد های مالی و خوب کمتر کسی بود که نشنیده باشه که هاشمی و پسرهاش بارشون رو از موقعیت های اقتصادی بعد از جنگ ایران و عراق بستند. هاشمی در چشم من، زمانی که سی ام جدول شد، تنها یک مهره سوخته بود. خصوصا که کتاب عالی جناب سرخ پوشِ گنجی برام به شکل سیستماتیک بی اعتبارش هم کرده بود. اما حرفی که زد در دفاع از مردم بی پناه و معترض عجیب و تنها روزنه امید بود. بابا ملت نمی خواستن بجنگن، می خواستن بگن به اون رای گیری اعتراض دارن. به فرض که اشتباه می کردن اما جوابشون رو نباید با گلوله می دادن. یادم هست دومین جمعه بعد از انتخابات هاشمی رفت بالای منبر نماز جمعه. من هم رفتم نماز جمعه تهران. برای اولین بار در عمر شریفم. نمی دونستم اصلا باید چه کار کرد. جالبه که من یک سال تمام بغل گوش دانشگاه تهران زندگی کردم چون که خوابگاهم توی خیابون شانزده آذر بود اما هرگز نماز جمعه نرفته بودم. از در شانزده آذر اون روز جمعه گرمِ اول تابستونی رفتم توی دانشگاه. یادم هست موبایلم ال جی بود که نجمه برای روز تولدم به عنوان هدیه بهم داده بود. موبایلم رو همون دم در ازم گرفتن. به خودم گفتم ای وای حالا همه چیز حافظه موبایل ها رو چک می کنن. اما راستش کانتیر کنترل بوغی تر از این حرفها بود که بشه گفت اون پشت یک اداره اطلاعاتی وجود داره. یادم نیست ترتیب چی بود که بعد از نماز و با وجود ازدحام سرسام آور جمعیت تونستم موبایل رو پس بگیرم. خلاصه اینکه موبایل رو دادم و رفتم تو. به وضوح مشخص بود که فضا خیلی ملتهب هست. می تونستم خودی ها رو از ناخودی ها تشخیص بدم. یعنی جمعیتی که به شکل سنتی توی نماز بودن با جمعیت جدید و جوون و سیاسی مثل من به شکل معناداری فرق می کرد. یک تفاوت این بود که ما اصلا چادری نبودیم. یا بیشتری ها چادری نبودیم. تفاوت دیگه اینکه دستبند سبز بسته بودیم به دستمون. خلاصه اینکه بین خودمون انگار یک دعوای نشده وجود داشت. بعدها از تلوزیون دیدم که نذاشتن کسی توی خیابون های اطراف نماز بخونه و من شانس آوردم جا پیدا کردم. صدا هاشمی رو اون روز با گوشهای خودم شنیدم و البته توی تلوزیون مداربسته دیدمش. بعد از نماز یک ترس و دلهره گنده ای روی دلم بود. بارها توی برنامه ها و سخنرانی های دانشگاه تهران شرکت کرده بودم و بعدش مامورها بیرون منتظر ما دانشجوها بودند. در مقابل اون برنامه ها و سخنرانی ها می شه گفت که نطق هاشمی مثل انبار باروت بود. به خودم گفتم اگه هاشمی اینطور قرص واستاده پس هنوز امیدی هست. بعد خودم رو دعوا کردم که می رم موبایل رو پس می گیرم و یه راست از مسیر جمالزاده می رم و تاکسی های خطی شهرآرا رو می گیرم. اون روزها هنوز خونه نگرفته بودم توی تهران و با خانواده برادرم زندگی می کردم. از دانشگاه که بیرون اومدم صاف از ادوارد براون خواستم بزنم به جمالزاده اما مامور ایستاده بود. آستین مانتو رو بیشتر روی دستبند سبزم کشیدم و راهم رو عوض کردم و از کوچه بالاتر زدم به خیابون کارگر و بعد به جمالزاده. توی جمالزاده مامور نبود اما میدون جنگ بود. دو تا سطل آشغال آتیش زده بودند و مردم شعار می دادن اما خبری از مامورها نبود. من هم با حال بد رفتم طرف ماشین های خطی اما تازه فهمیدم چقد احمق بودم. اصلا تاکسی یا خطی ای در کار نبود. خلاصه بعد از یک مدت کوتاه یک ماشینی گفت آزادی انگار یا گفت ستار خان و من سریع پریدم توش. می خواست جلو رو هم سوار کنه و منتظر بود که ما سه نفر مسافر پشت ماشین التماس که آقا برو ما حساب می کنیم. حرکت کرد اما دو دقیقه بعد مسافر توی راهی گرفت. توی ماشین همش حرف سخنرانی هاشمی بود و اعتراض ها و اینکه کار از کار گذشته یا نه. همه مرد بودند و من تنها زن مسافر بودم.

*

هاشمی خیلی سفت و سخت پشت موسوی و کروبی وا نستاد. خوب پشت آیت الله منتظری هم سفت و سخت وانستاد و البته درباره مرگ ایت الله لاهوتی هم به دخترهاش توصیه کرد سکوت کنند. خوب سیاستمدار بود و درس انقلاب رو خوب بلد بود. اما می دونم که همون سکوتش و یا همون جانبداری غیر مستقیمش از مردم هم خار چشم بود. جوک ماجرا این بود که وقتی خودش رو کاندید کرد برای ریاست جمهوری سال 2013 دایناسور معروف ، جنتی، رد صلاحیتش کرد بابت اینکه سنش بالاست. هاشمی و خاتمی بعدش از پشت روحانی در اومدن. برای خود من باز یک لحظه معنی دار بود وقتی خاتمی و هاشمی با هم توی برنامه مطبوعاتی شرکت کردن و روحانی رو توصیه کردند. یادم هست که تازه عمل جراحی کرده بودم اما راه افتادم رفتم بن و رای دادم. با مانتوی سبز هم رفتم اما یکی از دوستام التماسم کرد که توی کنسولگری نپوشمش چون حتما فیلم می گیرن و بعد علیه ام استفاده اش می کنن. یادم هست همون مانتوی سبز ر سر دفاع زینت از پایان نامه ارشدش توی دانشکده مطالعات جهان بعد از انتخابات سال 88 پوشیده بودم. دکتر صدیق سروستانی استاد داور بود و من کلی اونجا حال کردم که اون از مانتوم استقبال کرده. روح دکتر صدیق شاد.

**

هاشمی رفت. کاش حتی توی این فرصت باقی مونده می تونست محکم تر باشه اما خوب مگه خودش یکی از همون فاسدهای مالی نبود. چرا باید ازش توقع بیشتر بدارم؟

فقط بگم که دلم گرفت. دلم رفت توی خیابونهای شلوغ، پیشِ جوونهایی که کاری جز امید داشتن به اصلاح وضعیت ندارن.. جوون هایی که بلد نیستن بهترین کار چیه، دلم رفت توی محله های خیابون امیرآباد، و فاطمی و ولی عصر... یه چیزی توی وجودم می سوزه

***

اینا رو دارم دیرتر می نویسم. ساعت یک ربع به دوی صبح هست. ساعت یازده خوابیدم اما ساعت یک صبح بیدار شدم. کابوس هایی از بخش هایی از بخش مقدمه پایان نامه می بینم در حالیکه دارم با خانم سیاسی توی اوهامم بگو مگو می کنم. خبر مرگ هاشمی و نوشتن این پست گره خورده با نگرانی های ثابت نوشتن این پایان نامه. انسان چه موجود کم ظرفیتیه. یوخن هم خوابش نبرده. نیم ساعت پیش بلند شده رفته روی میز کارش. اون هم انقد کار داره که از استرس نمی تونه  بخوابه.

ماجرای خانم سیاسی چیه. وقتی هاشمی خودش رو سال 84 برای ریاست جمهوری کاندید کرد تصمیم گرفتم به شکل جدی تری سرش تلاش کنم. باز نه به این خاطر که گزینه خوبی بود. به این خاطر که از کاندیدهای دیگه گرگِ بهتری بود. دقیقا یادم هست این استدلالم بود. دانشجوی روزنامه نگاری بودم و با کمک یکی از دوستان به ستاد هاشمی معرفی شدم.اول من رو فرستادن به حزب کارگزاران. اونجا با یک آقایی یک ساعتی حرف زدیم. اون آقا من رو معرفی کرد به خانم سیاسی که خودش در دوره آقای خاتمی خودش رو توی رشت کاندید مجلس کرده بود.ولی البته رای نیاورد. یک خانم بسیار جوون که باباش یا پدربزرگش سابقه روحانی داشت. چادری بود ولی قشنگ از این تیپ های مدرن. جلسه اول که خانم سیاسی رو دیدم رفتم به یک دفتری در خیابان انقلاب. الان یادم نیست دقیقا کجا. یادم هست روز جمعه قرارمون بود. یادم هست طرفهای ظهر رفتم و اتفاقا یکی از پسرهای هاشمی رو هم دیدم. اونی که قبلا رئیس صدا و سیما بود. می خواست بره نماز جمعه. یادم هست کوتاه به اون هم معرفی شدم. برخورد رسمی و کوتاه و حتی بی تفاوتی داشت. بعد رفتیم به یکی از اتاق ها و خانم سیاسی کلی حرف زد درباره شانس هاشمی در انتخابات. بعد هم وقتی می خواستم برگردم گفت تا جایی من رو می رسونه. یادم هست توی راه همش حرف زندگی خودش بود. این که مهندسی شیمی خونده ولی به خاطر ضرورت تاریخی و سیاسی الان داره جان برکفی می کنه و به ستاد پیوسته. اینکه با اینکه شاغله اما چقد حواسش به زندگیش هست و همه چیزش مرتبه. ازدواج کرده بود و اون موقع یک بچه فکر کنم یک پسر شش ساله داشت. می گفت لباس های زمستونیشون رو از تابستونیشون جدا می کنه توی کمد لباس و بعد از من پرسید اصلا تا حالا کسی رو دیدم انقد مرتب باشه؟ حتما حرفهای دیگه ای هم تون روز زدیم اما این حرفاش یادم مونده. بعد گفت برای کارهای اداری و واریز قبض ها یک سربازی رو به استخدام در آورده و بهش ماهی صد هزار تومان می ده که این کارها رو بکنه. می خواستم همون لحظه بهش بگم که می شه به من هم از این کارها بدی! والله. برو قبض ها رو حساب کن و صدهزار تومان در ماه بگیر. اما نگفتم. ماجرا همکاری در ستاد هاشمی در نطفه خفه شد. چون بار بعدی من رو فرستادن به یک ستادی در نیاوران. گفتن بخش بانوانش هست. حالا یادم نیست باید اونجا کی رو می دیدم اما از قرار نیومده بود. خلاصه حس کردم اونجا مثل یکی از اداره های دولتی هست که همه چه کاری بکنن و چه کاری نکنن حقوق می گیرن. یک عده خانم میان سالِ فسیل که مقنعه چونه دار زده بودند. عین همین رو وقتی از نیاوران به سمت خوابگاه بر می گشتم تلفنی به خانم سیاسی گفتم. خانم سیاسی هم انگار اصلا حالش به خوبی چند روز پیش نبود که درباره کمد لباس خونشون هم حرف زده بود به شدت بابت این نقد من رو آبکش کرد. یادم هست چون توی ماشین نشسته بودم دلم نمی خواست دهن به دهنش بذارم. این بود انتهای فعالیت. ادامه ندادم.

گفتم اینا رو اضافه کنم که لال از دنیا نرم.

برم بخوابم.

 

 


Comments

No comments posted.
Loading...