پیامبری با معجزاتِ زبانی

January 26, 2017  •  Leave a Comment

دوباره زدم توی کار هفت صبح بیدار شدن. نمودار انرژی من در ماه های گذشته نقطه ها رو به شکل کاتوره ای بالا و پایین، پایین و پایین، پایینو و بالا. و خلاصه یه چیز بی نظمی نشون می ده. الان روی اون دورم که می خوام کار رو به یه جایی بکشونم تا استادم وقتی به عناوین نگاه می کنه و مقدمه رو می خونه در حد زیادی امیدوار بشه. خبردار شدم که اگه بجنبم و تا قبل از ژانویه 2018 دفاع کنم از این کار و برای چاپ تحویل بدم یه مبلغ قابل توجهی از چاپ کارم حمایت می شه. شما فکر کن من این وسط کجی و چولی در بیارم و نشه! خوب خیلی بده. ویراستار کارم (که دو تا اسم داره، هدیه ای از طرف خدا و پیامبری با معجزات زبانی) کار فصل اول رو تموم کرده. من موندم و هفت فصل به شکل جگر زلیخا. یا به قولی علی ماند و هفت ماهی در حوضش. بعضی فصل ها به حوصله و چهار پنج روز کارِی نیاز دارن و بعضی فصل ها به دو هفته و حوصله. این وسط هم بعضی اوقات کاملا داون یا دچار افت روانی می شم و ناامید می شم و می خوام لپ تاپ و هر چه در آن هست رو از طبقه چهار کتابخونه پرت کنم پایین. گاهی مثل یک زندانی انفرادی که دلش برای تنفس و آفتاب تنگ می شه،دلتنگ ایران و خونه ام و مامان و بابام و فروزان می شم. دلم برای همه چیز تنگ می شه. برای دوستام برای خیابون ها برای پارک ساعی و خیابون ولی عصر و سبزمیدان و... اصلا یک وضعی. امروز داشتم یک قطعه گیتار که ملودی ایرانی داشت رو گوش می دادم و همینطور بی اختیار اشک گرم رو روی صورتم حس کردم که می ریز پایین. پاک خل شدم رفت.

دوست خیلی خوبم ز امروز اومده بود کتابخونه. برام حدود ظهر نوشت که ساعت سه می یاد دانشگاه، اگه هستم هم رو ببینم. می خواستم اول براش بنویسم که باشه عزیزم اما چون تحویل کار دارم فقط نیم ساعت می شینم. اما بعد فکر کردم مگه توی این کسادی آدمِ خوب باید زمان یک دیدار رو کمتر از همونی که هست هم کرد؟ ز از آدمهای جدید زندگیِ آلمانی منه. اینجا آدمی که بهم نزدیک باشه مثل ی و س و ن ندارم. ی و س و ن آدمهای همیشگی زندگیِ ایرانی من هستن. دقت کردید که آدمهای خوب ، دوستانِ خوب تنها در یک زمانی طلایی در زندگی آدم سر و کله شون پیدا می شه و بعد تا مدتها شما فقط سیگنال های فالش و خطا از کائنات و زمین می گیرید. آدمهایی که شبیه آدمیزادند. می یان و بهتون نزدیک می شن، معمولی لباس می پوشن و معمولی حرف می زنن و معمولی راه می رن. اما ناگهان بعد از یک مدتی چهره واقعی و غیر دوست خودشون رو نشون می دن. مثل یک دراکولا زیر سایه ی ماه می تونید دندون نیش و غیر آدمیزادیشون رو ببینید. معمولا هم وقتی می فهمید دراکولا هستن که خونتون رو مکیدن یا آلوده کردن.

من با چند تا از این دراکولا ها ایران برخورد داشتم. با چند تا هم همینجا توی آلمان. اما به شکل باورنکردنی تجربه ها ناجوانمردانه و به لحاظ نسبی نامردانه بودن. من 27 سال ایران زندگی کردم شاید دو سه تا دراکولا دیدم. اینجا حدود پنج سال زندگی کردم باز هم دو سه تا! آخه لامصب چقد اینجا شناس دیدن دراکولا زیاده.

خلاصه می گفتم که ز نوشت که می یاد و من خیلی خوشحالم که خودم رو چس نکردم که بنویسم عزیزم بیا اما کوتاه. چون واقعا حس می کنم به مراوده به «آدم» ها نیازمندم. وقتی کار و بدبختی و دلتنگی از درز و لای وجودت داره می زنه بیرون هیچی بهتر از نوشیدن قهوه توی یک کافه تریای شلوغ، درعصر یک روز سرد زمستونی، که دمای هوا صفر درجه است (اما نوشته حتی منفی پنج حس می شه)، نمی چسبه. البته اینو بگم که من هر وقت با ز قرار می ذارم کل نیروهای ماوراطبیعه دست به دست هم می دن که ما به چشم ایرانی های دانشگاه بیایم و همه هم سلام سلام می خوان بیان بشینن. اعتراف می کنم خودم هم گاهی می رم و خودم رو به میز چند ایرانی که می بینم تحمیل می کنم اما واقعا تعداد اون میزها زیاد نیست. تازه حتما می پرسم که آیا اجازه دارم بشینم یا نه. البته می دونم که اگه یکی بگه نه ناراحت می شم اما بالاخره به رسم احترام هم که شده یه تعارف ایرانی می زنم. حالا شما بگو 300 روز سال که من تنهام توی کافه تریا مگه کسی رو می بینم؟ خیلی کم، خیلی.

خلاصه ز اومد و ما بعد از عافیت از اصابت محبت های ایرانی های مقیم دانشگاه فرصتی داشتیم با هم حرف بزنیم.

انقد هم هر دو به شکل مزخرفی مغزمون توی اخبار آلمان و ایران، مسائل نژادی و دعواهای سیاسی، مسائل تحصیلی و کاری، و بالاخره پستی و بلندی های احساسی و زندگانی کلید کرده که مثل خوابگردها در حال رفت و آمد در موضوعات مختلف شدیم. از هزار چیز حرف زدیم. اصلا هم نمی خوام بگم حرف های بی ربط و بی وزنی زدیم اما از طرف دیگه باید بگم حرف های خیلی عمیق و کمر شکنی هم نزدیم. این اتفاقا نشون می ده که یه جورایی تجربه هم نشینی با ز برام کاملا بومی شده. شکل دوستی های ایران نیست، حرف ها و جنس رابطه مثل ایران نیست. اما بومی اینجاست. ورژن ایرانی شده یک دوستی در آلمانه. یک دوستی که پسند فروزنده است. می فهمید چی می گم؟ حرفها کلیشه و نشخوار ترس های دور از ذهن و رویاهای دست نیافتنی ، که متاسفانه خیلی توی ایرانی های اینجا دیدم، نیست. حرفها به شدت جنس تجربه های دو آدم رو داره که جهانشون تلفیقی از زندگی در دو جهانه. دو جهانی که می شناسنش و توش هم احساس غریبی و هم احساس آشنایی می کنن. دو آدم که از ترس هایی حرف می زنن که می شنانش و یا از آرزوهایی می گن که در بخشیش حداقل شریکند. این حس که آدم می فهمه بعد از پنج سال می تونه توی کافه دانشگاه خودش یکی رو ببینه و باهاش بخنده و از دادن نظر الکی و بی پایه نترسه و حتی پشت سر یکی دیگه خاله زنکی حرف بزنه و اینا خیلی خوبه. خیلی. یه چیزی تو همون مایه های هدیه از طرف خدا و یا پیامبر با معجزه اس. البته باز هم معجزه زبانی اما از نوعی دیگر.

 

البته باز می گم این که امروز از این تجربه اینطوری لذت بردم معنیش این نیست که فردا هم همین قدر ازش لذت ببرم. چون عرض کردم که اون نموداره نقاطش خیلی بی نظمه و کلا من با این پایان نامه تجربه زندگی کردن رو برا خودم طور دیگه ای کردم. اما این لحظه رو خوش است.

با تشکر ویژه از ویراستار به نام آماندا و دوستی به نام ز

ا

. . . .

 

 


Comments

No comments posted.
Loading...