Zenfolio | Forouzande مهمان باشی | قطار شادی

قطار شادی

December 11, 2017  •  1 Comment

حدود ساعت دوازده ظهر وارد آگسبورگ شدم. ایستگاه قطار و محوطه اش مثل همیشه در دست احداث هستند. به این شهر از سال 2013 بارها سفر کردم. در جنوب آلمان هست و از شهرهای قدیمی است که به شکل سنتی بازرگانی قوی ای داشته. هنوز هم می شود از وضع و اوضاع مغازه های شیک و گران و خیابان های تمیز با رهگذران اتوکشیده اش فهمید که از شهرهای پولدار آلمان هست. شاید چیزی مثل مونیخ. توی ترن شماره سه که به سمت دانشگاه می رود نشستم و حال و هوای کریسمس من را به خودش جلب کرد. توی ترن سرودهای آبکی و شیرین کریسمس پخش می شد و کل راهروها و سقف از تزیین های سال نویی پر بود. چیزی توی مایه های بیست و دوی بهمن خودمان. چه ذوقی آن روزها داشتیم تا کلاسمان بیشترین و زیباترین تزیین ها را داشته باشد. دستگاه شستشوی مغزی پنهان. کلاس هایی که بهترین تزیین را داشتند جایزه می گرفتند. اینجا هم چیزی توی این مایه هاست. با این تفاوت که دامنه تزیینات و جو زندگی با خانه ها هم کشیده شده. البته اشتباه نکنید. من فکر می کنم ذوق کردن از سال نو و شاد بودن بابت سنت ها یک موهبت الهی است. خیلی ها ندارندش. چند عکس لرزان با موبایلم گرفتم و بعد به خودم گفتم وقتی بر می گردم و چمدان سبک از بار پایان نامه است، می توانم چند عکس بهتر از سقف بگیرم. کما اینکه وقتی برگشتم ترن خالی بود و ساکت. نه تزیینی و نه سرودی. همه چیزی حتی سیاه و سفید شده بود. قطار شادی جایش را با قطار تدفین عوض کرده بود. به این نتیجه رسیدم که قطار شادی حاصل ذوق و روحیات یک راننده خاص بوده. و قطار تدفین برگشت آینه ای از روحیه راننده ای که این روزهای سال برایش تفاوتی با روزهای دیگر سال ندارند.

وقتی به دانشگاه رسیدم اول به ساختمان غذا خوری رفتم تا کارت دانشجویی ام را برای ترم جدید معتبر کنم. هزینه ترم جدید را پرداخته ام اما کارت باید دستی معتبر شود. نه تنها مهاجرم، بلکه دانشجویی ام هم مهاجری است. همکلاسی هایم همین اطراف زندگی می کنند، من اما پنج ساعت سوار قطار می شوم تا به اینجا برسم.

بعد وارد ساختمان د شدم و پشت در اتاق 1035 رسیدم. استاد راهنمایم با تیمش نشست داشت و گفته بود که مستقیم به همانجا بروم. وارد شدم و گروه کوتاه سلام و احوال پرسی کردند. به جز استادم کسی نمی دانست که توی چمدان چیست. توی جلسه برنامه های سال آینده به بحث گذاشته شد. سه دانشجوی دختر، ربکا، شارلوت و نورا در واقع بال های جادویی استادم هستند. یکی تازه وارد است و دو تایشان خیلی خوب به کارشان واردند و حتی گاهی رای استادم را با دلیلی و برهان عوض می کنند. یکی شان هم توی جلسه کمی تلخ شد و یک جورهایی اعلام کرد که اگر استادم به یکی از فراخوان ها جواب مثبت بدهد "اون فر شیم بار" یعنی خجالت آور هست. توی این سال ها روحیاتش دستم آمده. خیلی خوب کارش را انجام می دهد اما به همان اندازه تیز و برنده است و توی دل آدم را خالی می کند. از این همه انرژی برای کار به وجد آمد و یک بار دیگر دلم برای خودم سوخت و فکر کردم من توی این کشور، حتی با مدرک دکتری، چه کار می خواهم بکنم؟ این سه تا ، و البته یکی هم دانشجوی مذکر، توی این سن و سال هم دارند تا گردن توی کار غلط می خورند و هم پایان نامه می نویسند و من کجا هستم؟ مهاجرت چه سرنوشت پیچیده ای است. آن هم در رشته علوم اجتماعی. اگر پزشکی یا مهندسی بود خوب چندان فرقی نمی کرد. می توانی یک دارو تجویز کنی یا یک سازه بسازی و مهم نیست چه زبانی داری. اما برای توضیح مسائل اجتماعی در یک کشور دیگر باید زبانش را بدانی. باید پوسته را بشکنی و به قلب زبان نفوذ کنی. باید صد در صد حواست، اتوماتیک، توی جلسه ها کاری، به همه چیز باشد. باید کنایه ها و پوز خندها را بفهمی. باید و باید و باید. آخر جلسه که شد استادم به من خوش آمد گفت و با اتفخار سوالی کاملا تزیینی از من پرسید که چرا اینجا هستم. وقتی گفتم سه سری کپی از پایان نامه آورده تا رسما موعد دفاع بگیرم، جیغ و هیاهوی سه دختر کمی هیجان زده ام کرد. تازه فهمیدم که هیچ کس جز استادم با خبر نبوده. بچه ها با شعف یک جلد از کار را گرفتند و مثل ضریح یک امامزاده با انگشتشان لمس کردند و تبریک گفتند. حس خوبی بود. دو دقیقه پیش من به وضعیت آنها رشک می بردم و حالا آنها. چه دنیای ناپایداری است.

حالا که اینها را می نویسم دوباره طبقه چهارم کتابخانه دانشگاه دویسبورگ-اسن هستم. برف می بارد. تند و تند و کاتوره ای. همه جا سفید شده. در تدارکم که چند مقاله از پایان نامه ام در بیاورم. در این مدت که دنبال کار بودم شنیدم که از من می پرسیدند مقاله علمی چه دارم. همه چیز به پنج سال پیش بر می گردد. باید دست بجنبانم. ز گهواره تا گور دانش بجوی. این از معدود کریسمس های سفید دویسبورگ هست. فکر می کردم که باید بعد از تحویل پایان نامه خوشحال باشم. حتی بودم. تمام سه چهار روز گذشت رقصیدم و خواندم و از نتزفلیکس فیلم تماشا کردم و شیرینی پختم. اما امروز دوان هستم. امروز دوشنبه است و کلا دوشنبه ها بار واقع گرایانه سنگینی دارند.

این قطار که امروز من را با خودش می کشد شاد نیست. اما خوب شاید قطار بعدی باشد.


Comments

لیلی(non-registered)
واقعا کار پیدا کردن در زمینه های غیرفنی در کشوری به زبان غیرمادری سخت است
امیدوارم به زودی خبر موفقیتت را بنویسی
No comments posted.
Loading...
Subscribe
RSS