اندر احوالات امتحان د.اس.ها

August 16, 2017  •  Leave a Comment

قبل از اینکه به کتابخانه شهر بیایم تا خودم را آنلاین در امتحان د. اس. ها ثبت نام کنم، خانم کنو آمد. خانم کنو تقریبا 65 سال دارد. موهایش جوگندمی است و دندانهایش طور با مزه ای خنده اش را دلنشین می کنند. اوه زیاد می خندد. خنده نقش اساسی در ارتباط هایش دارند. ساده می پوشد و از رنگ های تیره استفاده می کند. گفتم که زیاد می خندد؟ زیاد می خندد. یک بار دختر و نوه اش هم برای کمک آمده بودند. نوه اش که البته کمک نمی کرد. بادی گارد بود. کمی بیشتر از یک سال سن دارد و دو تا سه تا دندان. کله اش بیضی خوابیده است و موهای کم پشت زرد دارد. نوه اش هم زیاد می خندد. اما دخترش نه. دخترش معمولی می خندد و بیشتر جدی است. کرکره های اتاق خواب و پنجره های پذیرایی را برق انداخت، وقتی من باز کتابخانه شهر بودم. خانم کنو هفته ای یک بار خانه را از گرد و خاک تکان می دهد و می رود. مهربان است و ظاهرا به کارش وارد. همین که سر وقت می آید و سعی می کند به توصیه ها گوش کند خودش کلی است. وقتی امروز آمد بهش توضیح داد که میله ای که از رویش لباس هایش را آویزان می کنیم (اسمش چیست)، آن طور که او جمع می کند، نباید جمع شود. گفت باشه. اما فهمیدم هنوز نمی داند چطوری. چون هنوز بهش لباس آویزان بود، بهش گفتم لحظات آخری که کارش در خانه مان تمام می شود سر می رسم و با هم رخت آویز (اسمش این است؟) را می بندیم. باز هم خندید. یعنی آره. بعد بهش گفتم نظرش درباره جورابم که توی کشوی شلوارهایشم بوده، چیست. نظری نداشت. باز خندید و گفت که عمدا این کار را نکرده. معلوم است که عمدا نبوده خانم کنو. باز می خندد. امروز هوا دوست دارد آفتابی باشد. اما هنوز رگه هایی از نا مطمئنی در تصمیمش هویدا است. دما به شکل دلپذیری مطابق میل من است. یوخن به سفر کاری، جایی گرم و خشک رفته و هر روز توی تماس ها و ایمیل هایش به من پز می دهد. من هم در حالی که کل بدن و لباس هایم از رطوبت کپک زده بهش دهن کجی می کنم. دلم برایش تنگ شده.

به کتابخانه شهر آمدم به دلیل ساده نزدیکی به کلاس زبان و شروع کلاس زبان در نیمه روز. دیگر آخرین روزهای کلاس است و نایی برای غر زدن ندارم. کلاس کیفیت بدی داشت. من از فرصتش خیلی خوب استفاده کردم اما می توانست خیلی بهتر از این حرفها باشد. تایمش واقعا بد بود. نیمه روز. نه از صبحش می توان خوب استفاده کرد و نه از بعد از کلاسش. پنج به بعد آدم دوست ندارد تازه در کتابخانه را باز کند برود تو. ساعت پنج باید زنگ تفریح کتابخانه باشد و نا آغاز کار. اگر ساعت کلاس صبح بود کلی بیشتر استفاده میکردم. بماند که ساعت کار معلم هم بسیار نامیزان بود. تا نیمه های ترم حتی دو تا معلم داشتیم. دانشجوها بی اندازه بی مسئولیت و ضعیف بودند. تکلیف کسی انجام نمی داد. اواخر دیگر خودم یک جریمه وضع کرده بود که شوخی شوخی هم شده، کمی جدی بگیرند. کمی هم جواب داد.

توی کلاسمان دو عرب مصری بودند. هر دو جوان. مثلا بیست تا بیست و دو سال. یکیشان با هوش و بی سر و صدا بود. یکی شان کم هوش و کنجکاو. می دانید ترکیب این دو کاملا داغان کننده است. برای خودش کمتر و برای دیگر بیشتر. وقتی فقط کم هوش باشی شاید آسیب زیادی نزنی. اما وقتی کم هوش و کنجکاو باشی، ترکیب تکان دهنده ای است. اینطوری مثلا یک قاعده گرامر آلمانی را نمی فهمی. بعد کنجکاوی می پرسی. بعد وقتی معلم سه بار برات توضیح داد باز نمی فهمی. اما چون کنجکاوی باز می پرسی. این بار دو تا همکلاسی عرب زبانت سعی می کنند قاعده را برایت به زبان مادری ات بگویند. باز نمی فهمی. خوب گفتم که کم هوشی. بعد یک هم کلاسی دیگر برایت به انگلیسی توضیح می دهد. اما باز نمی فهمی. ولی از آنجا که اعتماد به نفس بالا هم داری در نهایت می گویی کسی سوالت را نفهمیده. خلاصه یعنی این همکلاسی مصر ام ال-سوهان-اعصابین بود. واقعا. دو تا همکلاسی سوریه ای هم داشتیم. یکشان که همان اوایل زد و حامله شد و نیامد. نمی دانم حالا ارتباط حامله شدن و آلمانی یاد گرفتن چیست. دختر ناز و فهمیده بود. یک روز قبل از اینکه دیگر هیچ وقت نیاید بهم گفت آخر می دانی اولین بار هم هست که حامله شدم. باید بیشتر مواظب باشم. خیلی این حرفش برایم جالب بود. یکی از سوریه ای ها نوزده ساله است و بی خیال و بی تکلیف. اگر آن مصری ام ال-سوهان-اعصابین بود این یکی ام-ال-بی خیالین بود. یعنی موجودی قابل مطالعه. سر کلاس به درس معلم گوش نمی داد. به محض اینکه درس تمام می شد و معلم تمرین می داد از خواب زمستانی بلند می شد و آرام از بغل دستی اش، که آن مصری با هوش و بی سر و صدا بود می پرسید جریان چیست و گرامر جدید چه بود. تکلیف انجام نمی داد و تازه مدیر گروه کلاس زبان در واتس آپ هم بود که باید درباره تکلیف های جدید اطلاع رسانی می کرد. با همه این ها من خیلی دوستش داشتم. هر بار وارد کلاس می شدم خیلی جدی و با علاقه می گفت: "فاطمه؟ فاطمه؟" اوایل نمی فهمیدم مدل خوش آمدگویی است. می پرسیدم "چیه؟ چیه؟" بعد دیگر دستم آمد. من هم اسمش را دوبار به عنوان علیک سلام می گفتم.

یک ویتنامی هم داشتیم که حدود بیست و چهار ساله بود. اگر سنش را نمی گفت خیال می کردم 17 سال دارد. کوچولو و نازنازی. همیشه خدا گشنه. با اینکه آلمانی اش خوب بود اما هیچ وقت ریسک جواب دادن به یک سوال را در کلاس نمی پذیرفت و وقتی جواب معلوم می شد بدون استثنا می گفت که خودش هم همین جواب را نوشته. از یک جایی مجبورش کردم جوابش را بگوید. هر دو معلم هم خدا را شکر نظرشان با من یکی بود. یک جورایی دست راست معلم ها شده بودم. البته خوب خیلی هم خوشحال نبودم. اما جالب اینکه همه دوست بودیم و کسی مشکلی با این نداشت که مثلا وقتی معلم دیر می آید من تکلیف را بگویم.

یکی هم اهل کره جنوبی بود. پدر و مادرش یک رستوران ژاپنی را در سئول اداره می کنند. موسیقی کار کرده و می خواهد توی آلمان توی همین رشته تحصیل کند. چهار تا ساز بلد است. وقتی همه دانشجوهای موسسه با هم به بولینگ رفته بودیم، قهرمان گروه ما شده بود. لعنتی هر دور همه را می زد. نقطه مقابل هم که من بودم. از آخر اول شدم. خیلی با حال است. بود. یعنی هنوز هم لابد هست. او هم از ربع آخر ترم دیگر نیامد. قبولی اش را از دو دانشگاه گرفت. دانشگاه نورنبرگ و دانشگاه درسن. آخرش هم به همان درسن اسباب کشی کرد. بدون خداحافظی.

 

آخ آخ گفتم؟ یک ایرانی هم داشتیم. این یکی از نصفه ترم جدید تازه آمد. مذکر بود با موهای کم پشت قهوه ای تیره. بلوزهایی که همیشه چهارخانه بودند. شلوار پارچه ای که گویا می خواست نشانی از رسمی بودن داشته باشد با کفش های نوک تیز چرم. همیشه هم یک لانچ باکس پلاستیکی با خودش می آورد که تویش ساندویچ داشت. پر رو و بی سواد هم بود. از این تیپ ایرانی هایی که توی آلمان دانشجو هستند و فکر می کنند از عرب ها و افغان بالاترند و آلمانی ها باید آنها را از آن نژادهای پایین تر (!) تشخیص بدهند. از این ایرانی ها که حتی خودشان را از آلمانی ها در کشور آلمان هم جلوتر و مستحق تر کارهای خوب و پر در آمد می بینند. از این ایرانی ها که چشم دیدن ایرانی های دیگر را هم ندارند، چون بای-دیفالت آنها بهتر از همه هستند. همان جلسه اول که آمد بعد از کلاس با من شروع کرد به حرف زدن (معلوم است که به فارسی) که کیفیت این کلاس اصلا خوب نیست و مشکوک هست که اینجا بماند یا نه. بحثش جالب بود. اولا اینجا انقدر بد است که نباید بابتش پول داد. گفتم خوب راستش بله تعریفی ندارد. آپشن دیگرت چیست؟ گفت یک موسسه دیگر اما به آنجا هم مطمئن نیست اما مشکل اینجاست که باید سریعا امتحان د.اس.ها بدهد. و تنها این موسسه است که زمان امتحان کلاس س آینزش به امتحان د.اس.ها مطابق است. برای دادن امتحان د.اس.ها نیاز است که مدرک س آینز داشته باشیم. خوب در واقع خودش داشت جواب خودش را می داد. هیچ آپشن دیگری نداشت. باید همین کلاس را می آمد. بعد بهم گفت که ایا من پناهنده ام؟ به همین بی ادبی و عریانی. خوب اول اینجا یک چیزی را مشخص کنم. من اصلا پناهنده بودن را کسر شان نمی دانم. اما می دانم که حتی پناهنده ها هم دوست ندارند یکی راست به عنوان اولین سوال این را ازشان بپرسد. پناهندگی یک وضعیت است، شغل و درجه علمی نیست که. به هر حال حتی اگر من حدس هم بزنم کسی پناهنده است، مستقیم این را نمی پرسم. مثلا می پرسم، دلیل بودنتان اینجا چیست؟ یا میپرسم به چه کاری مشغولید. طرف در جواب خواه ناخواه به سوال جانبی من پاسخ می دهد. کار بعدی ای که کرد این بود که بله تو دکتری می خوانی اما به انگلیسی؟ خیلی خوب است دیگر. نمی دانی این د. اس. ها و شرایط زبان آلمانی چقدر سخت است. حالا خودش دارد ارشد می خواند و اصلا سطح انگلیسی و کارش به انگلیسی بسیار پایین تر از من هست. خلاصه باز هم چیزی نگفتم. بعد یک هو معلم ما با ماشین فراری سر بازش از جلوی ما ویراژ داد و خداحافظی کرد. من واقعا از ماشین ها و قیمتشان سر در نمی آورم اما به نظرم ماشین خوشگل و شیکی بود و ابراز احساسات کردم. در امد و گفت اه اه.واسه همچین چیزی آدم خودش رو به دردسر نمی اندازد که. خیلی مدل پایین و استفراغی است. خلاصه. بعد ها، چند باری که به کلاس ها آمد (چون مرتب و سر وقت نمی آمد)، فهمیدم آلمانی اش بسیار بد است اما بسیار اعتماد به نفس بالایی دارد. تازه فکر می کند از همه این عرب ها هم بهتر است. با اعتماد به نفس مثلا جواب می داد. جوابش غلط بود. بعد سه بار با معلم کل کل می کرد که یعنی بالاخره جواب او هم قبول است. و معلم با صبوری و با ادبی میگفت نه. اگر این را بنویسی سر امتحان صفر می گیری. باز دفعه بعد که نوبتش می شد غلط جواب می داد. دوباره معلم جواب درست را می گفت. باز سه باز کل کل.... یک بار هم همین همکلاسی کره جنوبی توی وسایلم آرم د.ا.ا.د دید و گفت هی فاطمه. تو از اینجا بورس داری؟ گفتم نه. اما خوب میشناسمش. یکهو بدون اینکه اصلا دعوت به نظر دادن شده باشد گفت. حالا یک د. ا. ا. د هست دیگر. افتخار نیست که. بورس هم نمی دهد. با المانی بد البته. بعد این دوست ما گفت. چطور؟ گفت این فقط یک شرکت ماشین سازی است. ما دو تا در حالیکه شاخ هایمان در آمده بود بهش گفتیم. تو اصلا فهمیدی ما چه گفتیم و داریم درباره چه حرف می زنیم. با اعتماد به نفس نظرش را تکرار کرد و برای اینکه توجیهمان کند دست کرد توی کیفش و کارت ویزیت یک شرکتی را در آورد که رویش نوشته بود مثلا ا.د.ا ... ما هم زدیم زیر خنده که برو خدا روزی ات را جای دیگری حواله کند. در کنار همه این دون کیشوت بازی هایش معلم ها و مدیر موسسه هم به من گفتند یا خدا این بنده خدا چرا مرتبط سر کلاس ها نمی آید. از یک طرف به ما فشار می آورد که مدرک س آینزش را به موقع برای امتحان د. اس.ها می خواهد اما از طرف دیگر مرتب سر کلاس نمی آید و حتی یک تمرین آنلاین هم انجام نداده. تازه خوشحال و خندان پول ترم را هم نداده بود. اواخر یک بار مدیر موسسه در کلاس را زد و ازش محترمانه خواست برود و پول شهریه اش را بریزد. خلاصه اینکه روز امتحان س آینز رسید و ایشان قبول نشدند. با نمره بسیار بدی که حتی مجاز به امتحان دوم هم نبودند. بعد کلی اعصاب معلم و مدیر را خراب کرده بود که یعنی شما نمی فهمید من به این مدرک نیاز دارم. اگر د. اس. ها نداشته باشم باید به کشورم برگردم. اینها هم دوباره با من حرف زدند که ببین فاطمه خودش انقد کم کاری کرده که قبول نشده. و اصلا ما مجاز نیستیم به کسی که انقد آلمانی اش ضعیف است و اصلا باید کلاس ب زوای بشنید، مدرک بدهیم. گفتم والله من با شما موافقم و چون اصلا هم باهاش میانه خوبی ندارم نمی توانم بروم که توجیهش کنم.

خلاصه اینکه بعد از همه اینها، من امروز تصمیم کبری را گفتم که در امتحان د.اس.ها دانشگاه دویسبورگ اسن شرکت کنم. به این مدرک در واقع احتیاج ندارم و فکر نمی کنم در آینده هم بهش احتیاج پیدا کنم. مساله این هست که حالا که تا اینجا آمدم این امتحان را هم بدهم بد نیست. یعنی جز 150 یورویی که باید پایش بریزم چیزی از دست نمی دهم. همین نیم ساعت پیش ثبت نام کردم.

امروز و فردا روزهای آخر ترم است. عملا کاری برای انجام دادن نداریم. امتحان س.آینز را با 86 درصد و نمره دو قبول شدم که خوب نتیجه خوبی است. اما بخش گرامرم پنجاه و شش درصد شد که به شکل خجالت آوری بد است. البته این را اضافه کنم که سوال ها از بی ریخت ترین بخش گرامر آلمانی می آید که معلممان گفته 80 درصد آلمانی ها هم نمی توانند بهش جواب بدهند. اما بالاخره وقتی یکی توی دور است و سوال ها را می بیند، می تواند یاد بگیرد و کمتر خطا کند. فکر کردم این دور روز بنشینم گرامر را تقویت کنم. امتحان د. اس.ها تقریبا مثل همین س آینز هست.

 

 


Comments

No comments posted.
Loading...
Subscribe
RSS