ننه من غریبم موقوف!

January 04, 2017  •  Leave a Comment

نهار را با دو هم دانشگاهی پاکستانی خوردم. ش مسیحی و اهل مولتان است و م سنی مسلمانٍ اهلِ وزیرستان است و پشتون. جالب است که م همیشه خودش را افغان معرفی می کند. از کوه پایه هایی است که پشتون بودن یک جورهایی افغان بودن معنی می شود. وزیرستان آن بخشی از پاکستان است که به شکل تاریخی دولت پاکستان را، بعد از تقسیم هند و پاکستان، به رسمیت نپذیرفت. یک جورهایی طایفه ای اداره می شود. هر دو دانشجوی دکتری علوم سیاسی هستند. یکیشان با بورس دکتری دآآد آمده و دیگری در واقع امنیتش چنان در خطر بوده که نتوانسته بیشتر در پاکستان بماند. ش فعال حقوق بشری در مولتان بود و زن و دو تا بچه داشت. از مسیحی های کارگری که در شرایط ذلت بار در پاکستان کار می کنند، حمایت می کرد. تحصیل کرده بود و سرش به کار خودش بود. اما سر یک پرونده حقوقی حسابی تهدید شد. وکیل پرونده را گروهی رادیکال سر برید. روز بعدش ش متواری شد و یک هفته بعد توانست به هلند برود. بعد کم کم توانست یک موسسه مذهبی در آلمان را توجیه کند که بهش بورس دکتری بدهد. بعد هم یک وکیل گرفت تا زن و بچه هایش را بیاورد. اوایل حسابی به پیشرفت دکتری اش بدبین بودم. شاید چون سودای دانش نبود که به اینجا کشانده بودش بلکه ترس از خطر. توی چند ماه گذشته کارش پیشرفت خوبی داشته. آدم لذت می برد. م هم موجود وحشتناک با پشتکاری است. از صبح حدود نه و ده می آید کتابخانه و تا حداقل نه شب می ماند. شاید همه مدت کار نکند. فیس بوک و همه چیز دارد اما خوب این دیسیپلین که بیاید و کارش را جدی بگیرد چیز مهمی است. موضوع کارش هم جالب است و کلا موجود قابل مطالعه خوبی است. البته احساس می کنم مراوده با او دو روز در هفته کفایت است. گاهی بحث کردن باهاش جانم را به لبم می رساند. هم به لحاظ زبانی از حوصله ام خارج می شود و هم منطق تحلیل هایش آزارم می دهد. مثلا یک بار که با هم حرف می زدیم گفت که جنگ سوریه یک جنگ پراکسی (یعنی نیابتی) است و داعش از طرف عرستان سعودی می جنگد. این تحلیل های چاله میدانی که آدم از چهار بی سواد و یا ایدئولوگ بشنود زیاد شاید اذیت نشود اما دانشجوی علوم سیاسی؟ لعنتی دانشجوی علوم سیاسی باید با دلیل و مدرک حرف بزند!.

نهار یک نودل سفت و سسی از سویا و قارچ بود. یوخن هم قبل از نهار آمد کتابخانه تا به شکل کاملا عشقولانه من را ببیند. با آقای ع از رایزنی فرهنگی تلفنی حرف می زدم. خیلی خوشحال و شگفت زده شدم وقتی یوخن را دیدم. از این کارها بعضی اوقات در عالم عاشقیت می کند ولی نه همیشه. امروز همان اول که شروع کردم کار کردن در کتابخانه، دست راستم شروع کرد به لرزیدن. به یوخن زنگ زدم تا کمی خودم را لوس کنم. گفت حتما استرس زیاد دارم و باید کمی ریلکس کنم. استرس برایم جهنمی ساخته که نگو و نپرس. دیروز یوخن فصل شش کار را خواند و کلی ابراز حال به هم خوردگی کرد. گفت کار بی اندازه نارسا و نامعلوم و الله بختگی است. شما فکر کن در حال نوشتن مجدد مقدمه کار باشی و یکی این فیدبک را از بخش تحلیل کار بدهد دیگر برایت اعصاب می ماند؟

خیلی حالم گرفت احساس حیف نان بودن و تلف کردن بودجه یک موسسه می کنم. احساس پوچی و الکی بودن احساس احمق بودن و دروغگو بودن...

بیا حرف های خوب بزنیم.

امروز هوا سعی می کند آفتابی شود.

دستم دیگر نمی لرزد و می توانم خودم را تخریب کنم با این نوشته ها

وقتی به آدمهای دیگه خاورمیانه ای نگاه می کنم که اینجان به خودم می گویم چه سرنوشت عجیبی همه ما داریم. هر کی با یک دلیلی آمده و اصلا یک چشم انداز عجیب و جداگانه ای برای خودش متصور است.

می تونم خودم رو توجیه کنم که چون سطح علمی ام پایین تر از دیگر دانشجوهای المانی بوده، پس طبیعی هست که کار ضعیف تری ارائه بدهم اما حقیقت این است که نباید سر خودم کلاه بگذارم. خیلی از امکاناتی که من اینجا داشتم خیلی از خود آلمانی ها نداشتند. پس بهتر است ننه من غریبم بازی را بذارم بگذارم کنار و مثل بچه آدم بنشینم سر کارم و تمامش کنم.

..


Comments

No comments posted.
Loading...
Subscribe
RSS