نقاشی زیر بهمنِ تقدیر

May 22, 2018  •  1 Comment

من بارها این روزها از خودم می پرسم آیا راه رو درست اومدم؟ آیا این همون چیزی هست که از زندگی می خواستم؟ و بعد از کمی کلنجار رفتن با خودم به یک سری تصویر از گذشته ام بر می خورم. موقعیت هایی توی زندگیم بوده که اصلا راه دیگه ای برام وجود نداشته. موقعیت هایی هم بوده که ترسیدم امتحانشون کنم. موقعیت هایی هم بوده که ضعیف بودم و نتونستم به نقاط قوتم اعتماد کنم.

من استعداد خوبی توی نقاشی و خطاطی دارم. استعدادم توی نوشتن بد نبود یه زمانی. شعر می نوشتم. متن ادبی می نوشتم. چیزهای خوب نه تکراری و کلیشه. دارم از وقتی حرف می زنم که هنوز بچه بودم.

من از وقتی خودم رو شناختم نقاشی کردم. الان دقیقا یادم نیست چی. اما یادم هست که بابام از اداره برام کاغذ باطله می یاورد که اون طرف سفیدش بکشم. یعنی انقد مصرف کاغذم بالا بود که فقط کاغذ باطله جوابگو بود. دفتر نقاشی و ازون دفتر فیلی ها مال وقتی بود که باید یک چیز خاص می کشیدم. اعتیاد به نقاشیم با کاغذ باطله نشئه می شد. مداد چوبی هم که خوب قیمتی نداشت. یکی از نقاط پر رنگ زندگیم روزی بود که ما رو از طرف آمادگیمون بردند یه باغی. بعد معلممون ازمون خواست اون روز رو توی خونه نقاشی کنیم. من یه نقاشی کشیدم از یک گل عجیب توی اون باغ. واقعا یادم نیست چی بود. فرداش وقتی مثل هم نقاشی رو روی میز خانم مربی، اسمش بود خانم آرمان، گذاشتم، با تعجب نگاهی به من و بعد نقاشی کرد و پرسید اینو خودت کشیدی؟ گفتم آره. بعد ازم خواست توضیح بدم که دادم. بعد نقاشی رو برداشت و از کلاس بیرون رفت و بعد از مدتی اومد. فردای اون یکی از کارت های صد آفرینش عکسی از نقاشی من بود. تا حالا چنین صحنه ای ندیده بودم. نقاشی من به عنوان تشویق به بچه های خوب داده می شد!!! خاطره دیگه زمانی هست که کلاس سوم ابتدایی بودم و توی تابستون در کانون مدرسه اسم نوشته بودم. یه معلمی بود به نام آقای امیر احمد. نقاشی درس می داد. یه چند چیز بهمون داد و چند دقیقه ای کارم تموم شد. باورش نمی شد. البته یعنی واقعا چیزی که مدل داده بود ساده بود. بعد چند کار اضافه به من داد. اونا هم چند دقیقه کار برد. تحویل دادم. بعد بهم گفت آیا می خوام با مداد ب-هاش کار کنم. تا حالا اینو نشنیده بودم. خلاصه بهم یه مداد امانت داد. و یک نمونه از مچ دست خودش رو کشید. یعنی با دست راست، که می کشید، مچ دست چپ رو کشید. اون سایه ها، اون خطوط پر رنگ، اون شدت و لطافت که با همون قلم جادویی ولی ساده به کاغذ جون می دادن، دیوونه ام کردند. کار سخت شروع شد. شکل اعضای بدن رو در آوردن، با انحناها، پرسپکتیوها، روشنی ها و تاریکی ها...

سال دوم راهنمایی رنگ روغن رو شروع کردم. چقد بابتش زحمت کشیدم تا بابام راضی شد پول کلاس بده. یک موسسه ای بود به اسم سروش، البته نه اون سروش دولتی. یک جای خصوصی توی خیابون علم الهدای رشت. آقای نوروزی. به نظرم چیزهای کشکی توی اون دوره کار کردم. اما خیلی ها شگفت زده می شدم. سلیقه اون روزهام رو دوست ندارم. سال دوم راهنمایی و بعد از اون دیگه سالهای جدی نگرفتن استعدادم شد. دوم دبیرستان سال سرنوشت بود. من و دنیای لطیف هنریم رو هیچ کس جدی نگرفت. خودم هم که بچه بودم و عقل نداشتم. من یه فامیلی داشتم که با اینکه خیلی گل بود و هست اما واقعا در این بخش، به زندگی من گند زد. یک دختر هم سن و سال من داشت که همش ما رو در رقابت با هم قرار می داد. این دختر از من استعداد درسی بهتری داشت. تیزهوشان می رفت. تا اینجا اصلا اشکالی نداشت. آدمهای استعدادهای مختلف دارند. اما این فامیل ما دست بردار نبود و هی در حال تبلیغ دخترش بود. نمی دونم اصلا با چه هدفی. و بعد روی اعصاب همه می رفت. خوب این فضا رو خیلی مسموم می کرد. از طرفی بابام تنها یه آینده شغلی خوب و مطمئن برای ما می خواست. خلاصه یعنی حسم این بود که اگه فقط حرف هنرستان رو بزنم با خاک کوچه یکی هستم. یه بار هم همین فامیل ما توی جمع، وقتی اول دبیرستان بودم، ازم پرسید حالا هنرستان می ری یا علوم انسانی! ؟   چه حرف سخیفی. اما زندگیم رو تغییر داد. در یک تصمیم انتحاری بهش گفتم: ریاضی فیزیک. و برق افتخار توی چشم بابام برق زد. و مسیر زندگی هنری من در واقع زیر بهمن رفت! مسیر ریاضی فیزیک اما من رو به آنچه پدرم می خواست نرسوند. کمااینکه دختر اون فامیل هم هرگز در رشته خودش خوشبخت نشد. این بازی روزگاره. من دو سال بعد از دیپلم رفتم و توی رشته انسانی امتحان دادم و روزنامه نگاری دانشگاه تهران قبول شدم و این حرفها...

حالا بعد از سال ها وقتی از خودم می پرسم آیا راه رو درست اومدم، به اون تصویرها می رسم. دختری که زیر بار فشار نقاشی رو جدی نگرفت... سرنوشتم الان چی بود اگه جدی می گرفتم خودم رو؟


Comments

لیلی(non-registered)
همسر منم نقاشی اش خوب بود و با وجود مخالفت همه در یک روستا روی حرفش وایساد و رشته نقاشی رو تو دانشگاه ادامه داد
No comments posted.
Loading...
Subscribe
RSS