مطرب نی بزن

March 17, 2017  •  Leave a Comment

آمد نوبهار، طی شد هجر یار، مطرب نی بزن، ساقی می بیار

 

حالا که شش فصل از پایان نامه ادیت شده و من کم کم به این باور می رسم که دارم به آخر این سفر رنج آور و البته بسیار آموزنده می رسم، بهار برام یک رنگ و بوی دیگه ای داره. دلم برای مامانم و ایران تنگ شده و به خودم وعده می دم که دیگه آخرهای راهم و دمی نیست که بلیط بخرم و برم. روز دوشنبه ساعت یازده و خورده ای ظهر به وقت آلمان عید نوروزه. به یوخن گفتم اون روز رو سر کار نره که با هم باشیم. عصر هم کلی مهمون دعوت کردم. به خودم این طور وعده دادم که اگه عید رو نمی رسم که ایران باشم اما اینجا بتونم آدمهایی که دوستشون دارم رو کنارم داشته باشم. چند نفر از گروه کمک دهنده به پناهنده ها هستند که میانگین سنیشون هفتاد ساله. چند نفر هم از دوستان باشگاه ورزشی که خود میانگین چهل ساله اند. این بین البته نخودی هم داریم مثل امین که از گروه کمک به پناهنده هاست و به زور بیست و پنج سال داره.

هوا؟ معرکه است. با اینکه امروز صبح کمی بارون اومده. امشب حدود هشت و نیم می رم خونه که با یوخن بریم باو هواس. می خوایم چند تایی گل جدید بخریم واسه بالکون. فردا هم می رم خرید مرغ برای فسنجون چون می خوام یکشنبه بارش بذارم. برای دسر تیرامیسو درست می کنم. ز هم با دوست پسرش می یاد و اصرار کرده که سالاد الویه می یاره. البته چون خیلی خوش زمان نیست در رسیدن به مهمون کلی استرس خواهم گرفت اما خوب دیگه جلودارش نبودم. می خوام کارها رو خورد خورد بکنم که روز دوشنبه بهم فشار نیاد. خوب چون روز عیده.

کاش اون روزیک مطرب هم بیاد برای ما نی بزنه :)

 


Comments

No comments posted.
Loading...
Subscribe
RSS