فروشنده، روایتِ بی رحمانه ای از موضوع بخشش

February 05, 2017  •  Leave a Comment

آقای اصغر فرهادی عزیز. من دیشب کنار حداقل بیست و پنج آلمانی در سینمای فیلم-فرومِ شهر کوچیک دویسبورگ فیلم «فروشنده» رو نگاه کردم. شب یکشنبه بود و فیلم ساعت نه شب شروع شد. توی طول فیلم حواسم به واکنش های اطرافیانم بود. اینکه چقد با این موقعیت های غافل گیر کننده و رنگ باختن اعتماد میون آدمها همزاد پنداری می کنن. توی تاریکی خیلی نمی شد همه چیز رو دید اما می تونم بگم که همه سرجاشون میخکوب بودند و دنبال می کردند داستان رو. حتی وقتی فیلم تموم شد و اسم عوامل فیلم بالا اومد هنوز بخش اعظم این جمعیت سرجاش چسب خورده بود. اسم عوامل فارسی اول اومد و واقعا معنایی نداشت که به صفحه چشم بدوزند. اما معنا شاید این بود که هنوز توی خیابونهای تهران داشتند از پشت سر آمبولانس می دویدند و دنبالِ قدم های خسته رعنا، با بازی ترانه علیدوستی، قدم بر می داشتند.

 برداشتی که یارم به عنوانی یک غیر ایرانی از این فیلم داشت جالب بود. بهم گفت چقد این فیلم بی رحمانه روایت شد. دیگه هیچ نقطه امیدی ته این فیلم وجود نداشت. رابطه یک زوج اول خوب شروع شد. علی، با بازی شهاب حسینی، مرد معلم محبوبی بود که توی کار فرهنگی هم فعال می درخشید و به همسایه و همکار و مخصوصا زنش توجه نشون می داد. رعنا هم حسِ خوب و گرمی به مخاطب می داد. آدمهای معرفی شده تا اینجای فیلم هم کماکان امیدوار بودند یا حداقل نا امید نبودند. ماجرای تجاوز انگار مثل خوره افتاد به جور اعتماد و احترام همه به هم. و بعد دیگه شک بود که در نگاه مخاطب جون می گرفت. آیا رعنا همه ماجرا رو می گفت؟ اگه نه چرا؟ آیا پیرمردی که مظنون به تجاوز بود واقعا مجرم بود؟ کسی که از چهار تا پله ساختمونِ آسیب دیده نمی تونست خوب بالا بیاد، قدرت اینکه به یک زن جوون تجاوز کنه و حسابی بهش آسیب بزنه رو داشت؟ اگه اون مجرم نبود پس داشت از کی دفاع میکرد که گناه رو به گردن می گرفت؟ یک نکته مهمتر که توی این فیلم به نظرم خیلی متفاوت از فیلم های دیگه شما بود این بود که چقدر بخشیدن توی جامعه ایرانی سخت شده! با اینکه روابط بین فردی زن و مرد خیلی خیلی رو به تکامل می ره و طرفین یک برابری رو تجربه می کنن اما همچنان علی، نماد مرد در جامعه ایران (؟) به جای زن تصمیم می گیره که نبخشه، یا پیرمرد توقع داره که به خاطر آبروش بدون اینکه واقعا روشن کنه چرا و چه جوری بخشیده بشه. بخشش! این اون چیزی هست که توی زندگی روزمره توی ایران معنا و شرایطش تغییر کرده. به نظرم این بخش ماجرا خیلی بی رحمانه بود. آخه چرا نباید بخشید؟ پیرمرد رسما تموم شده بود. هم قلبش به شکل واضحی نشون داده بود که بیشتر نمی تونه تاب بیاره و هم شرم و استیصال از همه حرکاتش می بارید (باید واقعا این مرد جایزه نقش مکمل مرد رو از معتبرترین جشنواره ها بگیره، به حدی که این نقش رو خوب و واقعی در آورد)، پس چرا نباید بخشیده می شد؟ چرا علی با تمام توان می خواست خاکسترش کنه؟ شرم در حد مرگ؟ شاید یارم داشت به زبانی می گفت باور نمی کنه! این نبخشیدن رو باور نمی کنه. من اما باور می کنم. من نبخشید در زندگی روزمره ایران رو باور می کنم. عصبیت راننده ای که یک راننده دیگه خط رو ماشینش انداخته و با قفل فرمان به قصد کشتن از ماشینش پیاده می شه رو، همسر من به چشم، روزانه یا حداقل یک بار در ماه، به چشم ندیده! همسر من ندیده که امکان این وجود داره که مردی تنها به این دلیل که شک می کنه زنش با یکی دیگه رابطه داره، می گیره می کشدش! همسر من تا حالا توی جراید نخونده که مردی که مال و موقعیتش رو می بازه می گیره خودش و خانواده اش رو با گاز خونگی مسموم می کنه و می کشه! بخشش، این موضوع روزِ جامعه ایرانیه. شما از مسائل سیاسی اصلا مستقیم توی این فیلم حرف نزدید. اما همین آواره ی یک خونه جدید بابت ناامنی خونه قبلی شدن، نا امیدی، بی اعتمادی، و نبخشیدن حاصل تاثیری هست که مسائل سیاسی روی زندگی مردم ایران گذاشتند.

از خیلی ها شنیده بودم که این فیلم یه تکراری از فیلم های دیگه شماست، مثل درباره الی و جدایی نادر از سیمین، اما به نظرم جز نوع روایت گری، کلا ماجرا و نقطه های اوج دیگه ای داشت. خوشحالم که رفتم و این فیلم رو دیدم.


Comments

No comments posted.
Loading...
Subscribe
RSS