Zenfolio | Forouzande مهمان باشی | تو قهرمانی

تو قهرمانی

January 22, 2018  •  Leave a Comment

الان احساس غرور می کنم که خودم رو به هر شکل ممکن به طبقه چهارم کتابخونه دانشگاه رسوندم. روزهای دوشنبه کلا سخته آدم به خودش انرژی بده و بیدار شه و روز اول هفته رو شروع کنه. من امروز نوبت دکتر داشتم و باید ناشتا هم می موندم که خوب همین مساله بیدار شدنم رو سخت تر هم کرد. دکتر توی یه شهر دیگه است. دور نیست اما خوب یه شهر دیگه است دیگه. این شد یه غصه دیگه اول صبحی. بدون اینکه از خودم بپرسم لپ تاپ و شارژرش رو انداختم توی کوله پشتی و گذاشتم جلوی در که یعنی عزیزم بعد از دکتر می ری کتابخونه. حرف هم نباشه. صبحانه ی رو درست کردم و بیدارش کردم. اون هم بدتر از من. صبح ها کلی وقت می خواد تا اطلاعات بیان بالا رو مونیتورش و بفهمه واقعا صبح شده. سر میز غذا یه دقیقه ای به تخم مرغ آب پزش خیره شد. خنده ام گرفت. خودم فقط آب جلوم گذاشتم. روزنامه صبح رو آوردم. بالاخره حزب اس پی دی قبول کرد ائتلاف کنه با حزب حاکم. بعد از صبحانه یوخن و آب من جفتی لباس پوشیدیم. من به سمت ایستگاه قطار و ی به سمت دکتر خودش تا دستگاه خواب سنج رو تحویل بده. چون بد می خوابه ازش خواستم یک آزمایش بده شاید دکتر بتونه کمک کنه به خوابیدنش. قبول کرد و دو شب پیش تمام شب دستگاه یه سری معیارهای سلامتش رو موقع خواب سنجید. تا ببینیم چی می شه. شک داشتم که آیا با بلیط چهار سره که دو سرش رو استفاده کرده بودم می تونم برم به شهر اوباهوازن یا نه. چون تمام سالهای گذشته کارت دانشجوییم قطارهای ایالتی رو ساپورت می کرده کمی خنگ شدم در زمینه خرید بلیط. تمام مدتی که منتظر قطار بودم فکر می کردم که آیا این بلیط صحیح هست یا باید برم بخرم. قطار اومد و من سوارش شدم. به شهر بعدی که رسیدیم فهمیدم اشتباه سوار شدم. فکر کنم چهار سالی بود که از این خطاها ازم سر نزده بود. چک کردم. اینبار هم نوع بلیط رو هم برنامه قطار رو. بلیطم درست بود و قطارم هفت دقیقه دیگه می یومد. هوا سرد بود و چند نفر آدم بی حوصله در ایستگاه قدم می زدند. تماس گرفتم با مطب دکتر که دیرتر می رسم. وقتی به مطب رسیدم بیست دقیقه از نوبتم می گذشت. یکی از کارکنان گفت که نمی شه و اون یکی گفت می شه چون زنگ زده و اعلام کرده دیرتر می رسه. نیم ساعت دیگه هم موندم تا نوبتم بشه. هی سردترم می شد. می دونستم از بی غذایی و ناشتایی است اما خوب هوا هم سر بود. چند مرد و زن چاق و بی حوصله توی اتاق انتظار نشسته بودند. به خودم گفتم اینجا کارم تموم شد می رم خونه، غذا می خورم و کارم رو خونه انجام می دم. اما دیگریِ خودم مخالفت می کرد. خلاصه بعد از معاینه، دکتر گفت که برای آزمایش خون دیر شده تو نمونه ها رو ساعت نه بردند (وقتی این حرف رو می زد ساعت یازده بود)، و معاینه شکمی هم وقتی درد نداری، دلیل نداره انجام بشه. رفته بودم برای چک آپ. در چند مورد دیگه هم ازش مشورت خواستم. سردم بود. تا کاغذ های تاییدی برای رفتن به دو دکتر متخصص دیگه رو بگیرم دوباره با خودم در جدال بود که آیا برگردم خونه یا برم دانشگاه. غذا چی بخورم؟ کجا؟ توی ایستگاه قطار همین شهر یا برم خونه یا برم دانشگاه؟ خلاصه اینکه وقتی به ایستگاه رسیدم به خودم گفتم عزیز تو یک شرکاکانو و نون کشمشی بخر، بخور. تا قطار بیاد و ببردت وقت داری فکر کنی. تو قطار همینطور که جرعه های شیر کاکائو گرمم می کرد گفتم می رم دانشگاه. اما دیگه دوچرخه رو از برنداشتم از ایستگاه دویسبورگ و مستقیم سوار یه اتوبوس شدم که من رو به کتابخونه رسوند. سرد بود. وقتی به کتابخونه رسیدم فهمیدم که آسانسور هم خرابه. دیگه دلم می خواست گریه کنم. اما نکردم. مثل یک قهرمان خودم رو به طبقه چهار رسوندم...


Comments

No comments posted.
Loading...
Subscribe
RSS