دومین روزِ سال، تنبل و زورکی

January 02, 2017  •  1 Comment

اولین روز بعد از تعطیلات کریسمس و سال نوی میلادی در کتابخانه ام. روزِ دوم ژاویه است. دیشب کمی برف باریده. اما نه انقدر زیاد که مدرسه ها تعطیل شوند یا نتوانم با دوچرخه سواری کنم. توی مسیر هوای یخ زده را هورت کشیدم و هر بار پیش چراغ قرمز با احتیاطی مثال زدنی پایم رو روی زمین گذاشتم. زمین برفی و سری است. چکمه ضد آب و زشتم که چند سال پیش از پراگ خریدم کفش صاف و صوف شده و علاقه زیادی به سردادنِ من دارد. دو ساعتی با یکی از دوستان قدیمی سر و کله زدم. یک سال و نیم با بورس دکتری اینجا آمده و هنوز پروپوزالش در مرحله ماقبل تاریخ مانده. اگر آدم باهوش و تیزی نبود انقد حرص نمی خوردم. مشکل اینجاست که تن به کار نداده و مثل خیلی از ما ها با پایه بسیار ضعیف دکتری را شروع کرده. حالا مثل چی مانده توی گل. تمرکز ندارد و همش دوست دارد صاف برود و از سوالش حرف بزند. به همه چیز نوک زده اما درست انجام نداده. پروپوزالش باید به ده سوال جواب دهد. همه چیز را به شکل شیک و سر همی با هم قاطی کرده. هر چیزی هم که بپرسی می گوید که قبلا نوشته. خلاصه آدم نمی داند بالاخره کمک بکند یا کمک نکند. از نه تا یازده صبح سعی کردم به شکل سیستماتیک باهاش جلو بروم و براش جا بیندازم که اگر قرار است من کمکی بدهم باید طبق برنامه مشخص جلو برویم. ده روز وقت می گذارم و امیدوارم به دردش بخورد.

حالم کمی بد است. کارم تمام شده اما تازه اول راه است. هنوز فصل های شش و هفت را به استاد راهنما نفرستاده ام و می خوام فصل اول را هم از اول بنویسم. طبقه چهارمِ کتابخانه کم جمعیت و ساکت است. یک دختر حدود بیست و پنج ساله کنارم نشسته. تشخیص اینکه آلمانی هست یا نه برام سخته. موهای قهوه ای سوخته بلند داره و چشم و ابروی مشکی. طوسی پر رنگ پوشیده و داره مسئله حل می کنه. اونطرف راه پله ای که به سمت طبقه چهار و نیم می ره یه پسر حدود بیست ساله نشسته که پلیور آبی پوشیده. از اون عضوهای همیشگی کتابخونه است. یک آب معدنی بزرگ گاز دار هم کنارش داره. من همیشه برام سخته برم یک سوپرمارکت و از این آب ها بخرم. آب معدنی های بزرگ منزا یا کافه مزخرفه. از پنجره به بیرن نگاه می کنم. از این بالا میشود دید که برف کم ضخامتی روی سقف ساختمان های مجاور نشسته. دلم بهار می خواهد. دلم آزادی و تمام شدن پایان نامه می خواهد. با اینکه چند روز تعطیلی کار کردم و تحقیق فارسی را تحویل دادم و بازبینی یک کتاب هم تمام شد اما احساس می کنم دوباره شروع کردن کار پایان نامه عجیب سخت است.

یوخن تا حالا دوبار اس ام اس زده که دلش تنگ شده و از این عشقولانه ها. مطمئن هستم برای اون هم سخته که کار کنه. براش اس ام اس زدم که برنامه اش برا نهار چیه. هنوز جواب نداده.

گشنه هستم با اینکه ساعت تازه یازده و نیم صبحه. امروز ساعت هفت بیدار شدم تا به قرارم با اون دوست قدیمی برسم. دوست دارم بلند شم برم نهار. به یوخن ده دقیقه وقت می دم بهم جواب بده و بعد می رم. مطمئن هستم این هم یک بهانه است که بزنم بیرون و نوشتن را دیرتر شروع کنم. اما خوب راستش اولین روز بعد از تعطیلات است و این حق یک انسان است که تنبل باشد.


Comments

لیلی(non-registered)
فکر کنم تو هم مثل من وقتی قرار درس بخونی یا بنویسی ترجیح میدی زمین و زمان رو توصیف و؟تماشا کنی ولی سرت رو به سمت کتاب ها نگردونی
No comments posted.
Loading...