تابستان

July 12, 2018  •  Leave a Comment

هوا توی چند روز گذشته کمی خنک تر شده. گلهای شمعدانی توی بالکن هامون حسابی گل دادند و حالشون خوبه و ما هم حالش رو می بریم. بیشتر رنگ ها قرمزند اما توی دو تا شون صورتی هستند. بوته خیار تا حالا به ما سه تا محصول خوش طعم داده و پنج تا گوجه قرمز به قاعده گردو رو امروز چیدیم. از درخت "اشتاخل برن" هم حدود بیست تا میوه در اومد که کلی ازش ذوق زده شدیم. گل و گیاه و سبزیجات داشتن، خیلی خوبه. موقع رسیدن به گلها غم های زندگی رو فراموش می کنم. با اونها فکر می کنم زندگی هنوز بخش واقعی هم داره. حالا هر صبح بعد از صبحانه می ریم جلوی بالکن اتاق مهمان می شینیم و سیگار می کشیم و حرف می زنیم. چند جای دیگه هم اپلای کردم و رزومه فرستادم. هنوز از جایی جواب مثبتی نگرفتم. اما به اندازه کافی کار دارم. همین دوشنبه دوره مترجمی در حوزه مهاجرتم تموم شد و مدرکش رو گرفتم. بعد از اون همه بچه ها خونه ما جمع شدند. البته دو تا سه نفر نتونستند بیان. اما بقیه اومدن و با خودشون خوراکی و شیرینی هم آوردند. البته من به عنوان یک ایرانی قهرمان بیش از ظرفیت هم پخت پز کرده بودم اما خوب قرار به تنوع بود. عکس دسته جمعی ما که همون روز موقع گرفتن مدرک گرفته شد رو اینجا ببینید.

بعد از خوردن شام همه رو مجبور به خوندن کردم. البته بعضی ها با دل و جون خوندن. محرک هم عکسهایی بود که برای همه ظاهر کرده بودم. گفتم هر کی بخونه جایزه داره. از همه بهتر نجات که اهل مراکشه خوند. بعد از اون رحیم اهل سوریه خوب خوند. سمیا که اهل الجزایر هست هم فرانسوی خوند. کلا حال خوبی بود. بعد از اینکه همه رفتند همسایه پایین ما، پترا، برام نوشت که آخی ببخش نیومدم (آخه بهش هفته پیش گفتم بودم بیاد) اما شما خیلی انرژی خوبی داشتید و ازینکه همسایه مایید کلی خوشحالم. چه مهربون. برامون خیلی هم گل آورده بودند. براش چند شاخه گل آفتابگردون بردم و پشت درش گذاشتم. پترا گفت که چون حالش خوب نبوده نیومده. بعد توضیح داد که بابت مادرش ناراحته. مادرش خیلی پیره و در عین حال ایرادگیر و حرف گوش نکن. خیلی درگیر هست که بهترین کار رو برای مادرش بکنه اما مادرش به خیلی از کمکهاش می گه دخالت. به نظرم اومد که مشکلات مادر و فرزندی ظاهرا ملیت نمی شناسه و همه جا به چشم می خوره.

از فردا چند روز کارگر داریم بابت عوض کردن کاغذ دیواری سالن پذیرایی. وقتی اثاث کشی کردیم خیلی افتضاح کار شده بود اما ما باید زودتر نقل مکان می کردیم. این بود که فکر کردیم این تابستون عوضشون می کنیم. ریخت و پاشش زیاد خواهد بود. قراره امشب و فردا صبح جمع و جور کنیم سالن رو. من وقتی کارگرها می یان نیستند چون کلاس عربی می رم. کلاس عربیم خیلی باحاله. باید به کمپوس شهر اسن برم هر جمعه. کلاس ها رو دانشگاه برگزار می کنه. معلم ما خیلی باسواد و خوب و اهل تونسه. اما خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی حرف بی ارتباط به بحث می زنه و گااهی واقعا می خوام سرم رو توی دستم بگیرم و گریه کنم از دستش. اما به طور شهودی می فهمم که عربیم خوب شده. می تونم بخشی از برنامه های الجزایر رو بفهمم. متن نویسیم هم بد نیست. در حد آ دو البته. فردا نه، جمعه دیگه امتحان این سطح از عربیه. بعد باید جدی فکر کنم که آیا می خوام ادامه بدم یا نه.

چند دقیقه پیش با مامان و آقا تلفنی حرف زدم. آقا می گفت از قطعی برق توی رشت کلافه است و همه می ترسه که یخچال و کولر بسوزند. هوا هم در حدی گرمه که نمی شه کولر روشن نکرد. بعد هم یه غری زد که این "مامانت" هی لامپ روشن می کنه که خونه رو گرمتر می کنه. مامانم اما خوشحال و خندان از سفر روز سه شنبه اش با دوستاش گفت. اصولا مادرم استعداد خوشحال بودنش زیاده. الحمدلله.

 


Comments

No comments posted.
Loading...
Subscribe
RSS