حالم خوب است و فعلا ملال نگران کننده ای نیست

May 29, 2017  •  Leave a Comment

 

امروز اولین نسخه از پایان نامه رو برای استاد راهنمام پرینت گرفتم. به همین سادگی ها هم نبود اما اونقدی که فکر می کردم سخت و نفس گیر هم نبود پرینت گرفتن. مدل پرینت در کتابخونه عوض شده. باید دوباره نام نویسی می کردم. بعد می خواستم امتحان کنم ببینم هر صفحه چه شکلی می شه. دلم نمی خواست سیصد و شصت و نه صفحه پرینت بگیرم و بعد بفهمم یه جایی اشتباهه. چند صفحه ای اونطوری پرینت گرفتم. بعد که می خواستم کل پایان نامه رو پرینت بگیرم به مشکل برخوردم. دستگاه نیاز به زمان داشت تا باورش بشه و من واقعا حدود چهارصد صفحه پرینت می خوام. سریع هم پشتم یک صف عصبانی تشکیل شد. از شانس دو تا پرینتر دیگه خراب بود و همه باید از همین پرینتر بهره می بردند. چند دقیقه ای به هوای پاییدن کوله پشتی به عقب برگشتم اما جدی همه می خواستند خونم را جای آب خنک بنوشند. بالاخره پرینتر خنگ باورش شد و شروع به پرینت کرد. حدود چهارده یورویی هزینه دانشجویی پرینت شد. وقتی بردمش بیرون دانشکده که یه مغازه ای برام مرتب و جلدش کنه، متوجه شدم سایزش به حدی تپل و کلفته که راه حل ساده ای براش نیست. ناچار به دو بخش تقسیم کردمش. حدود هشت یورو هم پول اون جلد و فنر شد. بعد رفتم تا یک کافه بخورم و یک نامه هم روش بنویسم به استادم بفرستمش. یک زعفران هم از ایران برای استادم اوردم چون توی این چند سال هر وقت تونست ازم درباره زعفران پرسید. این بار سه تا زعفران از این و اون کادو گرفتم که یکی ش سهم استادم شد. یه سرچ ساده کردم و براش به آلمانی نوشتم چطور زعفران رو باید با قند سایید و توی آب جوش ریخت. بعد هم همون نامه رو پرینت گرفتم و رفتم اداره پست توی خیابون مولهایم که بغل دانشگاه هست. هشت یورو هم پول پست شد. دو کیلو و سیصد وزن این محموله بود. بعد سریع به یوخن زنگ زدم که دارم می رم خونه. ساعت حدود دوزاده ظهر بود. یوخن قرار بود ساعت دو بره برلین. یه حس ضعف و توام با شادی داشتم. همین حالا هم که دارم این ها رو می نویسم طرف راست مغزم درد می کنه. ساعت حدود دو و نیم عصره. یوخن رفته ایستگاه قطار و حتما الان توی قطار نشسته. خدا کنه جای خوب و خنک پیدا کرده باشه. ساعت سه و ربع با یکی از معلم های زبان آلمانی که می شناسم قرار گذاشتم. باید سطح پیشرفته زبان آلمانی رو تابستون بخونم. در این بین تا کلاس رسما شروع بشه این معلم که اسمش آخیم هست قراره خصوصی کمک کنه که خودم را آماده کنم. ویژگی مثبتش اینه که سختگیره و ویژگی منفی یا نمی دونم چیش اینه که بهم توجه خاصی داره و این گاهی عصبی و معذبم می کنه. بعدش باید برم سر قرار با پناهنده ها. ماشالله همه افغان ها می خوان الان خونه اجاره کنم. از مرکز کاریابی بهشون یک برگه داده شده نشون می ده هر خانواده بسته به تعداد نفراتش تا چه حد خونه می تونه بگیره. هفته پیش متوجه شدم توقع ها حسابی بالاست و محله مارکسلو و هوخفلد کسی نمی خواد خونه بگیره. جالبه نه؟ بابت اینکه کلی مهاجر (!) داره اون محله.

حالم هم خوبه و هم بد. خوبه بابت اینکه بالاخره بخش اعظم کار پایان نامه تموم شده. حالم اما بد هم هست چند باید دنبال کار بگردم و با خصوصیات رشته و تخصص من خیلی بازار کار باز و گشاد نیست. من به شکل بالقوه شبکه ارتباطی خوبی دارم اما باید دوباره فعالش کنم. چند روز اول هفته گذشته حسابی حالم بد بود. اما حالا کمی بهترم. بالاخره تا دفاع نکنم و زبان آلمانی رو به جای خوبی نرسونم برای کار پیدا کردن دیر نیست.

 


Comments

No comments posted.
Loading...
Subscribe
RSS