اثاث کشی Der Umzug ist geschafftا

November 02, 2017  •  Leave a Comment

 

خانه پر از نور هست و ورودی های اتاق کار یوخن و پذیرایی به هال درب ندارند. خودمان خواستیم. یعنی از شرکتی که کار تعمیرات را قبل از اثاث کشی می کرد، خواستیم که درها را بردارد. بین اتاق خواب و اتاق کار من هم دری نیست. از اول هم نبود. تنها جنازه یک چهارچوب بود که خواستیم آن جنازه هم حذف شود. بین سنگ های کنار ورودی اتاق کار من به اتاق خواب خواستم که عکس عروسی من و یوخن را بگذارند. عکس ساده ای بود. کوچک. با یک توضیح که چه زمانی و کجا جشنمان بود و چه تاریخی این خانه را خریدیم. بله. این خانه اولین دارایی مشترک من و یوخن در جهان مادی است. خانه پر از نور هست. اولش گفتم.

ساختمانی صد ساله

خانه ما طبقه دوم از ساختمانی قدیمی است. البته طبقه دوم در فرهنگ آلمانی. اگر ایرانی اش را بگیرید ما طبقه سوم هستیم. اینجا طبقه همکف را طبقه با شماره محسوب نمی کنند. طبقه همکف، و طبقه بالاتر می شود طبقه اول و همینطور شماره ها ادامه پیدا می کنند. به هر حال یعنی دو سری راه پله بلند و بعد در خانه ماست که یادگار زمان قبل از جنگ جهانی اول هست. پنجره های راهروها هم متعلق به همان زمان است. خانه ها این ساختمان، سه تایشان حدود 120 متری هستند و طبقه سومش، یعنی بالای سر ما قدری کوچکتر است چون عملا زیر شیروانی است. خانه صد سالی سن دارد. جلوی خانه هم یکی از آن پلاک های معروف فلزی قرار دارد با اسم و تاریخ تقریبی مرگ یک یهودی. این نشان می دهد که یکی از ساکنان این خانه کمتر از صد سال پیش قربانی هولوکاست شده. چیز بیشتری نمی دانم و هنوز وقت نشده اطلاعات بیشتری کسب کنم.

ایدا و امرا

طبقه همکف یک خانواده علوی ساکن هستند. پدر خانواده را قبل از آمدن به این خانه دیدم. مردی چاق با لبخندی مهربان و موهای مشکی. گفت که اجدادش خراسانی بوده اند و از شرق ایران به آناتولی کوچ کرده اند. جالب بود. گفت که در کار واردات وسایل پزشکی است. خوب که فکر می کنم بهش می آید. از این خرپولهای جوان چاق و مهربان. دو بچه دارد. آیدا و امرا. آیدا دقیقا اندازه نخود است. شاید چهار ساله باشد. به اندازه همه نمک دان های دنیا با نمک است. دخترک خیلی هم بلبل زبان هست و روحیه حرف زدنش بالاست. من هم بچه بودم با روحیه سخنرانی ام ملت را مبهوت می کردم اما قول می دهم آیدا دست من را هم از پشت بسته. امرا شش ساله است و کمی آرام تر. البته یک بار حسابی غافلگیرم کرد. هنوز به این خانه نیامده بودیم و منتظر بودم که برایمان از یک شرکتی وسایل جدید بیاورند و که بیاورمشان توی خانه خالی. که یکهو با صدا بسیار بلند توی آیفون بازخواستم کرد که چه کسی هستم و چه می خواهم. دست بردار هم نبود: ور ایست داست؟؟؟ ور ایست داس؟ دو دقیقه بعد مادرش با پیشبند جلوی در خانه شان ظاهر شد. درگیر چیدن وسایل جلوی در بودم. مادرش پرسید که ایا احیانا زنگ زده ام که معلوم است جوابم منفی بود. معلوم شد بچه از بی حوصلگی خیره شده بود که ایفون تصویری و حالا دلش می خواست کاری بکند.

خانواده بیداریان

طبقه دوم خانواده ای هستند که بیست و پنج سال ساکن اینجا هستند. فامیلیشان را اگر به فارسی ترجمه کنی می شود بیداریان یا چیزی شبیه این. شوهر در کار خرید و فروش است و مرتب اوکراین و اتریش می رود. جلوی موهایش تمایل به کچلی دارد و باقی مانده موهایش جوگندمی است. خانمش دوست خوب من شده. خانمی زیبا و حدودا پنجاه ساله که در تئاتر شهر کار می کند. دو پسر دارند. اسم یکی که تقریبا دیگر اینجا نیست را نمی دانم. اسم آن یکی که اینجا زندگی می کند داوید است. و آیدا و امرا عاشقش هستند. آیدا دوست دارد بیست و چهار ساعته برود خانه طبقه دوم و با داوید بازی کند. داوید که می گویم البته بچه نیست ها. دانشجوی ارشد هست. خانه بیداریان ها خیلی خشگل و شیک هست البته پر هست و جای راه رفتن نیست. کفش چوب طبیعی است و تراسی دارند بزرگ و جاگیر. ظاهرا سال ها قبل آنها و خانواده ای که هم کف بودند تصمیم می گیرند بالکن کوچکشان را تراس بزرگ کنند. خانمی که در خانه ما می نشسته پول به اندازه کافی نداشته. پس تنها همان دو طبقه تراس دار می شوند و اتاق کار من با بالکنی کوچک تنها می ماند. خانم بیداریان که حالا دوست من هست خیلی گرم و مهربان هست. در گیر و دار اثاث کشی ما بلیط های کنسرتی که به مناسبت سالگرد ازدواجمان خریده بودم، گم شد. وقتی بهش گفتم یک ساعت طول نکشید که برایمان دو بلیط جدید آورد. ماتم برده بود. گفت : گفتم که توی تئاتر کار می کنم. توی بخش حسابداری است و رفته اسم ما را توی کامپیوتر سرچ کرده و پیدایمان کرده و دوباره بلیط را برایمان صادر کرده. چنین زن نازنینی.  

قصر قرمز

من و یوخن هر روز صبح که بیدار می شویم قربان خانه مان می رویم. الان بیشتر از یک ماه است که اثاث کشی کرده ایم اما هنوز تمام نشده. کاشی های دستشویی مهمان هنوز گذاشته نشده اند و در اتاق مهمان هم نیاز به کمی کار دارد و بعضی از پریس های برق عوض نشده اند و خوب قاب ها هنوز روی دیوارها نیامده اند... خانه طبقه دوم از ساختمانی قرمز رنگ است. قرمز متمایل به نارنجی. رنگ زنده و با ابهتی است. تنها خانه زنده در محله ما. من و یوخن همیشه این ساختمان را دوست داشتیم. به خانه قبلی مان نزدیک بود و تقریبا هر روز از کنارش می گذشتیم. باورم نمی شود که جور شد به اینجا بیاییم..

خوشحالم.. هنوز کاری پیدا نکرده ام و تغییرات نهایی پایان نامه تمام نشده و هنوز وقت دفاع نگرفته ام... اما خوشحالم. این جا به جایی اثر مثبتی روم داشته...


Comments

No comments posted.
Loading...
Subscribe
RSS