Zenfolio | Forouzande مهمان باشی | قدردانی

قدردانی

January 15, 2018  •  2 Comments

خیلی اتفاقی چشمم به اکنالج-منت(acknowledgment  ) پایان نامه اش افتاد. پایان نامه اش دست ی بود تا در موردش نظر بده. توی اکنالج-منت ازم تشکر کرده بود، توی پاراگراف چهارم. جا خوردم. توقع نداشتم. یعنی جز اینکه دو سه بار پروپوزالش رو خونده باشم، مثل بقیه همکلاسی ها، چیز خاصی که حکایت از کمک خاصی باشه رو به یاد نیاوردم. چه کاری براش کردم؟

دیروز ازش یک ایمیل گرفتم. بهم تاریخ دفاعش رو اعلام کرده بود و پرسیده بود آیا می تونم برم یا نه. بعد برام نوشت که خیلی مدیون من هست چون من زمستون دو سال پیش به تحلیل هاش گوش دادم، براش تحلیل هاش رو یه جور دیگه دسته بندی کردم، و دعواش کردم که چرا حرف گوش نمی ده و به چیزهایی که به دست آورده اعتماد نمی کنه، و طبق یه قاعده مشخص نمی نویسه شون. براش از گراندد تئوری (grounded theory) گفته بودم و اینکه به نظرم هر تحلیل کیفی در قلب خودش یک نظریه بنیادی هست و براش از کار خودش مثال آوردم. بهم گفت بعد از اون دو سه روز به حرفهام فکر کرده. ناراحت بوده اما حس کرده از نقطه دقیق تری کارش رو دیدم. و اینطوری نشسته و نوشتنِ تحلیل هاش رو شروع کرده و بر اساس اون تحلیل ها بخش های اولیه کار رو هم عوض کرده.

این چیزهایی که می گفت رو به یاد ندارم. یادم هست که زمستون دو سال پیش نشستیم و حرف زدیم اما یادم نیست چی ها گفتیم. اون نقطه از حرفش که گفت "دعوام کردی"، شرمنده ام کرد. خودم رو می شناسم. کلا آدم دلقک و بگو بخند و دیوونه ای هستم. اما توی مسائل تحلیلی جدی می شم. خصوصا که برای چندمین بار به یک آدم مشخص یک چیزی رو توضیح می دم و بعد باز می فهمم تحلیلش از همون نقطه می لنگه. نمی دونم. خدا به همه معلم ها صبر بده. ولی از طرفی فکر می کنم وقتی آدم حداقل سی سال سن داره و دانشجوی دکتری شده باید دل و پشتِ شنیدن نقد رو داشته باشه. به هر حال به قول دکتر فکوهی، اینجا که کودکستان نیست. اگه اساتید ما توی دوره لیسانس و خصوصا فوق لیسانس بهتر درِ کونِ ما رو زده بودند (یا اصلا زده بودند)، مجبور نمی شدیم در این مقطع و با این سن و سال چیزهایی رو برای اولین بار یاد بگیریم. معلومه که نقد دندان شکن بهمون بر می خوره. به من هم توی شش سال گذشته خیلی چیزهای برخورده. اما همیشه قدردانِ کسانی بودم که درِکونم زدند یا سیلی توی گوشم و گفتن چی می گی؟ چرا می گی؟ دلیلت چیه؟ بحث سر این هست که دیگه توی مقطع لیسانس و فوق لیسانس نیستیم که یکی بگه اخی امسال یاد نگرفتی، سال دیگه! نه! زمان مهمه. باید لوس بازی و ننر بازی رو گذاشت کنار. "ح" و من تقریبا با هم شروع کردیم. سطح علمی هر دومون هم احتمالا به شکل حیرت انگیزی مثل هم افتضاح بود. ولی تفاوت من با "ح" این بود که جلسه های نقد پروپوزال و پایان نامه، توی دو دانشگاه شرکت می کردم، و کسی رو مثل ی داشتم، که بدون رعایت و لی لی به لالای من گذاشتن، ازم توقع بسیار بالا داشت. حتی نقدهاش به کار من بی رحمانه تر از نقد به دانشجوهای دیگه اش بود. یادمه یه بار توی سمینارش شرکت کردم و کارم رو ارائه دادم. کارم خدایی از کار دانشجوی دیگه ای که اونجا ارائه کرد بهتر بود. اما ی من رو کاملا با خاک کوچه یکی کرد. بعد از دو سه روز ناراحتی و یاس، دوباره به نت هایی که از نقدش نوشته بودم، نگاه کردم. راست می گفت. دو سه روز دیگه هم وقت گرفت تا بفهمم نقدی که کرده رو چطور توی کارم باید انعکاس بدم. اینها همه فرایند یادگیری هستند. اگه کسی با نقد درست برخورد نکنه، جز یاس و ناامیدی براش چیزی نمی مونه. استاد راهنمام حتی ی رو گذاشته بود توی جیب شورتش و خیلی جدی تر نقد به کار من و دانشجوهای دیگه می کرد. البته همکلاسی هام توی اون دانشگاه خیلی قوی بودند و حتی استادم رو خودشون نقد می کردند. کلا فضای تازه و نویی بود برام. و تجربه شرکت توی اون سمینارها کاملا چالش برانگیز. بی اندازه قدردان دوستانم در هر دو دانشگاه هستم. قدردان ی و استاد راهنمام، کریسف، هستم. بدون سخت گیری های اون ها مطمئن هستم که به اینجا نمی رسیدم.

من و ح مشکلات زیادی داشتیم برای این یادگیری! من مشکلی داشتم که "ح" نداشت. "ح" یکی از پنج دانشجوی خاورمیانه ای استاد راهنماش بود. من تنها دانشجوی خاورمیانه ای استاد راهنمام بودم و همه هم کلاسی هام آلمانی بودن. این مساله رقابت و یادگیری رو برام خیلی جانفرسا تر می کرد. "ح" هم البته مشکلاتی داشت که من نداشتم. "ح" فلسطینی بود و بار غم تاریخی روی دوشش بود، دو تا بچه داشت و بورسیه هم نداشت و تنها با پشتنوانه بورسیه خانمش، به سختی درس می خوند. هیچ وقت ندیدم گله کنه و بگه، بابا اینی که نوشتم در حد من خوبه دیگه! نه واقعا همیشه در پی این بود که بفهمه اشکال کار کجاست. به قول ی به شکل شجاعانه ای گوش می داد حتی اگه نقد ناامیدش می کرد. اما هر دوی ما یک مشکل رو نداشتیم. هر دوی ما "تصور" یا "فانتزی" اینکه بلدیم رو نداشتیم. بعضی از دانشجوهای خاورمیانه ای که اینجا ازشون شناخت پیدا کردم یک جور دافعه یا گارد به یادگیری دارن. باورشون نمی شه که بلد نیستند. باورشون نمی شه که یک چیزهایی رو باید از پایه اصلاح کنن. اینها بعضا از این نشات می گیره که از خودشون تصوری فرا و مافوق چیزی که هستن دارن. به نظرم این فقط سم هست و یادگیری رو مختل می کنه. هر دوی ما احتمالا اولش از اینکه کامنت می گیریم که چیزی رو نفهمیدیم یا خوب ننوشتیم، شوکه شدیم. اما خوب شوک یک دوره داره و باید پشت سر گذاشتش. بعد باید باورش کرد و در پی اصلاحِ مشکل بر اومد.

حالا من و "ح" سختی های شش ساله رو پشت سر گذاشتیم. سه روز بعد از دفاعِ "ح" من دفاع می کنم. خوشحالم که به اینجا رسیدیم. از اینکه به اینجا رسیدیم به خودم می بالم. باید بگم که "ح" اولین دانشجو گروه ی هست که دفاع می کنه و من دومین دانشجواز گروه خودم. از "ح" یاد گرفتم و دوباره یاد گرفتم، که قدردان کسی باشم که ازش آموختم. من هم قدردان اون هستم و همه اونای دیگه ای که بالا گفتم. شرمنده اش هستم که کار بیشتری براش نکردم. امیدوارم همه کسانی که اول یا نیمه راه یادگیری اند، خصوصا توی یک کشور غیر ایرانی، و این مطلب رو می خونن، از تجربه من و "ح" انرژی مثبت بگیرند. هیچ سختی ای نیست که آسون نشه.


Comments

Forouzande مهمان باشی
آره همینطوره..
لیلی جان کم کار شدی ها.. بنویس دیگه توی وب لاگت!
لیلی(non-registered)
ما خاورمیانه ای ها تربیت و نگاه مون کلا فرق می کنه با اروپایی ها
No comments posted.
Loading...
Subscribe
RSS