چینی ها همیشه باهمند

August 28, 2017  •  1 Comment

اینجا چینی ها همیشه با همند. شما چینی ای نمی بینید که تنها باشد. همه با هم یک کلونی راه می اندازند و سوار اتوبوس می شوند، به کلاس درس می روند، به منزا می روند، به کتابخانه می روند، خرید می روند و می روند امتحان می دهند. همیشه با همند. یا ده نفری یا تا حتی دو نفری اما با همند. اگر چینی ای دیدید که تنهاست، بدانید که یا چینی نیست، از یک تبار آسیایی دیگر است، یا اینکه اتفاق عجیبی بین او و هم قبیله ای هایش افتاده که حالا تنها ست.

چینی های مونث در اینجا، یا آنهایی که تا حالا من دیده ام، علاقه عجیبی به پرنسس بودن، یا کودک بودن دارند. لباس های پفی ارزان قیمت، توری که مثلا از بارانی یا چتر آویزان است، کوله پشتی با عکس گربه، مداد با عکس گربه، کفش با طرح عروسک و از این چیزها

هوا خوب هست و من بالای تپه چمنی که به ساختمان تاز تاسیس شده حیاط دانشگاه ختم می شود نشسته ام. جلوی چشمم دانشجوهای مختلف می گذرند. توی غرفه بستنی فروشی که تنها فصل تابستان برپا می شود، ملت بستنی می خرند. چند چینی ایستاده اند  و بستنی انتخاب می کنند. بهشان احساس بغض و حتی حسادت دارم چون هر بستنی حداقل دو یورو می شود و من امروز پول همراهم نیست. با خوشحالی به جای مرکز شهر خیابان دانشگاه را انتخاب کردم تا از دستگاه اتوماتی که در مولهایم است پول بردارم. غافل از اینکه اتومات خراب است. چند کتاب هم باید پست می کردم. با قیافه مظلوم با مسئول پست صحبت کردم. راضی شد برای کمتر از پنج یورو هزینه پست کارتخوانش را استفاده کند. نهار با خودم برداشته بودم و قرار نبود از بی پولی و گشنگی تلف شوم. اما خوب یک یورو هم نداشتم که حتی یک قهوه بخرم. طرفهای عصر به یوخن پیام دادم که عزیزم بیا کافه که یعنی یکی برایم قهوه بخرد. نشد. کار داشت. بعد به ذهنم رسید که ته و توی کوله پشتی را در بیاورم شاید که پول پیدا شد. شد.  کمی بیشتر از یک یورو. باهاش رفتم قهوه خریدم و ملت، خصوصا چینی ها را رصد کردم و برگشتم دوباره بالا.

استاد راهنما تا حالا به چهار فصل کامنت داده. سه فصل اول در حد گلابی کامنت خورده بود. فصل چهار در حد لالیگا. یک جور افسردگی روان پریشانه دارم. جرات ندارم دوباره کامنت ها را باز کنم و ببینم چه خبر است.

کتاب می خوانم. درباره پاکستان. حالا دیگر شب ها هم خواب وقایع 1957 را می بینم و نمی دانم جدایی بنگلادش از پاکستان و خانواده مشرف ها و بوتو ها! یک جورهایی این کشور را دوست دارم. کتاب بعدی درباره عراق است. خدا به خیر کند.

هی می نشینم برنامه می ریزم اما سر عمل که می رسد به این نتیجه می رسم که تنها هستم و این چینی ها همیشه با همند.


Comments

لیلی(non-registered)
من سفر به پاکستان رو دوست دارم
کشوری با دویست میلیون جمعیت و بی تاثیر در آسیا و درگیر مشکلات خودش
No comments posted.
Loading...
Subscribe
RSS