گودزیلا در دویسبورگ

May 29, 2018  •  Leave a Comment

 

ساعت سه و نیم عصر

کار اداری ام در مدرسه بزرگسالانِ دویسبورگ تمام شده. ساعت سه و نیم است. از شدت گشنگی تصمیم می گیرم بپرم رو به روی مدرسه، توی یکی از شعبه های برگرکینگ غذا بخورم. سریع دوچرخه را برمی دارم و جلوی در غذاخوری پارک می کنم. چند قطره باران روی دستها می ریزد ولی ناچیزند. اما از فاصله پارک دوچرخه تا در غذاخوری باران به شکل شیلنگی شروع به بارش می کند. غذا را سفارش می دهم، تحویل می گیرم و به طبقه دوم می رسم. جایی کنار پنجره پیدا می کنم. برگر کینگ خلوت است. صدا رعد و برق طوری لرزاننده است که پنجره ها قلنجشان می شکند. مردم تند تند خودشان را به زیر سایه بانها می رسانند. چند نفر با چترشان توی باران می دوند.

ساعت چهار و شانزده عصر

باران هر لحظه بیشتر می شود. اگه این تصویر را توی تلوزیون می دیدم می گفتم چه کارگردان بدی! یعنی چیزی که می بینم غیر واقعی است. تگرگ هم می آید، هوا تاریک شده است. فکر کنم الان هاست که گودزیلا در بیاید و همه ما را بخورد. هر چند مرکز شهر خالی از جمعیت شده. هیچ کس نیست. صدای باد و طوفان و روشنایی های گاه به گاه رعد و برق.

ساعت چهار نیم عصر

خودم را راضی می کنم تا به دوچرخه ام برسم. باران کمی کم شده اما با صلابت می بارد. پشیمان می شوم و توی بخش کافه چیپو یک جا پیدا می کنم و سفارش قهوه می دهم. مردم هم توی سایهبان جلوی مغازه ایستاده اند و به این باران عجیب چشم دوخته اند. بعضی داخل می آیند. چتر می خرند و بیرون می روند.

ساعت یک ربع به پنج عصر

به این نتیجه می رسم که باران نمی خواهد بند بیاد. در یک عملیات شهادت طلبانه ترکِ دوچرخه می نشینم و به سمت خانه حرکت می کنم. چون مسئولیت نان امروز با من است، خودم را واقعا شهید کربلا می کنم و پیاده می شوم و در آن حال زار نان می خرم. وقتی به خانه می رسم به خودم تبریک می گویم. همینکه می خواهم نفس راحت بکشم می بینم که همه همسایه ها به شکل چنگ زنان بر موی، جلوی در خروجی آن یکی درب، رو به حیاط خلوت، ایستادند و دارند زجه می زنند .... بله گودزیلا همان آبِ فراوان در زیر زمین و انباری های ما است.

ساعت پنج و نیم عصر

 دسته جمعی تا قوزک پا توی آبیم و داریم، جای همه شما خالی، اب از زیرزمین خالی می کنیم! آیدا و امیر، بچه های همسایه که رسما تا گردن توی آبند حسابی حال می کنند و زحمت ما را زیاد می کنند. رالف، همسایه طبقه اول هر از چند غر می زند که مگر با سطل کوچک مشکل حل می شود و من جواب می دهم که از هیچی بهتر است. انباری ما نسبت به دیگر انباری ها کمتر آب گرفته. اما حداقل ده کتاب نفیس و قدیمی یوخن به فاک فنا رفت و چند جلد کتاب جدید و مجله که تویش مطلب داشت.. گاهی از راهرو آب می کشم و گاهی از انباری خودمان. کم کم کتابها را نجات می دهم. یوخن تا ساعت شش سر کلاس است و روحش از ماجرا بی خبر است. روح من هم بی خبر است که یوخن ساعت چهار در راه اداره تا کلاس درس به سانِ موش آب کشیده ای شده و توی کلاس لرزیده و بعد سوار دوچرخه توی باران در راه خانه است.

ساعت شش و ده دقیقه عصر

وقتی یوخن رسید به حدی خودش گودزیلا زده بود که گفت فدای سرت بیا فعلا برویم بالا، من فردا بر می گردم و کنترل می کنم چه بلایی سرمان آمده ! کمی با همسایه ها صحبت می کنیم. انباری هامان را از آب خالی کرده ایم. راهروها هم تمیز شده اند. اقای کمال اشیای با خاک یکسان شده در انباری را جدا می کند که دور بریزد. رالف زباله های پلاستیکی را جلوی در می گذارد چون فردا نوبت ساختمان ماست. کمال می گوید که تا پنجشنبه اشیای دورریختنی گودزیلازده را جدا کنید که ببرم بریزم دور با ماشینم. ما خسته ام و توی خیالمان داریم دوش می گیریم که برویم بخوابیم.

ساعت هشت و پنج دقیقه عصر

هنوز باران بند نیامده است، شهر پر از سر و صدای ماشینهای آمبولانس و اتش نشانیست...می خواهم اخبار رو چک کنم ببینم دیگر چه اتفاقهایی در شهر افتاده.


Comments

No comments posted.
Loading...
Subscribe
RSS