امان از این نامه ها

February 16, 2017  •  Leave a Comment

من الان در مرحله ای از زندگی هستم که از دریافت نامه عصبی می شم. چون الان مدتهاست که دریافت نامه برام یک واقعیت خصوصی نیست بلکه من رو به دنیای بزرگترها و بروکراسی پیوند می زنه و نه دوستی های دیرین و ناب. و یا تشویق های کانون پرورش فکری از شعرهای دوزاریم. نامه الان برام معنای دریافت قبض از اداره بیمه یا کلینیک پزشکی و دندان پزشکی هست یا نامه درخواست واریز کارت جدید تخفیف قطار سراسری آلمان که یار عزیزم از روی محبت پنج سال پیش برام خرید و به این وسیله من رو مشتری کرد . مشتری بودنی که با یک نامه رسمی در یک زمان خیلی مشخص لغو می شه. و چون من به شکل عجیبی همیشه یک روز بعد از موعد خبردار می شم باید پول بدم و این کارت رو هر سال تمدید کنم.  قیمتش از 200 یورو در سال 2012 به 250 یورو در سال 2016 رسیده..

عده از نامه ها هم کلا سوهان اعصاب هستند مثلا نامه دیرکرد یک قبض که بیمه واریز نکرده برای یک دکتر! و این مساله این استرس رو به وجود می یاره که من اصلا خودم قبض اول رو دیدم و برای بیمه فرستادم؟ یا اینکه نه قصور از منه!یعنی واقعا وقتی نامه ها رو از صندوق برمی دارم آرزو می کنم فقط اسم یوخن بالاش نوشته باشه و نه من. نه اینکه یوخن عاشق نامه باشه. نه. فقط چون یوخن یوخنه و من من! یوخن که اصلا چنان از نامه ها فراری هست که بهشون نگاه هم نمی کنه. نگاه نکردن به نامه کار رو راحت تر که نه پیچیده تر می کنه. چون ممکنه ده بار جریمه بشه و هنوز نفهمه. می خوام بگم یعنی نفرت یوخن از نامه حتی بیشتر از منه چون آسیب های باز نکردنش رو هم به جوون می خره!

خلاصه این که من الان در این موقعیت حساس از زندگیم که سرم با تهم می رقصه و از استرس و فشار پایان نامه شب خواب کلمه های مناسب برای بخش های چهار و پنج پایان نامه ام رو می بینم، برای دومین بار برگه جریمه از یک کلینیک گرفتم. تمام دیشب رو کابوس دیدم و امروز صبح با اداره بیمه تماس گرفتم. یه خانم مسنی به نام سیلویا باهام صحبت کرد. سعی کردم صد برابر خودم رو ریلکس کنم که موفیت آمیز بود. بهم گفت تلفنی با واحد پرداخت تماس می گیره. بهش گفتم خانم شما پول خودم من رو هم هنوز ندادی. آخه دو تا از جریمه ها رو خودم پرداختم و بعد برگه پرداخت رو به بیمه فرستادم که دیگه حساب با یکی از کلینیک ها صاف بشه و طرف حساب من و بیمه باشیم و نه من، بیمه و کلینیک. سیلویا جون گفتن که ایمیلی که قبلا فرستاده بودم و توش اسکن حریمه و قبض پرداختی بود و براش دوباره بفرستم. دوست داشتم یه دست هم براش گریه کنم که دیگه بهم امون نداد و محترمانه خداحافظی کرد. آف-ویدا-هورِن!!

خلاصه یعنی این هم از صبح روز پنجشنبه

الان توی کتابخونه ام و دارم این غر ها رو می نویسم. فصل امتحانهاست و دانشجوهای لیسانس و فوق لیسانس حمله کردند به طبقات کتابخونه. بعضی ها شبیه موش کورند، مثل همین دست چپی من و دارن از فاصله دو سانتی برگه های درسی رو می خونن. بعضی هم استرس امتحان رو با آرایش غلیظ و بازی با موبایل و گشت زدن در فیس بوک و اینستاگرام التیام می دن.

من؟ مثل خر نشستم روی ادیت پایان نامه. صفحه 88. راستی میل های نخونده در ایمیل هم شماره 88 رو نشون می ده و توی چند روز گذشته دوباره حرفهایی درباره رفع حصر زده شده.

نو کامنت

 


Comments

No comments posted.
Loading...
Subscribe
RSS