سال هزار و سیصد و نود و ششم خورشیدی

March 23, 2017  •  1 Comment

 

در آستانه سال نو

ششمین  هفت سین رو جایی دور از ایران، در آلمان چیدم. هر سال خدا رو شکر سفر چیدم. به جز سال اول که بوخوم بودم و شش ماه فشرده آلمانی خوندم، هر سال توی خونه خودمون توی لیپه اشتراسه بودم. هفت سین های خوشگلی هم به گواه حاضران چیدم. امسال هم با رومیزی آبی و گلدون مسی. روز دوشنبه عید بود. روز شنبه که با یوخن رفته بودم خرید یکی از خانواده های پناهنده که افغان بودند رو دیدیم. خودم صداشون کردم. هواس پرت و با عجله داشتند رد می شدند. ز که مادر خانواده بود گفت که دنبال ظرف های خوشگل برای هفتسین می گرده. گفت که رفته همه چیزی از کابل بازار اینجا خریده. توی دلم گفتم یک سال و نیم اومدند چه قشنگ راه و چاه رو یاد گرفتند. بهم سنجد داد و من هم زود سنبل خودم رو بهش دادم. همون شب اومدم خونه و هفتسین رو چیدم. سبزه عدسم که سید و سالار هر چی سبزه شده رو گذاشتم اون وسط و توی گلدون مسی هم سنبل دومی که خریدم رو جا دادم. شبش حدود ساعت هفت یوخن ناگهان به شکل له و لورده از من خواست باهاش برم خرید. بارون بود و سختش بود تنهایی همت کنه و بره. باهاش رفتم. می خواست خنزر پنزر واسه عکس گرفتن بخره. یک همچین یاری من دارم. توی اون مغازه بزرگ چند شمع برای هفت سین خریدم و البته یک عالمه کفش دوزک چوبی. به فکرم رسید یک سنتی هایی که دارم رو روش کفش دوزک بپسبونم و به عنوان هدیه به مهمونهای شب عید بدم.

صبحِ سال نو

صبح بعد از صبحانه دوباره قرار هامون رو گذاشتیم یوخن دو جلسه کاری داشت و نمی تونست لحظه تحویل سال کنار من باشه. البته قصد داشت خودش رو به قطعات مساوی تقسیم کنه که بتونه بیست دقیقه بیاد خونه با تاکسی اما من دلم نیومد. چون از هفت شب مهمونها می یومدن دلم نمی خواست با کار اضافه لهش کنم. خودم هم ساعت هشت صبح رفتم تقاطع بیسمارک اشتراسه و ممل اشتراسه دنبال یک خانواده پناهنده افغان. نوبت ثبت نام بچه شون در کودکستان بود. بچه یک پارچه نمکه. اسمش هست امیر علی. اول خجالتیه و بعد از دیوار راست می ره بالا. بار اول که با باباش رفتم کودکستان فهمیدم که کارشناس اجتماعیشون اشتباه کرده و مهلت ثبت نامش رو به همین راحتی از دست داده. به مدیر کودکستان حرف زده بودم و بعد از مدتی مشکل حل شده بود. همون روز کلی پدر خانواده رو ملامت کردم که این چه لباسی هست که پوشیده و چرا حواسش به زندگی نیست. حرفم تند و تلخ بود اما در اون مقطع بهش نیاز داشت. خبر دارم که با پولی که می گیرن می تونن خرید مختصری بکنن. به غیر از این که خودم از اعضای یک مرکز خیریه هستم که لباس دست دوم اما تمیز و مرتب به قیمت یک ونیم تا سه یورو می فروشه به پناهنده ها. دیگه جای بهونه نیست برای پناهنده ای از هایم ممل اشتراسه که بگه پول ندارم لباس مرتب بخرم. به همین مناسبت من حسابی گوشش رو پیچوندم. گفتم ما داریم می ریم یک مهد کودکی که بچه ات رو ثبت نام کنیم. حرف که نمی تونی بزنی، بعد از تموم شدن مهلت ثبت نام هم که داری می ری، این هم از وضع لباست. بهم بگو چرا مدیر باید دلش بخواد بهت کمک بده. بله بله می دونم که حتی یه جورایی مبتذل رفتار کردم اما خواستم اغراق کنم که گوشی دستش بیاد. فرداییش شیک کرده بود بیا و ببین. اون صبح عید هم شیک کرده بود. خلاصه رفتیم. امیر علی هم بود. اسمش رو نوشتیم. براشون فرم ها رو پر کردم. مهد کودک یک ساختمون سه طبقه قدیمی هست. امیر علی می ره توی بخش سی و پنج ساعت در هفته که طبقه هم کف هست. سالن اول بچه ها صبحانه می خودیدند و باز می کردند با کلمه ها و یا می رفتند توی خونه دو طبقه چوپی بپر بپر. سالن دوم که رفتیم بچه نشسته بودند و یک مربی به شکل ابتکاری داشت مغزشون رو کار می گرفت شعر یا داستان بسازند. امیر علی رو مگه می شد از سالن اول جدا کرد. از یک جایی به بعد به باباش گفتم ولش کن تا تو بیای سالن دوم خودش می یاد. همینطور هم شد. بعد زا سالن دوم رفتیم و دستشویی و توالت رو دیدیم و دیگه همین. قرار شده امیر علی از اول آگوست یعنی پنج ماه دیگه بیاد. دلم براش سوخت. اینجا مهد ها به زور جای خالی می دن و باید همین رو هم غنیمت دونست. امیر علی رو باز با بدبختی از مهد آوردیم بیرون. البته باید بگم ای ول که گریه نکرد. با روش هایی که جو فراست یاد داده گفتم بچه توی چشمم نگاه کن. اول خجالت می کشید بعد که چند با سیریش شدم نگاه کرد. گفتم اینجا چون خیلی مهد کودک با حالی هست جا کم داره. اما ما زرنگیم و برات جا پیدا کردیم. یک چند ماه دیگه تو همی می یای اینجا. اما حالا باید بریم. اگه تو نیای من و بابات با هم می ریم. البته متوجه هستید که باز هم خشانت دارم. اما جواب داد این رفتار . خودش کنار ما شروع کرد راه افتادن. تا هایمشون رو پیاده رفتیم. روی سبد دوچرخه ام نشست. هر وقت چشمم بهش می یفتاد چشمش رو می دزدید و می خندید.

لحظه تحویل سال

سفره هفتسین توی هال بود. شمع ها رو روشن کردم. و چراغ رو خاموش گذاشتم. دومین تحویل سالی که تنها هستم. اولی رو توی بوخوم بودم سال 2012. لب تاپ رو روشن کردم و به برنامه استعداد یابی که زنده پخش می شد نگاه کردم. چشمم هم به هفت سین بود و دلم توی رشت. توی اون خونه ویلایی توی محله چمارسرا. می دونستم که مامان و آقا تنها هستند و بعد از تحویل سال فروزان می ره پیششون و یک روز بعد فرزام با خانواده اش می رن رشت. نور شمع های کوچیم می خورد به سبزه ها و من اشک های گرمم صورتم رو خیس می کردند.

چند ساعت بعد از تحویل سال

یوخن ساعت سه و نیم اومد خونه. از بخت بد موبایلش رو فراموش کرده بود. سعی کرده بود بهم زنگ بزنه از اداره اما شماره من رو حفظ نبود. با بدبختی دنبال شماره من توی ایمیل هاش گشته بود اما نیافته بود و ایمیل زده بود و بعد من جواب داده بودم... وقتی برگشت گفتم چرا زنگ نزدی خونه؟ تازه یادش افتاد که بله چرا خونه زنگ نزده. خسته بودیم هر دو. خواستیم یک ساعتی بخوابیم. من از استرس فقط نیم ساعت غلط زدم. پانزده تا مهمون داشتن استرس داره.

مهمان های عید

عیدها ما همیشه مهمان مادربزرگم توی محله نقره دشت رشت می شدیم و بعد ماشین پیکان سبز رنگمون به سمت چیران خونه آقا جان و ابجی می رفت. این دو جا از پایگاه های عیدانه بودند و کلی نهار و شام توش پخته می شد. معمولا شب اول یا دوم عید ایل کمالی ها می رفتن خونه عموی بابام که اونها هم کمالی بودند. یا شاید اونها می یومدند. عید مساوی بود با شلوغی، خنده، تدارک نهار و شام و شستن ظرف ها و عیدی و مرتب کردن رخت خواب و قصه هایی که دختر عموم فرحناز یا فتانه تعریف می کردند و .... عید یعنی کثیف شدن جوراب شلواری توی مرزهای شالیزارها و شیرینی و آجیل و سریال های عیدانه و البته پیک نوروزی که تا آخر تحصیلات مدرسه همراه ما بود. من توی این چند سال دو بار مهمان عیدانه دعوت کردم. اولین بار وقتی بوخوم بودم بچه های اونجا رو دعوت کردم. امسال هم دوستان امدادگر به پناهنده ها و دوستان باشگاه ورزشی و البته دوست صمیمی ز و دوست پسرش. اولین مهمان که اصلا از یادم رفت بود س بود که ساعت پنج اومد و من رو کاملا سکته داد چون قرار هفت بود. گفت نیم ساعت می مونه و می ره چون نمی تونه برای مهمونی بمونه. حرف زد و حرف زد و من برنج آب کشیدم. وقتی رفت تازه یوخن شاکی بود که چرا وقتی مهمون داریم بهش توجه نمی کنم. بهش گفتم من به اون هم توجه نکردم چون اصلا کار داشتم.

توی مهمونی

غذاها رنگ به رنگ و کیفیت عالی در اومدند و من خیلی از خودم راضی بودم و مهمون های آلمانی هم هی لبخند می زدند و عکس می گرفتند. من همه شون رو دوست دارم. اینها آدمهایی هستند که من باهاشون حس خوبی دارم. خودم رابطه باهاشون رو ساختم و اینها برام سنبل زندگی جدید در آلمان هستند. هر بار از یوخن بپرسی عزیزم دوست داری برای مهمونی کی رو دعوت کنی می گه هیچ کی. یوخن واقعا دوست خاصی نداره. این اما برای من صادق نیست. من باید دور و برم پر از دوست باشه. اما بگم که یک مقطعی از همین مهمونی دلم گرفت. به خودم گفتم روز اول عید اینها کی هستند دور من؟ من الان باید با خانواده خودم باشم. اینا قلابی هستند. خیلی غم انگیزه مگه نه. چقد می شه اینطوری ادامه داد؟

آرزوهای عیدانه

سال 96 برای من سال خوبی خواهد بود. ایمان دارم به این حرف و گاهی از این ایمان می ترسم. از اینکه نکنه اشتباه کنم. اما حس خوبی دارم که می گه پر از اتفاق خوبه برام.


Comments

لیلی(non-registered)
منتظر خبرهای خوب در سال جدید هستیم
No comments posted.
Loading...
Subscribe
RSS