داغ آتش نشان ها و مدیریت فاسدی که همه چیز رو در خودش فرو می بره

January 20, 2017  •  Leave a Comment

کنار همه دردها و داغ هایی که این روزها هی به دلم سنگینی می کنه، حجم غمی که حادثه آتش سوزی ساختمان پلاسکو بهم وارد کرده واقعا یک جور دیگه است. فقط درد سانحه و قضا و بلا و یتیم شدن بچه های مردم و بی اولاد شدن پدر و مادرهای خون به جگر نیست. نه. دردی که بیشتر آزارم می ده درد مدیریت بحران و فساد در نظام مالی و اداری و ایمنی این مملکته. شهردار تهران می تونه از امکانات اون شهرداری برای سیاست بازی و نمی دونم تادیب خبرنگارها بابت برملا کردن زمین خواری، استفاده کنه اما وقت نمی ذاره در کونِ بازاری هایی که دارن توی ساختمان های بی ایمنی کار می کنن رو بزنه و ازشون بخواد که ترتیب اثر بدن.

آوار مرکز تجاری پلاسکو روی جنازه های آتش نشان هاست. این بنده خداهایی که با کمترین تامین اجتماعی و حقوق جونشون رو می ذارن کف دستشون. آتش نشانی مجهز به سیستم های پیشرفته نیست، آموزش دیده و با امکانات معقول نیست. حالا بیاید افتخار کنید به تحریم ها و اقتصاد ایزوله شده و نفتی! همینطور جوون مردم رو که لابد از بی کاری تازه خوشحال هم بوده که کار داره، رو فرستادن طبقه نهم یک ساختمون پنجاه ساله که حریق رو خاموش کنه. آخه آدم این دردها رو به کی بگه؟؟؟

این عکس رو وقتی داغون و دست از تهران کوتاه بودم توی کتابخونه، پشت درفت دوم از بخش شش پایان نامه ام کشیدم. یه زمانی نقاشی خوب می کشیدم. از وقتی خودم رو می شناختم نقاشی می کشیدم و مثل همه بچه ها یا بیشتر بچه های دنیا قبل از خوندن و نوشتن نقاشی کردن رو تجربه کردم. این علاقه توی سال های ابتدایی با طراحی و توی سال های راهنمای با رنگ روغن خودش رو بیشتر جدی نشون داد. من اگه خانواده علاقه مند به هنر یا پدر آسون گیرتر و حمایتگرتری داشتم الان حتما توی وادی هنر بودم. اما از یک طرف بابام از این آموزش و پرورشی های گداخته در عشق تحصیلات عالیه ریاضی یا تجربی بود و از طرف دیگه فشار روانی ای که یکی از عموهام وارد می کرد باعث شد که من ناگزیر ریاضی فیزیک رو انتخاب کنم و از هنر فاصله بگیرم. اگر چه بعد به نوشتن و شعر رو آوردم. هنر نیاز به حمایت مالی داشت اما نوشتن و شعر گفتن مجانی بود. با تشویق های کانون پرورش فکری به همایش های ادبی مختلف رفتم و اینطوری تونستم به  استعداد نوشتنم اعتماد کنم (البته می تونم که چیز جالبی هم نیستم) . به هر حال اینطوری سرنوشتم رو با کار توی حوزه گفتگوی تمدنها و بعد انتخاب رشته روزنامه نگاری گره زدم. گاهی وقتی نقاشی می کشم دلم برای اون فروزنده تنگ می شه. فروزنده ای که اگه یه روزی همه درهای دنیا هم به روش بسته بشه می گه باشه می شینم کنار خیابون و از صورت مردم نقاشی می کشم و باهاش پول در میارم.

این بود انشای من


Comments

No comments posted.
Loading...
Subscribe
RSS