قدم زدن یک غربزده در خانه قدیمی

May 17, 2017  •  Leave a Comment

 

ساعت حدود چهار صبح بود که اتوبوس خسته از پشت سر گذاشتن اتوبان بلند، تاریک و پر از خاطره سال های دانشجویی ام به رشت رسید. با راننده و شاگردش آشنا شده بودم. تمام چهار ساعت راه را از وضع رانندگی و اوضاع بد درآمد حرف زده بودند و وضعیت را با رفیقی که در انگلیس داشتند، و او هم رانندگی می کرد و ساعتی هفده پند می گرفت، مقایسه می کردند. هر از گاهی هم از من می پرسیدند که آلمان چه خبر است. سلامتی.  شاگرد حدود بیست ساله بود و بدش نمی یامد انگار در آینده پهلوان اکبری چیزی بشود. از شکل لباس پوشیدن و موی بلند مکش مرگ مایش واضح بود. ترک بود و از اینکه شنید سه میلیون ترک توی آلمان زندگی می کنن نزدیک بود به همه مسافر ها چایی مجانی بده. راننده لهجه غلیظ گیلکی داشت و حسابی زخم خورده ی روزگار بود. موهای جلوش ریخته بودند و این اولین سفرش بعد از سی روزی بود که جریمه شده بود و خانه نشین. می گفت یک خانم رو روی صندلی ردیف اول نشسته و پلیس جریمه اش کرده. من هم روی همان صندلی نشسته بودم. این بود که به هر پلیس راهی که می رسیدیم سریع مثل این پناهنده های غیر قانونی خودم رو توی صندلی های ردیف آخر استتار می کردم. جدیدا انگار قانونی آمده که نباید روی صندلی های ردیف جلو اتوبوس ها در ایران، بانوان عزیز بنشینند! از اتوبوس که پیاده شدم هوای مرطوب و خنکی به مشامم خورد.  دلم می خواست دو ساعتی خودم را جایی مشغول کنم و بعد به خانه بروم. دو سالی که رشت را ندیده بودم، انگار بدون عوض شدن هم برایم تغییر یافته و عجیب شده بود. از راننده پرسیدم که قهوه خانه یا رستورانی باز هست. دلم نمی خواست پدر و مادرم را از خواب بیدار کنم. در فاصله ای که درب را باز می کردند حتما دلشان هزار راه می رفت. رستورانی باز نبود. قهوه خانه ها هم در حدی نبودند که آدم یک گوشه دنجی بنشیند. راننده یک جورهایی دعوام کرد که راه بیفت برو خانه ات.

*

به زنگ در که رسیدم فهمیدم از جمله تغییرات این دو سال، آیفون تصویری خانه است. به این نتیجه رسیدم که پدر و مادرم دلهره کمتری را تحمل می کردند چون سریع تصویرم را می بینند. تا زنگ زدم یک دقیقه هم طول نکشید که پدر با صدایی بلند و رسا به حالتی کاملا پیروزمندانه از پشت در گفت که تا صدای زنگ را شنیده، بلند به مادرم گفته که این فروزنده است.

**

چهره های خندان اما پیر شده و گذر ایام در صورتشان پیدا بود که هم خوشحال و هم ناراحتم کرد. خوشحال از اینکه می بینمشان و ناراحت از اینکه پیر شده اند. همان بدو ورود پرده های کلفت و راه راه کرم و زرشکی، که مادرم بر سراسر تراس باریک خانه کشیده یادآوری ام کرد که وارد قلمرو عجیبِ چینشِ محافظه کارانه پدر و مادرم رسیده ام. البته اینها همه از ایده ها و عملیات های مادرم است. اینکه به این فکر کند که باد می آید و خاک را از لای دیوار و در چوبی سالن که به تراس باز می شود، وارد خانه می کند. اینکه تمام سی سال عمر این خانه مهم نبود که باد و خاک توی خانه می آید اما ناگهان این مساله وقتی چشم ما بچه ها را دور دیده اند ظهور کرده. و در نهایت ایده پرده را با خیاطی اش عملی کند. این ها همه کار مادرم هست. اما چه کسی است که نداند پدرم بزرگترین همدست مادرم در این جور کارهای چریکی است. در قدمهای بعدی به این واقعیت غافلگیر کننده بیشتر واقف شدم که تمام خانه تبدیل به یک انباری بزرگ شده. مادرم هیچ چیزی را نمی تواند دور بریزد و همه جا چیزهای نا به جا و بی دلیل می بیینی. مثلا ماشین دستگاه کاموابافی مثل بیست سال قبل هنوز در اتاق وسطی پهن است. حداقل میتواند بفروشدش. یا اینکه ببندش و بگذارد گوشه دیوار. اما به قول خواهرم بعد کل جعبه ها و ساکهایی که زیر میزش پنهان کرده باید کجا بروند؟ خانه ما در هر کدام از دو اتاق خوابش دو ردیف کمد دیواری دارد. هر ردیف در بخش بالایی انباری مجزایی هستند که مادرم توی یکی شان رخت خواب نگه می دارد و پدرم توی آن یکی وسایل الکتریکی و شخصی اش را. هر ردیف کمد دیواری، سه بخش در میانه دارد. یکی ش مخصوص لباس و بقیه بخش ها که نخودی هستند. از ظرف و ظروف بگیر تا وسایل آرایشی و شانه و آینه تویشان هست. در دوره شباب یکی از این کمدها ما من بود که هر بار تحلیل رفت و دست آخر به یک قفسه رسید. اینبار دو قفسه اولش را خالی کردم تا اساسیه خیلی مهم و ظروری مثل جعبه های بیسکوییت که مادرم تویشان سشوار برقی و ادکلن ها را نگه می دارد و البته کیف های متنوعش را، جا بدهم. بخش پایینی ردیف کمدها هم که به خنزر پنزرهای کاغذی مربوط می شوند. حتم بدانید هیچ کدام ضروری نیستند. همه دور ریختنی اند. به عوض آن، کل بخش مفید اتاق ها پر شده از چیزهای ضروری که باید توی کمد باشد. مثلا کتاب های قرآن و ادعیه مادرم، چادرنمازش، میز های عسلی و صندلی های مخصوص نماز خواندن. در اتاق وسطی هم که خیلی شیک و قشنگ یک یخچال فریزرِ اضافه، سالهاست که جا خوش کرده و رو به روش تخت خواب مادرم که از وقتی زانوهایش را عمل کرد، برایش ضروری شد. و بله ضلع دیگر اتاق هم که گفتم میز ماشین کاموابافی. آشپزخانه سوژه غمگین تری است. روی میز کابینت که از سنگ مرمر است پر از قابلمه های ضروری و روغن خوراکی و دیس های چینی و شیشه ای. بله من هم با شما هم عقیده ام جای اینها توی کابینت است. اما مگر شما نمی دانید که مادرم توی کابینت چیزها مهمتری دارد؟ مثلا ظروفی که سال به سال از آنها استفاده نمی کند و لیوان ها و استکان های متنوعی که دیگر مد روز نیستند. روی میز کابینت کنار ظرف شویی هم چندین شیشه و بطری پلاستیکی زشت ترکیب جا خوش کرده اند که مادر برای نمایش هر کدامشان دلیلی دارد. وسط آشپزخانه هم یک میز است که اوریجینالی رویه اش شیشه است اما مادرم آن را با لایه های سفره پلاستیکی و پارچه های جورواجور پنهان کرده. توی بخش فر گاز هم که مقادیر قابل توجهی خنز پنزر هست. مبلمان آشپزخانه با دو یخچال، یکی بزرگ و دیگری کوچک، به درجه تیم ملی می رسد. اینطوری شما کلا جا دارید که دور میز تردد یک طرفه داشته باشید. سالن بزرگ خانه کمی شبیه مکان های معمول در خانه های ایرانی است. یک طرفش مبله با مبلمان فلزی و پشتی های آجری رنگ است. یک طرفش راحتی رنگ و رو رفته است که مادرم رویش پشتی شان ملحفه صورتی پر رنگی پهن کرده. رنگشان هیچ مناسبتی با رنگ بندیهای سالن ندارد. ملحفه متعلق به خود من بود. در سال های آخر ایران همراه داشتم. دستم بشکند. تلوزیونی که به چند سال بعد از انقراض دایناسورها می رسد روی یک قفسه فلزی جا خوش کرده. پرده های پنجره های بزرگ رو به کوچه و در چوبی بزرگی که سالن را به تراس وصل می کند هم پارچه های سفید و قهوه ای تیره دارد. فرش های سالن، چند تا قرمز و چند تا کرمند. مادرم به شکل کاملا نامربوطی جلوی در ورودی سالن (از طرف ایوان) ملحفه ای صورتی رنگ پریده با نقطه های صورتی پر رنگ و بنقش پهن کرده. جلوی در دستشویی که به سالن باز می شود، یک زیر پایی که از کاموای یک ژاکتِ ما قبل تاریخ بافته شده، دیده می شود. تازه زیر پایی بدبخت مورد نظر یک بخشیش سوخته و من هر کاری این روزها کردم که دورش بیندازیم یا مادرم را مجاب کنم که دست از سر کچلش بردارد نشد. دلیل هم دارد. می گوید چون آدم از دستشویی بیرون می آید، پایش کثیف است و نباید روی چیز تر و تازه بایستد. خلاصه اینکه من همان صبح که به خانه ورود کردم به شکل "ام پی تری" و عمیق به تلخی های مکانی که بهش وارد شدم، آگاهی پیدا کردم. تازه این را نگفتم که هر چه قدر در چند روز ماندن در ایران با انواع و اقسام دلایل خواستم قانعشان کنم که به خاطر درد مفاصلشان بیایند و دستشویی را فرنگی کنند قبول نکردند. یک صندلی مزحکی دارند که کارشان را راه می اندازد اما قیافه دستشویی را شبیه بیمارستان رازی رشت کرده. دلیلشان این است که عوض کردن دستشویی به این راحتی نیست و باید کل لوله فاظلاب را عوض کنند. دلیل بعدی این است که شاید خانه را به یک بساز و بفروش بدهند و از این همه محنت رهایی پیدا کنند. من اگر همان خانه را داشتم تعمیرش می کردم. بخش زیادی از غیر قابل تحمل بودن این خانه به خاطر چیدمان و فرهنگی است که پشتش هست و نه قدیمی بودنش. اما هر دویشان به من می گویند غربزده و نادان. این است که حریفشان نشدم چیزی را تغییر بدهم.


Comments

No comments posted.
Loading...