گم شده در جهان خاطره

April 03, 2017  •  1 Comment

چه خاطراتی به یادمون می مونه. چه خاطره هایی به شکل خاص به ما ثابت می کنن که آدم مهمی و یا تکه با معنی از زندگی کسی بودیم.

وقتی زلزله سال 69 اتفاق افتاد من فقط هفت سالم بود شب خونه مادربزرگم توی محله نقره دشت مونده بودم. یعنی این ازون شب های بسیار نادر در زندگیم بود که بدون مادرم دل شیر کرده بودم جایی شب بمونم. معمولا مامانی بودم و از این کارها نمی کردم. نقره دشت فاصله چندانی از محله چمارسرا جایی که خونه ما بود و هنوز هست نداشت. زلزله شد و من از زلزله تصویر تاریکی دارم. و صدای شیشه و بلورهایی رو می شنوم که از قفسه های بیشمار سالن پذیرایی مادربزرگم سقوط می کردن و مثل شن می ریخت پایین. خونه مادربزرگم واقعا بزرگ بود طوری که مثلا باید تاکسی می گرفتی از اتاق خواب می رفتی تا در حیاط. باید دقت می کردیم که از سمتی بریم که توی پامون شیشه خورده نره که این کار توی اون وضعیت کار سختی بود. زمین مثل یک گهواره بود و صدای جیغ و داد دایی و زن دایی که اون موقع هنوز توی یک خونه با مادربزرگم زندگی می کردند، می یومد. وقتی اومدیم به حیاط بزرگ خونه که مثل یک خیابون بزرگ دو بانده بود حس کردم هوا گرمه. چون توی کارتونها دیده بودم که زمین بعد از زلزله شکاف بر می داره هی جلوی پام رو نگاه می کردم که حالا کجا زمین دهنش رو باز کرده یا می خواد دهنش رو باز کنه. توی همین اوضاع ناگوار که اصلا وقت نداشتم فکر کنم تنهام و کنارم مادرم نیست، مادرم جلوی در خونه مادربزرگم پدیدار شد. چادر به سر داشت.. بدون مکالمه حرف زیادی کمی با مادربزگم حرف زد. بعد من رو زیر بغل زد و ما رفتیم خونه مون. یعنی توی محله چمارسرا و توی حیاط خونه مون. خلاصه توی یک اوضاع ناگوار دیگه. توی اون ترس و بحران مادرم به یاد من بود و من رو سریع از خونه مادر بزرگم برداشته بود و آورده بود جلوی چشم خودش. وضعیت همه ما توی اون شهر و توی اون استان مثل جنگزده ها بود اما مادرم می خواست توی جنگ هم شده من کناری "مای" خانواده اش باشم.

 


Comments

لیلی(non-registered)
کجایی دختر؟
No comments posted.
Loading...