خانه ای که دیگر خانه نبود

May 31, 2017  •  1 Comment

 

به ایران رفتم اما اینبار فهمیدم دیگر خانه ام نیست. حس تلخ، باور نکردنی و غافلگیر کننده از وقتی برگشته ام با خودم حمل می کنم. دوست دارم باور نکنم که کنده و معلقم. از فکر به اینکه دیگر هیچ جایش انگار خانه ام نیست دل درد می گیرم. توی یک ماهی که ایران بودم موجودی شده بودم که توی خیابان ها و آدم های قدیمی اش قل می خورد و دنبالِ خودِ پنج سال پیشش می گشت. البته همان موقع ها هم دختر تنهایی بود که از همه چیزِ همان خاک گله مند و طلبکار بود. طلبکار بود اما ایران خانه اش بود. توی این پنج سال هر بار به ایران رفتم یوخن همراهم بود و واقعا حکم یک مهمان را داشتم. آنقدر حضور یوخن همه چیز را پر از دردسر که نه اما پر از حاشیه می کرد و حواسِ جمع و مراقبت ویژه می طلبید که متوجه نمی شدم کلا خودم هم با مواجهه با همه چیز عوض شده ام و حتی رفتار کسانی که می شناختمشان هم با من عوض شده. رفتارها نه از نوع خصمانه و عمدی بلکه از سر ضرورت هایی که همین زندگی روزمره ایجاب می کند، عوض شده بودند. فروزنده ای آمده بود که دیگر به حضورِ غایبش عادت شده بود. کسی که دیگر نه روزمره ای در پلاک شصت و یک محله چمارسرای رشت داشت و نه قرار و مدار حساب شده ای در امیرآباد شمالیِ تهران. هشت سال زندگی ام به آن محله گره خورد، از دانشکده علوم اجتماعی بگیر و زندگی دانشجویی در کوی دانشگاه تا دانشکده مطالعات جهان در سال های آخر. حالا دیگر همه چیز روح و آدابش را تغییر داده. محله مان در رشت زیر زیرگذرها و روگذرها، ترکیب جدید پل چمارسرا، ورودی بزرگ و عجیب و غریب دانای علی و ساختمان های بلند و بد ترکیب که جای خانه های ویلایی پت و پهن و مرطوب را گرفته اند برایم غریبه بودند. همینطور چهار راه گمنام که در تقاطع زیر گذر، گم نام تر هم شده بود. ورودی های خوابگاه کوی هم ترکیبی ماشینی و وزارت خانه ای پیدا کرده بودند. وقتی به آدمها نگاه می کردم انگار تهش هیچ چی نبود. نه خوشحالی، نه نفرت، نه توقع.... به آدم های نزدیکم انگار حساسیت دیگر پیدا کرده بودم. دلم می خواست یادشان بیاورم که من همان فروزنده ام. تا چند هفته دیگر بر می گردم. یک کاری برایم بکنید. اما خوب مثلا چه کاری؟ توی رشت که بودم هر روزم مثل چند دقیقه سینمایی سپری می شد. جالب که به تقریبا به هیچ کار شخصی ای نرسیدم. نه چرا. مثلا یکی از دوستان دوره دبیرستانم را بعد از مدتها پیدا کردم. اما این تنها کار شخصی ام بود. همه فرصت ها و زمان ها فدای یک عمل جراحی سبک شد که برای پدرم ضروری بود. انگار من ایران رفته بودم که این عمل سر بگیرد و دوره نقاهتش شروع بشود. همه چیز در نرم و روزمره خودش بود. من هم که انگار مهمانی رفته باشم. بعد از یک ماه برگشتم. حالا که فیلم ان دوره را توی سرم به عقب بر می گردانم از خودم می پرسم مثلا چرا چندین بار مادرم را سفت بغل نکردم؟ یا چرا او بغلم نکرد؟ چرا با پدرم چند بار نرفتم پیاده روی؟ چرا یک بار با خواهرم آشپزی نکردم؟ چرا ما مثلا هر روز عصر چند ساعت با هم وقت نگذراندیم. چرا همه چیز به شکل عجیبی سخت، پر استرس و تنگ گذشت؟ معنی همه اینها این نیست که چون من یک موجودِ دیگری توی خانه خودم بود؟ یا شاید معنی دیگرش همین بود که اول گفتم، خانه دیگر خانه ام نبود. شاید هم برای ما همین خوب است. یا شاید برای من این خوب است. همین که از همه دور باشم و دلتنگ بشوم و برای کسانی که دوستشان دارم و ایرانند از دور گریه کنم. این واقعیت که دیگر به کنارشان نبودن عادت کرده ام را بپذیرم یا اینکه بپذیرم آنها به دوری ام عادت کرده اند.


Comments

لیلی(non-registered)
کلا آدم ها که بزرگ می شوند دنیایشان متفاوت می شود.رفتن به دانشگاه،رفتن سرکار و استقلال مادی،ازدواج باعث میشه خانه پدری تغییر کنه،این خود ماییم که تغییر کردیم
No comments posted.
Loading...