با پلک های بسته

January 05, 2017  •  Leave a Comment

یک جایی از زندگی هست که می خواهی از تاریکی پلک های بسته ات دنیا را ادامه بدهی. دوست داری در تصور اینکه همه چیز درست می شود در ابد محو شوی. یک مرحله از بی حسی را شروع کنی و همان حس را تا ابد منتشر کنی. اما حقیقت این است که آن چشمهای لعنتی را باید باز کرد. بالاخره باید بازشان کرد.

یک جایی در وجود هر آدمی هست که بهش می گویند «غُردان». غردان یعنی غر زدن دان، محل تجمع غر ها! این غردان گاهی چنان لبریز می شود که امکان غر زدن بیشتری عملا منتفی است. نه به این دلیل که نکته و بدبختی برای غر زدن نباشد. نه به این خاطر که گنجایش ادمی به لبالب رسیده و دیگر همین.

بدبختی این است که زندگی بزرگسالی مسئولیت هایش کمرشکن است. نمی شود از جایی اعلام کنی دیگر نیستی. بازی که نیست. نمی توانی وسطش اعلام کنی دیگر نمی توانی. اگر چنین کاری بکنی یعنی واقعا همه چیز را بازی گرفته ای. حالا حکایت تصمیم گیری خیلی از ماها دقیقا همین است. تصمیم می گیری بیایی از آن مملکت بیرون تا درس بخوانی. یک جایی را هم توجیه می کنی که بهت بورس بدهد. یکی را هم معطل می کنی که بیاید استاد راهنمایت شود. پنج سال مثل خر تمام قواعد زندگی کنده شده از جغرافیای آشنا و وصل شده به یک جغرافیایی ناآشنا را  بازی می کنی، زبان یاد می گیری، جاهای مختلف شهر را سرک می کشی تا از آنِ خودت کنی اش، لهجه های مختلف آن زبان را شناسایی می کنی، پی اخبار و سریال ها و جشن ها و غیره اش می ری تا بفهمی اش. از طرفی دل به کارت می دهی تا از دلش پایان نامه بروید (دقیقا باید روییده شود). بعد یک جایی که فکر می کنی کارت تمام شده می فهمی کارت تازه شروع شده. می فهمی باید شخم بزنی. می فهمی باید مرارت دوباره و دوباره و دوباره بکشی. می توانی بگویی نه؟! که دیگر بازی نیستی؟

می توانی پلکت را ببندی و چند دقیقه ای در رویاهایت فکر کنی هیچ کدام از دشواری های زندگی طبیعی وجود ندارند. اما همین که چشمت را باز کنی جهان با همه سختی و واقعی بودنش جلوی روی توست.


Comments

No comments posted.
Loading...