بهار را صدا بزن

April 17, 2018  •  Leave a Comment

هوا رو به گرم شدن است. بهار خودش را نشان می دهد. زیر برگهای تازی سبز شده، از بوی خاک باران خورده و نسیم خوشایند می شود حسش کرد. دوباره دلتنگ این فصل سال شده بودم. البته از دسته آدمهایی هستم که گرده گلها حسابی حالم را بد می کند و عطسه پشت عطسه. چند وقتی مبارزه کردم و بالاخره تصمیم گرفتم بروم و از داروخانه آنتی هیستامین بخرم. قیمتش لعنتی 5 و نیم یورو بود. حالا اما دماغم خشک است. مثل جای نوزادی که مادرش تازه عوضش کرده. اما این دارو خستگی و خواب آلودگی هم می آورد. توی این هوا دوچرخه سواری می چسبد. آدم در تماس مستقیم با هواست. همین دو روز پیش پنجاه یورو بابت سبد نو برای دوچرخه پیاده شدم. زمستان گذشته دوچرخه سقط کرده بود و سبد جلویش اسیب دیده بود.

همچنان در حال پیدا کردن کار هستم و آرام آرام پایان نامه را برای چاپ ادیت می کنم. تقاضای یک بورس کوچکِ پسا پایان نامه ای داده ام. قرار است دانشگاه تا اول ماه می خبر بدهد. اوضاع مالی اصلا خوب نیست. سال ها بود که یادم رفته بود، دقت کردن به هزینه ها یعنی چه. با این که پول زیادی نمی گرفتم اما همان برایم کافی بود. حالا با یک بار اخطار گرفتن از باشگاه ورزشی بابت خالی بودن حسابم، و یک بار بی پول جلوی خودپرداز مبهوت شدن، حساب کار دستم آمده. هر یورویی که خرج می کنم را لیست می کنم. شاید اینطوری حواسم به دخل و خرجم باشد. می دانم که نباید شکایتی داشته باشم. امروز هفدهم ماه است و توی حسابم 150 یورو بای بای می کند.

فردا می روم برلین. وزارت خارجه به یک دورهمی در حوزه ایران دعوتم کرده. اما به شکل گستاخانه ای کسی هزینه رفت و آمدم را نمی دهند! من هم که مجبورم هر فرصتی برای دیدن آدمهای مرتبط به حوزه کاری ام را غنیمت بدانم. می روم. با هزینه خودم. بلیط خریدم. برگشتش همان شبش است و صبح فردایش دویسبورگ هستم. اینطوری شد حدود هشتاد یورو که ارزان تر از قیمت قطار عادی روز برایم تمام شد. البته من کارت تخفیف بان دارم که بابت آن هم هر سال 250 یورو می دهم. شاید امسال زودتر کنسلش کنم. شاید هم نه! نمی دانم.

یادم هست که زمانی روزگارم بهتر بود.

به هر حال خدا را شکر که بهار است و شاید سفری در راه.. و شاید هم خبری خوب. کسی چه می داند؟


Comments

No comments posted.
Loading...
Subscribe
RSS